tgoop.com/solseghalam/99
Last Update:
"عشقِ قدیم شهریار و سکانسی زیبا از داستان یوسف"
در تصویر پردازیهای زیبا و سرشار از ظرافت داستان یوسف ، پرده ای تصویر شده که برادرانِ یوسف پس از دیدارِ نوبتِ دوم شان با یوسف، پیراهن او را به سمت مصر می برند بدین توصیه که یوسف گفته "اين پيراهن مرا ببريد اگر برچشمانِ نابینایِ یعقوب بنهید بینا می شود" (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا ) . نکته ی شگفت این ماجرا (که البته همه ی اجزای این داستان شگفت است!) عصبانیت برادران است از لحظه ای که می شنوند یعقوب می گوید: "رایحه" و بوی یوسف را استشمام می کنم (لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُف) . در هنگامه ی قرارگیری در متنِ چنین معجزه ی بزرگی ، برادران، نه شگفت زده از اینکه یعقوب چگونه رایحه پیراهن یوسف استشمام می کند بلکه عصبانی بر پدر پیر و عشقِ قدیم اش ، می خروشند که : قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ . به خدا سوگند كه تو سخت در گمراهىِ ديرينِ خود هستى. ضَلالِ قدیم. برادران نادان و بی مهر، عشقِ قدیم و مهرِ دیرین را ، "ضَلالِ قدیم" خطاب می کنند.
در لطافت و برق ذهنِ شعرای کهن، هر جزئی از داستانِ مهرِ یوسف، تصویری زیبا در شهد کلام یافته ، اما این پرده را ببینیم که شهریار در بیان آتش عشق دوران جوانی اش (و به تعبیر خودش: ضَلالِ قدیم) از آن قطعه ی داستان و آن دو تعبیر، وام گرفته و چنین می سرآید که نشسته در اتاقی سرشار از حزن، می گوید: پنجره ها بگشائید که عطر محبوب می شنوم. و "هنوزم بر آن ضَلالِ قدیم! "
بخشی از این غزل:
اَشَمُّ رائِحَهَ یوسفی و کیفَ شَمیم
عجب! که باز نمی آیم از ضَلالِ قدیم
اسیرِ بیتِ حزن، گو دریچه ها بُگشای
اَشَمُّ رائِحَهَ یوسفی و کیفَ شَمیم*
- - - - - - - -ه
* استشمام می کنم رایحه ی یوسفم را و عجب عطری ست.
پ.ن. بیت آخر غزل انصافا برحق است:
به شهریاریِ مُلکِ سخن برندم نام
برایِ خاطرِ لطفِ کلام و طبعِ سلیم
Telegram.me/solseghalam
BY ارزیابی شتابزده

Share with your friend now:
tgoop.com/solseghalam/99