tgoop.com/solseghalam/2210
Last Update:
دیروز مادربزرگ از میان ما پر کشید و امروز روی در نقاب خاک کشید.
این دو عکس باقی ماند از چند هفته پیش. برای ساعت دوازده نیمه شب قرارِ حرکت به سمت فرودگاه بود برای پرواز کالیفرنیا.
حوالی ساعت نه شب دیدم که بی تابم. اصلا قرار در دل نیست. گفتم باید که چابک بروم تا یکبار دیگر چند دقیقه فرصت کوتاه دیدارش دست بدهد . دل سیر نشده… حوالی نه و نیم شب رسیدم. دستش را گرفتم و بوسیدم. دلم لرزید. چون استخوانهای دست حالت معوج پیدا کرده بود و انگار تکیدگی استخوانها می گفت که این دیگر آن مادربزرگ روزهای نوجوانی ات نیست. نکند این آخرین دیدارمان بشود؟
از آن شب و آن دیدار همین دو تا عکس باقی ماند.
و بعد دوباره چمدان ها و حرکت.
هفته پیش نود ساله شد و این هفته آرام رفت.
و خاطرات دوران کودکی و نوجوانی را با خود برد.
از کودکستان آمده بودم و نشسته بود و پیاز پوست می گرفت. تکه ای برداشتم که بخورم. گفت بچه جان نخور دهانت می سوزد. مزه ی آن مهربانیِ چند دهه پیش تا امروز باقی مانده. نگران بود که دهان کودک تندیِ پیاز را تجربه نکند.
از دبیرستان آمده بودم. ظهر بود. گفت محمد ناهار با هم بخوریم. سفره انداخت. گفتم با دوچرخه بروم سر کوچه دوتا نوشابه خنک بخرم و برگردم. نوشابه های نارنجی تازه مد شده بود!
تا سالها می گفت: یادت هست آن دو تا نوشابه چقدر خوشمزه بود؟!
- - - -
خاطره های ما را با خود می برند. و رفتن شان، نهیب است که هی! سالها بر ما گذشته است.
برایت و برای خودم این غزل حافظ را زمزمه می کنم و به خدا می سپارمت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد، منزلِ آسایش و خوابت؟ 😭
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل؟
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
- - - -
ایام شباب بگذشت. مادر بزرگ هم رفت مثل پدربزرگ.
روزها گذشت.
BY ارزیابی شتابزده
Share with your friend now:
tgoop.com/solseghalam/2210