tgoop.com/ba_hossein_bash/18394
Last Update:
#سفرنامهسر
پردهی ششم.
دیر راهب، قسمت دوم: گفتگوی نصرانی و مسلمان.
لطفاً با حال مناسب بخوانید.
بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام،
که آفتاب درآورد از کلیسا سر...
پس از آن که مجذوبِ سر مطهر حضرت گشت، به هم ریخت، رو به سمت سپاهیان کرد تا بپرسد این سر از آن کیست؟
ناگهان زد بانگ بر فوج سپاه،
کای جنایت پیشگان رو سیاه،
کیست این سر؟ کاین چنین خواند فصیح،
وای من، داوود باشد یا مسیح؟!
یا شده ایجاد صفین دگر؟!
گشته قرآن بر سر نی جلوهگر...
همچنان که نصرانی سوال پرسید از سپاهیان که این سر کیست که مرا یاد مسیح و داود میاندازد، مسلمانان این چنین جوابش را دادند:
پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟
این سر خونین، سر یک خارجیست!
شمر شروع کرد به تعریف کردنِ
داستان سر برای راهب.
کرده سرپیچی ز فرمان امیر،
خود شهید و عترتش گشته اسیر.
بود هفتاد و دو داغش بر جگر،
لرزه بر هفت آسمان انداختیم،
شعلهها از هر طرف افروختیم،
خیمههایش را سراسر سوختیم.
هر یتیمش از درون خیمهگاه،
برد زیر بوته خاری بی پناه...
راهب از قصاوت آنها به هم ریخت. طبق روایت، خولی به او گفت: ما خستهایم و امشب میخواهیم اینجا اردو بزنیم. کمی آب و غذا و شراب میخواهیم، برایمان مهیا کن.
ریخت نصرانی به دامن خونِ دل،
گشت سر تا پا وجودش مشتعل.
برکشید از سینه چون دریا خروش،
گفت: ای دون فطرتان دین فروش!
راهب گفت: برایتان مهیا میکنم، امشب اینجا بمانید، فقط چیزی از شما میخواهم و در ازایش به شما امکانات برای امشب و مقداری پول میدهم.
ثروت من هست چندین بدره زر،
در جوانی ارث بردم از پدر.
در بهای این همه سیم و زرم،
امشب این سر را امانت میبرم...
طبق منابع، شمر که پیشنهاد راهب را شنید، از او پول بیشتری طلب کرد و راهب هرچه داشت برای او آورد.
شمر را چون دیده بر زر اوفتاد،
عشق سیمش باز در سر اوفتاد...
راهب سکهها را برای شمر آورد،
داد سر را و ز راهب زر گرفت.
راهب آن سر را چو جان در بر گرفت...
چقدر ارزان تو را فروختند حسین جان...
-پایان قسمت دوم. داستان راهب ادامه دارد.
- گِرد آورنده: پوریا روحنواز.
BY با حُسین باش.
Share with your friend now:
tgoop.com/ba_hossein_bash/18394