tgoop.com/FreeInternetMaster4/5692
Last Update:
بازی های روزگار🍂
قسمت : بیست و سوم
(آرزو)
یک هفته از روز گپ زدن مه و الطاف تیر شده بود و به ای یک هفته الطاف یکبار هم زنگ نزده بود هر بار که قهر یا جگرخون میشه تا یک چند روز هیچ زنگ نمیزنه و مه هنوز خوش که هیچ زنگ نزنه چون اصلاً حوصله گفتگو ره ندارم میفهمم که هر بار گناه از مه میباشه ولی نمیتانم همرایش خوب گپ بزنم و قصد همه چیز ره از الطاف میگیرم خودم هم نمیفهمم که چرا اتو میکنم ولی....
ده صالون با مادرم و بی بی جانم در حال گپ زدن بودیم که تک تک دروازه شد رفتم بیرون دروازه ره باز کدم که دو خانم با یک دختر بودن همرایشان سلام علیکی کده داخل خانه بوردم شان که مادرم هم دم روی شان آمد مادرم با اونا بالا رفت به مهمان خانه و مه هم رفتم آشپز خانه بخاطر چای دم کدن
مهمان ها خویش های دور پدرم بود درست نمیشناختم شان ولی ده بعضی محفل یا مهمانی دیده بودم شان ازو خاطر وقت آمدن شان تعجب نکدم ده آشپز خانه بودم که بی بی جانم صدایم کرد
بی بی جان : آرزو کجاستی بچیم بیا اینجه یک دفه
آرزو : رفتم داخل خانه
— بگو بی بی جان
بی بی جان : کی آمده بچیم؟
آرزو : مچم بی بی جان صحی نشناختم که کی بود مگم از خویش های دور پدرم بود به فکرم
بی بی جان : بیا بچیم مره بلند کو که برم بالا ببینم یک دفه که کی است
آرزو : صحی است
بی بی جانم ره بالا بوردم مام یک دقه همونجه شیشتم که دو زن عجیب عجیب طرفم سیل داشتن مادرم بلند شد از جای خود و اشاره کد که مام بیرون شوم نفهمیدم که چرا
هردویما بیرون شدیم که مادرم گفت
عزیزه : بچیم چای که دم شد بیار بالا پیش دروازه بان باز مه خودم میبرم تو هیچ داخل نیا
آرزو : گیچ نگاهش کده گفتم
— چرا مادر چیزی شده؟
عزیزه : نی بچیم چیزی نیست تو برو چای ره دم کده بیار مه همینجه هستم زود دگه
آرزو : رفتم پاین چای جوش آمده بود دم کده بوردم بالا که مادرم هنوز هم همونجه استاده است
عزیزه : آوردی بچیم بتی مه میبرم برو دگه پایین
آرزو : وی ، مادر حالی هر دفه مه به مهمان ها چای میبرم تو برو بشین بد است نمیگن دخترش چی میکنه که مادرش چای آورده
عزیزه : او دختر زیاد گپ میزنی برو گفتم پایین مه میبرم نیست بد
آرزو : تعجب کده بودم ولی دگه چیزی نگفتم آمدم پاین که دیدم صدای زنگ میایه از اتاقم
زود کده داخل اتاق رفتم که تماس قطع شد موبایل ره گرفتم که دو تماس بی پاسخ بود از الطاف
آرزو : یعنی هر چقدر تره از خود دور کنم تو هنوز هم به مه میچسپی به طرف شماره اش سیل داشتم که دیدم باز زنگش آمد و جواب دادم
(الطاف)
یک هفته تیر شده بود ولی به آرزو زنگ نزده بودم خواستم ای راه ره هم امتحان کنم شاید خود آرزو برم زنگ بزنه ولی نزد یکبار دگه هم همتو کده بودم ولی هیچ زنگ نزد و مه ترسیدم که با ای کارها آرزو دگه هم از پیشم دور شوه و از طرف دگه کارهای دفتر هم زیاد شده بودن و مره خسته میکد هربار که از وظیفه خانه می آمدم سرم درد میکد و مادرم برم چای زعفران دم کده میاورد ولی هنوز هم آرام نمیشد ازو خاطر روز به کار و شب هم وقت خواب میشدم امروز یکشنبه بود و وظیفه نرفتم بخاطر آرزو تا همرایش بیرون برم موبایل ره گرفته برش زنگ زدم..... دو بار برش زنگ زدم اما جواب نداد کاری که زیاد بدم میایه همی است که به کسی زنگ بزنم ولی جواب نته باز آرزو بیخی که خوش ندارم حتی یک دقه هم زنگم ره بی جواب بانه از کاری که زیااد نفرت دارم
دفه سوم زنگ زدم که بلاخره جواب داد مه هم قهرم آمده و گفتم
الطاف : همی موبایل بی صاحببب ماندیت کجا میباشه که نمیگیری یا از ضد جوااااب نمیتی
(آرزو)
آرزو : از چیق زدنش موبایل ره از پیش گوشم دور کدم که دوباره گفت
الطاف : آرزوو میشنوی که چی میگم چرا جواب نمیتی؟
آرزو : میشنوم میشنوم چرا چیغ میزنی کَرم کدی
الطاف : دگه دفه اگر زنگ زدم بخدا اگر از سه بوق زیاد شده بود و جواب ندادی باز او وقت از خود گله کنی از مه نی
آرزو : حالی چرا غالمغال داری بالا مهمان آمده بود رفتم به اونا چای دم کدم موبایل ده اتاق بود تا مه داخل اتاق شدم قطع شد مه چی بفهمم که تو چی وقت زنگ میزنی بیست چهار ساعت خو موبایل پیشم نمیباشه فکر کدم که دگه زنگ نمیزنی ازو خاطر
الطاف : لا حول ولا.... مقصد دگه دفه زنگ بزنم زود جواب نتی همونجه آمده موبایل ته میده میکنم از مه گفتن بود
آرزو : .....
الطاف : حالی کی است ده ای وقت مهمان؟؟
آرزو : مچم مام نمیشناسم خویش های دور پدرم است
الطاف : به چی خاطر آمدن؟
آرزو : به خواستگاری مه
الطاف : بد کدی لوده کت گپ زدنت مه ریشخندی دارم
آرزو : ......
الطاف : زنگ زدم که تیار باشی بریم چکر بیزو امروز وظیفه نمیرفتم از خاطر تو رخصت گرفته بودم خی حال که مهمان آمده باشه به صبح یا دگه روز
BY نت رایگان 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓⚡
Share with your friend now:
tgoop.com/FreeInternetMaster4/5692
