Telegram Web
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
ولی من مُرید اون آدمایی‌ام که،
میدونن کجا باید چشمِ‌شون رو رویِ هم بزارن و نبینن.
اون آدمایی که میدونن کجا باید لب‌هاشون رو بدوزن و چیزی نَگَن.
اون آدمایی که میدونن کجا باید پرده گوشِ‌شون رو بندازن و چیو باید نشنیده بگیرن.
اون آدمایی که میدونن اینجا جاش نیست.
من مُرید اون آدمایی‌ام که میدونن چیو باید به خاطر بسپارن و یادآوری بکنن، از چی باید بگذرن و به رو نیارن...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👌1
حمام کردن خانم ها هنگام عادت ماهیانه(حیض٬پریود) #مسائل_زنان #مسائل_حیض

اشکال شرعی ندارد، البته واجب هم نیست فقط جائز است و از دیدگاه پزشکی دو نظر دیده میشود :
1- پزشکان عمومی: نزد آنها، حمام ‌کردن در دوران قاعدگی نه تنها ضرر ندارد، بلکه لازم است. البته باید از نشستن بر کف حمام خودداری شود و تا حد امکان ایستاده حمام کنند تا بدن به آلودگی‌ های میکروبی کف حمام آلوده نشود. ضمناً از رفتن به استخر یا دریا در این ایام اجتناب کند:
2- اطباء یونان(حکیمان) میگویند: زنان در دوران قاعدگی از استحمام بپرهیزند و حتی به صورت موضعی نیز از این امر اجتناب ورزند. زیرا رحم در این ایام باز است و حمام کردن باعث جذب آب، و عفونت در رحم و چه بسا موجب ضعف تخمدان ها ،موجب نازایی و کیست تخمدانها میگردد.
حکیم پیمان پویان می نویسد: قاعدگی یکی از دوره های پر اذیت و آزار ولی سودمند برای زنان است (همانند بارداری). قاعدگی از تاثیر و تاثر هیپوتالاموس، تخمدانها ،سیستم اعصاب مرکزی و کل رحم و مجاری تناسلی میباشد. از نظر طب سنتی -اسلامی -ایرانی به زنی سالم گفته میشود که دارای قاعدگی طبیعی بوده و به عقیده بوعلی دارای طمث معتدل باشد. بدن سالم به صور گوناگون مواد زاید را دفع می کند. عرق کردن -ادرار-قی،و جریان حیض و… اختلال در جریان دفع هر کدام از این موارد باعث اختلال در عملکرد بدن می شود.خون حیض یکی از راههای دفع مواد زاید بدن در زنان است . در میان زنان مسن و پیر در شمال و ارتفاعات شمال کشور مرسوم بوده که زنان در دوره قاعدگی از استحمام بپرهیزند و حتی به صورت موضعی نیز از این امر پرهیز داشتند. چرا که این عمل باعث جذب آب از طریق رحم شده و باعث عفونت در رحم و چه بسا ضعف تخمدانها ،نازایی،کیست تخمدانها میگردد. طبع آب، بلغم است. بلغم جاری وساری ،پس استحمام در این دوره باعث خونریزی زیاد میگردد و ضعف جنسی در زنان ،مضر اعصاب و قلب است. رحم در دوره قاعدگی دارای خون زیاد و مستعد عفونت است. طهارت و استحمام در دوران قاعدگی باعث جذب رطوبت به رحم(دهانه رحم در این دوره باز است) و زمینه کیست تخمدان و توده های رحم را فراهم می سازد. خداوند در قرآن مجید دوره قاعدگی را اذیت و آزار دانسته و به همین علت نماز و طهارت را در طی قاعدگی واجب ندانسته و سلامت جسم و روان را در فرد حائز اهمیت دانسته است
🔆و فی المفصل: فان اغتسلت للجنابة فی زمن حیضها صح غسلها وزال حکم الجنابة عنها، نص علیه الامام احمد بن حنبل و قال: تزول الجنابة،.
📖 المفصل فی احکام المراة والبیت المسلم فی الشریعه الاسلامیه،۱/۱۰۷
📖 خواتین کی مسائل اور ان کا حل،حیض کی متفرق مسائل،۱/۳۰۴ الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👏1
🕌 به فڪر بدهی هایت باش، روز قيامت درهم و دیناری در ڪار نیست....

عبدالله بن عمر رَضِیَ اللّهُ عَنْهُما می فرماید ڪه رسول الله ﷺ فرمودند: هر ڪس در حالی بمیرد ڪه دینار یا درهمی بدهکار باشد، از حسناتش پرداخت می‌ شود، چرا ڪه در روز قیامت دینار و درهمی وجود ندارد.

📚 منابــع :
ابــن ماجه 2414
مــسند احمد 5519
ســنن الڪبری البیهقی 17061
مــعجم الڪبیر الطبرانی 13504

🖱🖱🖱🖱🖱🖱🖱🖱🖱🖱

🕌 حلالیت طلبیدن قبل از قيامت....

رســول اللهﷺ می ‌فرماينــد:

اگر از ڪسی بر گردن يڪی از شما حقی است، از او حلاليت بجوييد، قبل از اين ڪه روزی برسد ڪه دينار و درهمی نداشته باشد تا در ازای حلاليت به او بدهد.

در آن روز اگر حسنه‌ای داشته باشد، به طلبكار داده می ‌شود و در غير اينصورت از سيئات طلبڪار گرفته و به سيئات او اضافه می ‌شود.

📚 منابــع :
بـخاری 6532
تـرمـذی 2419
مـسند ابویعلی 6539
ابـن حبان 7361 ــ 7362
مـسند بزار 3202 ــ 8476
مـسند احمد 9332 ــ 10195
معجم الاوسط طبرانی 1704
سنن الڪبری بیهقی 6378 ــ 11047 ــ 11128الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1


هر وقت خیلی استرس داشتی، هر وقت فکر کردی
ممکنه به چیزی که میخوای نرسی، هر وقت فکر کردی چقدر شرایط داره بهت فشار میاره و سخته یادت باشه که
خدا خودش گفته:
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ»
یعنی خداوند قلب ها رو آروم میکنه و دلت رو قرص میکنه❤️

اره رفيق دلت به خداقرص باشه همه چي درست ميشه الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3
📚 داستان کوتاه

شب های بلند زمستان
هر وقت مادر
سفره شام را زودتر پهن می‌کرد
و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید
می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم
همان سرِ شب
با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم برای رفتن به یک شب نشینی

آقاجون می‌گفت:
صله ارحام دلِ آدم را شاد نگه می‌دارد
هیچکس هم نمی‌گفت نمی‌آیم!
ازین ادا اصول ها که من نمی‌آیم شما خودتان بروید و امتحان و آزمون و کنکور دارم وجوان است دوست دارد توی خودش باشدهم نداشتیم
همه با هم می‌رفتیم
تلفن هم نبود که قبلش هماهنگ کنیم
و میزبان و بچه‌هایش را هم کلی ذوق زده می‌کردیم

به سر کوچه شان که می‌رسیدیم
جلوتر از مادر و آقاجون
بدو بدو خودمان را به درشان می‌رساندیم
تا از بودنشان اطمینان پیدا کنیم

با یک چشم از لای در حیاط که اغلب خوب بسته نمی‌شد
یا از سوراخ کلید به درون خانه‌شان سرک می‌کشیدیم
روشن بودن یک چراغ، به منزله این بود که خانه نیستند و خودشان جایی رفته‌اند
حسابی توی ذوقمان می‌خورد
و قلب و دلمان حسابی می‌گرفت
اما اگر همه چراغها روشن بود
بگو بخند تا آخر شبمان جور بود

اما این روزها چه
آخر شب که بغض می‌کنی
دردها که تلنبار می‌شود،
میروی سراغ لیست مخاطبانت
یکی حالت روح
یکی لست ریسنتلی
یکی لانگ تایم اِگو!
یکی دلیت اکانت!

آدم نمی‌داند کِی هستند، کِی نیستند!؟
اصلا آدم نمی فهمد چراغِ کدام خانه خاموش است و کدام روشن!؟
تا بی مقدمه برایش تایپ کند:
" تشنه ی یک صحبت طولانی‌ام ".
و سریع ریپلای شود:
" بگو من کِی کجا باشم؟ ".

داریم از تنهایی و بی همزبانی "دق" می کنیم بعد اسمش را گذاشته اند " عصر ارتباطات ".


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢4
حساب نعمت‌هات رو داشته باش
نه مصیبت‌هات...
حساب داشته‌هات رو داشته باش
نه باخته‌هات...
حساب خوشی‌هات رو داشته باش
نه غم‌هات...
حساب دوستانت رو داشته باش
نه دشمنانت...
و حساب سلامتی‌ات رو داشته باش
نه سکه‌هات❤️‍🩹
.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌31
#چادر_فلسطینی

‹قسمت سیزدهم›

نماز صبح را که ادا کردم، به بیرون رفتم. امروز احمد می‌آمد. استرس و شوق عجیبی کُنج دلم محسوس می‌شد.
به او زنگ زدم. بعد از چند بوق با صدای گرفته و خواب‌آلود گفت: الو...
- چته! نامیزونی!
- مومنِ خدا، ساعت یه ربع‌ به‌ پنج صبح زنگ زدی بعد می‌گی نامیزونی! من از دیشب تا الآن سرِ نگهبانی بودم، یکی یه چای ناقابل نداد دستم..‌.
- می‌خوای برات آستین بالا بزنم تا چاییت همیشه تازه‌دم باشه؟
- اول به فکر خودت باش! هرچند هیچکی تو یکی رو نمی‌گیره... واسه من که تو نوبتن! اولیشم حورالعینه!...
خنده‌ای سر دادم و گفتم: اگه من تو این مدت دوماد شده باشم چی؟
- اوه اوه فائز تو بدون من شیرینی خورده باشی ریشتو میزنم به‌خدا...
- نگران نباش بدون تو شیرینی نمی‌خورم. گذشته از شوخی، خواستم خوابو از سرت بپرونم.
- چطور مگه؟
- یادت که نرفته امروز باید بیایی برای برنامه‌ریزی و پیش‌بردن مأموریت...
- کی من؟! یه وقت یادت نره که من از تو جَوون‌ترم.
- باشه جَوونک... حالا راه بیفت که وقت کمه.
- چشم پدرسالار!
- منتظرم. خداحافظت.
با سرخوشی گوشی را قطع کردم.
خدمت به مسلمین در سنگرِ مردان و بودن در جمع یارانِ جنّتی، نعمتی عظیم بود که از به‌جا آوردن شکرش عاجز بودم.
به سمت خانه روانه شدم. چشمم به سایه‌ای افتاد. آرام راهم را همان سمت کج کردم. صفیه آن‌جا نشسته و به نقطه نامعلومی چشم دوخته‌ بود.
این دختر برایم بسیار عجیب بود. او یک مجاهدزاده است. الحمدلله شوق و شجاعتش برایم نمایان شده بود.
چه چیزی باعث شده بود او تا این اندازه در فکر فرو برود؟!
به اطراف چشم دوختم. هنوز آسمان روشن نشده بود. فضا را صدای چهچهه بلبل‌ها و خش‌خش برگ‌ها پر کرده بود. بوی خاک نَم‌گرفته از هر سمت‌وسو به مشام می‌رسید. صدای جیرجیرک‌ها در لابه‌لای آن غرق می‌شد. همه این‌ها در کنار هم فضای دل‌انگیزی ایجاد می‌کرد.
محو این همه زیبایی‌ شده بودم. یادم رفته بود برای چه آماده‌ام...
وقتی صفیه متوجه حضورم شد به سرعت ایستاد.
- شما از کی اینجایین؟
با این سؤال از عالم مسرّت‌بخش پرت شدم. سراسیمه گفتم: خب راستش... هیچی همینجوری!
سکوت کردم و نیم‌نگاهی که به او انداختم باز او را در فکر دیدم.
تک سرفه‌ای کردم و گفتم: خیره؟ این وقت، اینجا؟ البته ببخشید که می‌پرسم.
- خواهش می‌کنم، اشکال نداره. من هر روز اینجام.
- همینجوری؟
و سرم را پایین گرفتم.

"صفیه"
به دنبال کلماتی برای جواب می‌گشتم.
تمام واژه‌ها در ذهنم بهم‌ ریخته بود و من ناتوان از ردیف کردن آن‌ها!
چه باید می‌گفتم؟
با هزار جان کندن پاسخ دادم:
من هر روز از این‌جا به سرزمین مجاهدانِ عُشاق‌الشهادت فکر می‌کنم.
- خیلی شوق شهادت دارین! الله حفظتون کنه و به این شوق لبیک بگه...
- ممنون... همچنین.

"فائز"
برای لحظه‌ای سکوت میانمان حاکم شد. ماندنم را بیشتر جایز ندانستم.
- پس با اجازه...
امروز آخرین روزِ ماندنم در روستا بود. منتظر جواب بودم. اما او همچنان سکوت کرده بود. دو دل بودم. از خود پرسیدم: این سکوت یعنی چی؟ باید همینجوری برم؟! یا منتظر باشم؟!
ناامیدانه، آرام سر برگرداندم تا بروم، که حرف‌هایش متوقفم کرد...

"صفیه"
چه باید می‌گفتم؟
من اینجا نشسته بودم. به آرزوهایم فکر می‌کردم که با دستان شعیب در حال نابود شدن بودند. نمی‌خواستم به این راحتی‌ها رویاهایم را از دست بدهم. حتی شده به قیمت جانم... من با آرزوی "شهادت" شب‌هایم را به صبح رساندم. همیشه در عالم رویا، خودم را در سنگر در حال خدمت‌رسانی به برادران مجاهدم و جنگ با کفار می‌دیدم. چطور می‌توانستم از آن‌ها دل بِکنم! در حالی‌که ذکر هر روز و شبم شهادت فی‌ سبیل‌ الله‌ بود. همراه با مجاهدی که من را به خدا و رسول می‌رساند...
اما نتوانستم این حرف‌ها را به او بگویم.
امروز دوستش می‌آمد و او می‌رفت. بغض بدی گلویم را می‌فشرد، اجازه حرف زدن را سلب کرده بود.
با دیدن سکوتم، بعد از چند لحظه برای رفتن سر برگرداند. چانه‌ام لرزید. اما با شجاعتی که از خودم انتظار نداشتم گفتم:
منم با خودتون ببرین جهاد...

"فائز"
با این حرفش خشکم زد، مکث کردم. بعد از لحظه‌ای به سرعت رو به او کردم...
با چشمانی به نَم نشسته و صدایی که به وضوح می‌لرزید مُلتمسانه گفت: خواهش می‌کنم مجاهد...
ماتم برده بود.
- جهاد؟!
- آره... من می‌تونم به برادران مجاهد کمک کنم مثلأ به زخمیا رسیدگی کنم، غذا بپزم، لباساشونو بشورم. شایدم... شایدم شخصأ در سنگر حضور داشته باشم. فقط خواهش می‌کنم مثل بقیه من رو نصیحت نکنین که جهاد جای زن نیست! وقتی مَرد هست، تو بشین خونه! مگه اولین زن در جهاد دریایی ام‌حرام نبود؟ خوله چی؟ ام‌المومنین صفیه که دوازده تا یهودی رو با چوبِ خیمه از پا درآورد...

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_91 ᪣ ꧁ه
قسمت نود و یک

زن دایی هوفی کرد و گفت: نترس بادمجون بم آفت نداره، امروز بعد اینکه با بابا و مادرت تشریفشون را آوردن، اولش کلی رجز خوند که دیدین تمام دکترا گفتن من پاک بودم، انگار داشت وصیت می کرد و تا مادرت اینا رفتن،گفت می خوام برم حمام، من که حواسم جمع بود رفتم توی حمام را خالی کردم و هیچ وسیله خطرناکی کنار دستش نگذاشته بودم،این دختره نکبت رفت حمام و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای شکسته شدن چیزی اومد و من فهمیدم لیوانی که توی حموم بوده را شکسته،فوری با نظام رفتیم پشت در و در حمام را با لگد باز کردیم و دیدیم این دختره بی شعور می خواد با تکه شیشه رگش را بزنه....ناخوداگاه گفتم: خاک بر سرم،مرجان طوریش نشده؟! زن دایی با بی حوصلگی گفت: گفتم که این دختره به این زودیا جون به عزارییل نمیده...دلم به حال مرجان سوخت و گفتم: زن دایی این حرفا چی هستن؟!مرجان بیچاره۱۲ سال بیشتر نداره که ..زن دایی بدون توجه به حرف من پرید وسط کلامم و‌گفت: تا نظام رسید، تکه شیشه را از دستش گرفت اما بعد حقش را خوب گذاشت کف دستش، مثل خررر زدش تا یادش بمونه از این کارا نکنه البته تقصیر خودش بود که سرش شکست، می باست اینقدر جیغ و داد نکنه تا نظام را جری نکنه....آاااخ این چی داشت می گفت، دستام لرزید و‌گوشی از دستم افتاد روی زمین...میثم که انگار از داخل اتاق به من خیره شده بود با شتاب خودش را بهم رسوند و گفت: چی شده منیره؟!

بغضم را قورت دادم و آهسته طوری که میثم بشنوه گفتم: مرجان می خواسته خود کشی کنه، اما انگار به خیر گذشته ولی نظام خیلی کتکش زده...میثم با عصبانیت همونجا روی زمین نشست و‌گفت: من بدبختتتت چکار می تونم برای خواهر بینوام کنم؟
کنارش روی زمین نشستم و‌گفتم: باید هر چه زودتر مرجان را از اون دیوونه خونه آزاد کنیم و بیاریم پیش خودمون.کاری را گفتم که اصلا امیدی به انجامش نداشتم.روزهای سختی را می گذروندیم، چند روزی میشد که به شهر اومده بودم، دو سه روز اول با مرجان تلفنی صحبت می کردم، مرجان بیچاره با اشاره های کوتاه و کلام ناقص به من می فهموند که زن دایی و دختراش گوش وایستادن و نمی تونست خیلی حرف بزنه و حرفها را با بله و نه جواب میداد.مثلا من می گفتم، نظام کتکت می زنه میگفت بله ، میگفتم، زن دایی کتکت میزنه بازم جواب میداد بله.می گفتم می خوای بیای پیش ما، میگفت آره کاشکی...

خلاصه حالتی رمزوار با هم حرف میزدیم، اما چند روز که گذشت هر چی زنگ میزدم مرجان گوشی را برنمی داشتم و بعدش هم همه اش گوشیش خاموش بود، خیلی نگرانش شده بودم، توی شهر هم بودم دستم به جایی بند نبود، نمی دونستم چکار کنم، الان دیگه همه مشکلات خودم را فراموش کرده بودم و تمام وجودم نگران مرجان بود، دیگه یه روزی اونقدر ذهنم درگیر شد و فکرای بد به ذهنم میرسید که زنگ به مادرم زدم و گفتم که نگران مرجانم و جواب تلفنم را نمیده.مادرم که انگار منتظر یه اشاره از طرف من بود که عقده دلش را خالی کنه، شروع به گریه کرد و گفت: این زن دایی خیر ندیده ات با دخترای نامسلمونش رفتن اینقدر توی گوش نظام خوندن، گوشی بچه را از دستش گرفتن، بیچاره دلش به همین گوشی خوش بود و تنها راه ارتباطیش با ما همین بود، الان دیگه مرجان توی جهنم هست، دستم بشکنه که با دست خودم نوگلم را فرستادم به اسارت، کاش مرجان هیچ وقت عروس نمی شد.آهی کشیدم و با خودم گفتم: مامان بیچاره فکر میکنه وضع مارال و محبوبه و من بهتره!! هر کدوم از ما به نوعی رفتیم اسارت، اما خداییش وضع مرجان از همه ما بدتر بود.مادرم می گفت هر چند روزی یکبار،
مرجان هر وقت موقعیت بشه گوشی برادر نظام را برمیداره و پنهان از بقیه به مادرم زنگ میزنه اما همیشه میترسه که اگر یک زمانی لو بره، حتما یک کتک درست و حسابی می خوره...روزها با نگرانی و وحشت پشت سر هم می آمد و می گذشت و از اون عروسی شوم نزدیک دوماه گذشته بود.یه روز محبوبه زنگ زد و تا سلام کردم صدای هق هقش بلند شد، دستپاچه شده بودم، فهمیدم حتما اتفاق بدی برای کسی افتاده و اولین چیزی که به ذهنم اومد گفتم: بابا طوریش شده؟!محبوبه هق هقش را خورد و گفت:نه...مرجان...با دست زدم توی سرم و گفتم: مرجان چی؟!زنده است؟!محبوبه بین هق هقش
گفت: آره الان اینجاست اما......
با حالتی که استرس سراسر وجودم را گرفته بود گفتم: تو رو خدا حرف بزن ببینم چی شده؟! قلبم داره میاد تو دهنم...

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😭1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_92 ᪣ ꧁ه
قسمت نود و دو

محبوبه که متوجه شد حال من از اون بدتره گفت: ببین آروم باش، الان برات تعریف می کنم.حقیقتش اینه که مرجان هفته قبل طی یه تماس پنهانی که با مامان داشت گفته بود حالش بد هست و مدام بالا میاره، من حدس زدم باردار باشه، برای همین چند روز پیش یه تست گرفتم و بابا اینا را به راه انداختم و گفتم بریم به مرجان سر بزنیم، اینا هم درسته دل خوشی از دایی و خانواده اش نداشتند اما دوست داشتن مرجان را ببینند، دیگه با بابا و مامان و مارال راه افتادیم رفتیم، بابا حال خودش هم خوب نبود اما به هر طریقی بود خودش را پشت رول نگه داشت و ما را رسوند خونه دایی.‌..با هیجان پریدم وسط حرفش و گفتم: خوب اونجا چی شد؟! کی بود؟

محبوبه نفسی تازه کرد و ادامه داد: خبرمرگشون، غیر از دختراش دیگه همه شون بودن، اول که ما را دیدن تعجب کردن، بعد بابا با التماس و خواهش خواست مرجان را ببینیم، من واینستادم ببینم اونا چی میگن، زن دایی را که جلو در بود کنار زدم و رفتم داخل خونه...مرجان روی حیاط داشت برای این شکم گنده ها، مشک میزد تا دوغ درست کنه، رنگش زرد و لاغرتر از همیشه بود، تا منو دید بدوو خودش را بهم رسوند.من نگاه کردم دم در دیدم اونا هنوز مشغول بحث هستن، تست را توی مشت مرجان چپوندم و طرز استفاده اش هم گفتم و بعد تاکید کردم همین الان بره دسشویی تست را انجام بده.مرجان هاج و واج مونده بود، ولی با این حال قبول کرد و پنج دقیقه بعد که اومد پیشم دیدم تستش مثبت شده، توی این فاصله بابا و مامان هم اومده بودن روی حیاط.نظام هم بالای پله ها وایستاده بود، با دیدن تست توی گوش مرجان گفتم: ببین تو بارداری، کاری هست که شده، بزار به همین بهانه که می خوایم ببریمت دکتر از نظام و دایی اینا اجازه بگیریم و چند روزی ببریمت روستا خونه بابا...مرجان که انگار هر حرف من براش یه شوک بزرگ بود تو اوج بی پناهی تا شنید می خوایم ببریمش خنده بلندی کرد و گفت: باشه...کاش بشه،در همین حین نظام که از اون بالا ما را نگاه می کرد گفت: چی شده هرهر کرکر راه انداختی؟! برای ما که برج زهر ماری برای دیگران قند و عسل...مرجان مثل دخترکی ذوق زده همانطور که از پله ها بالا می رفت تست دستش را تکون داد و گفت: من...من...زن دایی خودش را نزدیک نظام کشید و گفت: تو چی؟!مرجان که حالا خودش را کنار نظام رسونده بود سرش را پایین انداخت و همانطور که گونه های لاغرش گل می انداخت گفت: من حامله ام...

نظام که انگار برق سه فاز بهش وصل کرده بودند گفت: چی؟! چه غلطی کردی؟!
مرجان با لکنت گفت:ب...ب...بخدا من کاری نکردم...این...این تست را محبوبه...یکدفعه نظام با دو تا دست محکم مرجان را عقب هول داد، بطوریکه مرجان تعادلش را از دست داد و یکدفعه از بالای پله ها پرت شد پایین و نظام همانطور که فریاد میزد گفت: خاک بر سرت! پدر این بچه کیه هااا...زن دایی که انگار تازه متوجه قضیه شده بود به طرف مرجان هجوم آورد و همانطور که به جان مرجان بدبخت لگد میزد هزار تا فحش هم بهش میداد.من و مامان و مارال که اوضاع را اینطور دیدیم، خودمون را به مرجان رساندیم، مرجان که هیچ وقت صداش در نمییومد با گریه می گفت: وای مُردم، آخ دلم داره پاره میشه و...با هزار زحمت مرجان را از زیر دستشون کشیدیم بیرون...اوضاع خیلی خراب بود، بابا هم با دایی درگیر شده بود و مادر هم با نظام و زن دایی...این ما بین من و مارال سریع زیر بغل مرجان را گرفتم و کشان کشان بردیم و عقب ماشین سوارش کردیم، در ماشین هم باز کردم و ماشین را روشن کردم و صدا زدم: بابا مامان بیاین..من اصلا حواسم نبود اما مارال از تک تک حرکاتشون با گوشیش فیلم می گرفت.دیدم خانواده داییم دست بردار نیستن، چند تا سنگ برداشتم و فریاد زدم، اگر نزارین بابام این بیان، شیشه های خونه تان را خورد می کنم..بالاخره به هر زحمتی بود بابا و مامان اومدن و سوار ماشین شدن، گرچه خانواده دایی تا یه مسافت پشت ماشین می دویدن.ماشین حرکت کرد و منم خودم را انداختم بالای ماشین کنار مرجان، مارال هم کنار مرجان کز کرده بود انگار از چیزی شوکه شده بود. اومدم مرجان را بغل کنم، یک دفعه متوجه لباسش شدم که غرق خون بود.

#ادامه_دارد...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😭1
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️

#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_93 ᪣ ꧁ه
قسمت نود و سه

زدم توی سرم می خواستم چیزی بگم که مارال ماشین دایی را نشان داد، ماشین پشت سرمون هو کشان میامد و نظام فریاد میزد و چیزی داشت میگفت؛نفس بلندی کشیدم و‌گفتم: نظام چی میگفت؟! حتما می گفت مرجان را برگردونید؟!محبوبه هوفی کرد و گفت: نه بابا اونطور که مرجان فهمیده بود، این نکبت انگار با خانواده اش دست به یکی کردن که یکی از دخترا را ببرن به عنوان عروس خانواده و بعد هم کینه شتری که مال سالها قبل داشتن را از سر مرجان بدبخت دربیارن، خیلی بد ذاتن...نظام یه چیزایی می گفت متوجه نشدم که یک هو سر زن دایی از شیشه ماشین بیرون آمد و گفت: دختره را ببرین ور دل خودتون،طلاها را کجا میبره؟!..از اینهمه پستی این خانواده لجم گرفته بود و ناخوداگاه دست بردم توی یقه مرجان و گردنبندی را که براش گرفته بودن و سر سفره عقد به مرجان داده بودن، کشیدم بیرون، گردنبند پاره شد و منم پرتش کردم جلو ماشین دایی...با این ترفند، ماشین دایی متوقف شد تا گردنبند را پیدا کنند و بابا هم گازش را گرفت و خودمون را رسوندیم روستا اما الان...
نفسم بالا نمی آمد، گفتم : الان چی؟!محبوبه لحظه ای ساکت شد و‌گفت: انگار بچه مرجان سقط شده، مرجان حالش بده، الان مرجان و میثم را فرستادیم شهر، مارال هم که خیلی نگران قُلش بود اونم اومد، بابا سفارش کرد اول مرجان را ببرند دکتر و بعدم برن دادگاه برای درخواست طلاق..باورم نمی شد بابا این پیشنهاد را داده باشه، با تعجب گفتم: یعنی...یعنی بابا خودش گفت مرجان طلاق بگیره؟!

محبوبه آه بلندی کشید و گفت: تو ببین اینا چقدر وحشیانه عمل کردن که بابا با این اعتقادات و تعصباتش حاضر شده مرجان طلاق بگیره، انگار پیه حرف مردم را می خواد به تنش بماله، بعدم طلاق نگیره باید بریم از خونه دایی. زبونم لال جسدش را بیاریم، اینا به قصد کشت مرجان را میزنن، اگه تا حالا زنده مونده خواست خدا بوده و بعد صداش را پایین تر آورد و گفت: تو ندیدی، کل بدن مرجان کبود بود و مشخص بود بعضی کبودی ها مال قبل هست، من موندم این بچه چطور تحمل کرده، کسی که توی خونه بابا یه ترکه انار هم نخورده الان چطور با مشت و لگد این خونواده وحشی کنار میومده..محبوبه کلی حرف زد و بعد قطع کرد و من متوجه شدم که مرجان الان تو راه رسیدن به شهر هست.مدام شماره گوشی میثم را می گرفتم که جواب نمیداد، تا اینکه دم عصر خودش جواب داد و گفت: مرجان حالش بد بود دکتر توی بیمارستان بستریش کرده اما قبلش اینا میرن شکایت می کنند و قاضی میفرستتشون پزشکی قانونی، بعدم نامه قبلی دکتر زنان هم بوده و تهمت هایی که به مرجان زدن هم ذکر می کنند و البته مارال هم اون فیلم کتک کاری را نشون قاضی میده...خلاصه اینکه قاضی خیلی متاثر میشه و تاکید می کنه توی جلسه بعدی نظام و پدرش هم باشند و انگار چون مورد براشون مهم بوده از طرف دادگاه زنگ میزنن تا بهشون بگن برای فردا بیان دادگاه..مرجان توی بیمارستان بستری بود و در عین حال میثم پیگیر دادگاهش بود و خبر رسید که دادگاه با حضور نظام و دایی عبدالله تشکیل میشه، قاضی پرونده نظام را مقصر اعلام می کنه و ضمن توبیخش شرایطی به وجود می آورد که حکم طلاق به سرعت صادر میشه و البته نظام مهریه مرجان را که پنجاه سکه بهار آزادی بود می بایست پرداخت کند‌..

نظام و پدرش از دست مرجان و بابا و این حکم و به شدت کفری میشوند، چند روز بعد مرجان را از بیمارستان مرخص کردند و به همراه میثم راهی روستا شد، البته اینبار با خیال راحت به خانه پدرم رفت.درسته که مرجان از دست کتک ها و حرفها و تهمت های ریز و درشت نظام و خانواده دایی نجات پیدا کرد اما آمدن به روستای پدری همان و باران حرفهای خاله زنکی زنان روستایی همان...خانواده بد ذات دایی توی روستای خودمون هم دست از سرمان برنداشتند و انگار توی کل روستا چو انداخته بودند که مرجان دختر ناپاکی بوده که نظام به همین دلیل اونو طلاق داده تا از دستش راحت بشود.آنطور که محبوبه می گفت، بعد این موضوع برخورد روستایی ها صد و هشتاد درجه با خانواده ما تغییر کرده بود، حرف مرجان تنها نقل مجلس روستایی ها شده بود و هر کس چیزی می گفت و صد تا حرف دیگه هم روی شنیده هایش می گذاشت و برای دیگری نقل می کرد و به این ترتیب از خانواده ما یک اژدهای هفت سر ساختند که انواع و اقسام حرمت شکنی ها و گناهان را انجام می دهیم.دیگه کسی به خانه ما نمی آمد و جواب سلام پدرم را که نمی دادند هیچ، حتی اگر از خانواده ما کسی بیرون خانه می رفت، روستایی ها سعی می کردند راهشان را کج کنند و از جایی بروند که هیچ برخوردی با اعضا خانواده ما نداشته باشند.همه خانواده در رنج و عذاب بودند و از همه بیشتر مرجان از این وضعیت عذاب می کشید تا اینکه بالاخره بعد از چند هفته، حکم طلاق صادر و اجرا شد و این شروع ماجرایی
جدید بود.

#ادامه_دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😭2
#داستان مریم وعباس
قسمت سی وشش


همونجا نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار روبه روم ..
هر لحظه ، عباس رو تصور میکردم که چه واکنشی ممکنه نشون بده .. اگر قبول کنه چی.. نه .. نه ... مطمئنم عصبانی میشه و اجازه نمیده مامانش ، حرفش رو تمام کنه...
نفهمیدم چقدر گذشته بود و چه مدت تو همون حالت نشسته بودم که در خونه باز شد و عباس وارد خونه شد ..
دستش رو تو هوا تکون داد و دوید سمت آشپزخونه و گفت مریم ... نمیبینی مگه خونه رو دود گرفته ...
غذا سوخته بود و کل خونه رو دود گرفته بود ..
عباس پنجره ها رو باز کرد و گفت خوبه رسیدم وگرنه تو همین دود خفه میشدی ...
بلند شدم و ایستادم ... همین که عباس برگشت و نگاهم کرد اشکهام روی گونه هام سر خورد .
عباس اومد نزدیکم و بغلم کرد و دستش رو پشت کمرم بالا و پایین برد ..
سرم رو تکیه دادم روی سینه اش و تو دلم تکرار کردم عباس نکن اینکار رو من میمیرم ... بگو که قبول نکردی ..
عباس از روی موهام بوسید و گفت تا حالا بهت میگفتم مریم گلی ، ولی مثل اینکه باید اسمت رو عوض کنم .. مریم دیوونه بیشتر بهت میاد ...
با این حرفش بین گریه ، خندیدم ...
عباس از شونه هام گرفت و کمی منو عقب برد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت کدوم زن عاقلی اجازه میده شوهرش بره زن دوم بگیره ؟
+مگه تو بچه نمیخواهی؟ خواستم تو به آرزوت برسی ...
عباس دماغم رو گرفت و آروم فشار داد .. دستش کمی خیس شد .. دستش رو زود عقب کشید و صورتش رو جمع کرد و گفت اه .. اه.. حالم بهم خورد .. برو اون دماغت رو بشور ..
گفت و خودش رفت دستشویی و دستهاش رو شست .. صورتم رو با دستمال پاک کردم .. هنوز نمیدونستم عباس قبول کرده یا نه ؟
از دستشویی بیرون اومد و با لبخند گفت حالا شام چی بخوریم؟؟
جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم .. عباس اومد کنارم نشست و دستش انداخت روی شونه ام و گفت حقته که امشب گرسنه بمونی ولی دلم نمیاد و زنگ میزنم پیتزا سفارش میدم ..
بازم جواب ندادم .. عباس لبخندش رو جمع کرد و سرش رو آورد جلوی صورتم و گفت قبول نکردم .. تموم شد رفت ..
موبایلش رو درآورد و غذا سفارش داد ..
انگار خون تو بدنم دوباره جریان گرفت و تنم گرم شد ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1
#داستان مریم وعباس
#قسمت سی وهفتم
به قدری خوشحال بودم که انگار دوباره و به تازگی به عباس رسیدم ..
لبخند پهنی زدم و پرسیدم دقیقا چی گفتی به مامانت؟؟
عباس کنترل تلویزیون رو برداشت و گفت دیگه ولش کن، حرفش رو نزن ..
خودمم دیگه نمیخواستم این موضوع کش پیدا کنه ..
یک ماهی از اون جریان گذشت و دیگه زنعمو هم حرفی نمیزد ..
تولد امیرعلی بود و شام خونه ی ابولفضل دعوت بودیم .. من و عباس زودتر رفتیم تا کمکشون کنیم ..
عباس و ابولفضل سالن رو تزیین میکردند و من و نازی هم وسایل پذیرایی رو آماده میکردیم ..
عباس یکی از بادکنکها رو انداخت سمت امیرعلی و امیرعلی با پاش پرت میکرد ..
زنعمو تو سالن روی مبل نشسته بود و نگاهشون میکرد .. عباس کارش رو رها کرده بود و با امیرعلی بازی میکرد .. امیرعلی هربار که بادکنک به پاش میخورد با صدای بلند میخندید و به خنده ی اون عباس هم میخندید ..
صدای گریه ی زنعمو بین خندهاشون پیچید و به گوش رسید ..
عباس با تعجب امیرعلی رو بغل کرد و گفت مامان چی شده؟؟
زنعمو بینیش رو بالا کشید و با سر گفت هیچی.. ولی همچنان گریه میکرد ..
ابولفضل هم کارش رو رها کرد و نشست زیر پای مادرش و گفت مامان بخاطر هیچی که آدم گریه نمیکنه .. خوب بگو چی شده ماهم بدونیم ...
عباس جعبه ی دستمال رو گرفت سمت مادرش و گفت ماماان یه امروز دیگه بس کن تو رو خدا ...
زنعمو سرش رو بالا گرفت و به عباس گفت چطور بس کنم ؟یادتونه بچه ی چند ماهتون رو از دست دادید.. مریم به چه حال مونده بود ، چقدر گریه میکرد .. درد اولاد آدم رو میکشه .. مریم منو درک میکنه ولی تو نه ...
چقدر نگاهت کنم که با بچه ی کس دیگه بازی کنی ؟ تو که میتونی در عرض یکسال بچه ی خودت رو بغلت بگیری چرا لج میکنی؟ در حق مریمم ظلم میشه .. اونم میتونه مهر مادریش رو خرج بچتون کنه .. بیا و قبول کن تا حق مادریم رو حلالت کنم ..
عباس امیرعلی رو زمین گذاشت و خودش روی مبل نشست ولی حرفی نزد .. سکوتش منو ترسوند .. همه منتظر بودند که عباس حرفی بزنه .. عباس جفت دستهاش رو روی صورتش کشید و گفت فعلا تمومش کن ، جشن این بچه رو خراب نکن تا بعد ...
زنعمو سریع بلند شد و رفت سمت عباس .. سرش رو بوسید و گفت چشم چشم.. تو هم اینطور پکر نشین .. بعدا دوباره حرف میزنیم ..
زنعمو صورتش رو شست و تا آخر شب مدام کنار عباس مینشست و هر دفعه نگاه میکردم زنعمو داشت حرف میزد و عباس گوش میکرد .
تا آخر شب منتظر بودم یک لحظه با عباس تنها باشم ولی نشد .
مهمونی تموم شد و به محض نشستن تو ماشین گفتم زنعمو امشب تمام تلاشش رو میکرد که راضیت کنه..
عباس ماشین رو روشن کرد و بدون این که نگاهم کنه گفت مادر دیگه .. میگه فکر پیریتون باشید ...


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
#داستان مریم و عباس
#قسمت سی وهشت



"عباس"

ماشین رو روشن کردم و بدون این که نگاهش کنم گفتم مادر دیگه.. میگه فکر پیریتون باشید..
مریم کامل به سمتم چرخید و گفت تو چی گفتی؟؟
نمیدونم چرا از مریم خجالت میکشیدم ..
نمیتونستم نگاهش کنم .. کمی مکث کردم .. مریم ادامه داد هان؟؟
+چیزی نگفتم .. دیدی که امشب تو وضعی نبود که بخوام بهش حرفی بزنم ..
فکرم مشغول بود .. مشغول حرفهای مامان .. البته از همون روزی که برای اولین بار این پیشنهاد رو شنیدم فکرم درگیر شد .. تا قبل از اون هیچ وقت به فکر بچه نبودم ولی از اون روز هربار که بچه ای رو میدیدم و یا هربار که امیر علی رو بغل میکردم یه چیزی مثل خوره میوفتاد تو فکرم که منم اگر بخوام میتونم صاحب یکی از این بچه ها بشم .. مهم مریم بود که گفته بود راضیه .. میدونستم براش خیلی سخته ولی وقتی بچه ای وارد زندگیمون میشد همه چیز رو فراموش میکرد ...
تو ماشین مریم حرفی نمیزد و منم ترجیح میدادم سکوت کنم ..
این سکوت تا موقع خواب ادامه داشت ..
چند دقیقه ای بود که تو رختخواب بودیم، مریم چشمهاش رو بسته بود ولی میدونستم بیداره .. نگاهش کردم .. حس کرد و چشمهاش رو باز کرد .. سرش رو تکون داد وپرسید چرا نمیخوابی؟؟
نفس بلندی کشیدم و گفتم میخوام یه چی بگم ولی ...
مریم نزاشت حرفم تموم بشه و دوباره چشمهاش رو بست و گفت راضی شدی زن بگیری؟؟
تعجب کردم .. از سکوتم فهمیده بود ..
دستم رو بردم لای موهاش و گفتم تو بگی نه عمرا این کار رو نمیکنم ... واسه من تو مهمی.. بچه بیاد تمام اون اتفاقها رو فراموش میکنیم ..
مریم بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه گفت من که همون چند ماه پیش بهت گفتم راضیم .. من میدونم تو چقدر عاشق بچه ای ...
پیشونیش رو بوسیدم و گفتم قربونت برم .. جبران میکنم .. دنیا رو به پات میریزم .. فکرشو کن مریم، تو شناسنامه هامون اسم بچه رو مینویسند...
مریم چشمهاش رو باز کرد و پرسید کسی رو هم انتخاب کرده؟؟


#ادامه دارد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
😢1😭1
📘#حکایت_و_پند

مردی در نیمه‌های شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامه‌ای نوشت.

نوشت به نام خدا نامه‌ای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه می‌خواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.

دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا می‌خواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.»  نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامه‌ات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.

صبح روز بعد پادشاه به شکار می‌رفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلی‌حضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.

چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.

رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس می‌ترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشته‌ام به خدایم نوشته‌ام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواسته‌هایت را به جای آورم.»

شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا می‌کنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمی‌خواست تو یک دینار هم به کسی نمی‌دادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند ‌‌»الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍2
سلام علیکم موسسه خیریه صادقین زاهدان در نظر دارد طبق سالهای گذشته برای دانش آموزان یتیم و بی بضاعت لوازم تحریرو کیف تهیه کنند از مردم خیر و مومن و دلسوز در این راستا دعوت ب همکاری داریم عزیزانی ک مایل ب همکاری با ما هستند کمک هاشون رو ب شماره کارت موسسه خیریه صادقین بنام خانم ریگی واریز کنند جزاکم الله خیرا کثیرا ۵۸۹۲۱۰۱۶۶۱۳۲۶۶۷۴راضیه،ریگی بانک سپه
1👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
🟧 آیا میدونستین که مرگ بزرگترین نعمت خداست؟ به دنیایمان نگاه کنین چقدر ناعدالتی و زورگویی و ظلم و ستم میبینید؟ حال تصور کنین اگر مرگ نبود چه وضعی میشد؟! یه عده دقیقا مثل زمان فرعون همه انسانهارو به بردگی میگرفتن و عینا مثل حیوانات صبح تا شب ازشون کار میکشیدن و اخرشب توی طویله میریختن!! چون دیگه مرگی نبود که نگرانش باشند!!
این یک واقعیت تلخ هست که بشریت فعلا لایق زندگی ابدی نیست شاید زمانیکه همه انسانها قادر به درک یکدیگر باشند، براساس قانون لیاقت کائنات، خبری از مرگ نیز نباشد!!
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🟧حق کسی رو بخوری، به کسی نامردی کنی، کسی رو فریب بدهی، در تمام آموزه ها و اصل انسانیت این رفتارها نشانه حقارت و پستی و ضعف هست اما افرادی حقیر و پست و ضعیف این رفتارها را "زرنگی" نامیدند و بسیاری ناقص العقل هم به هوای زرنگی سراغ حقارت و پستی و ضعف میروند این الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9 یعنی ایجاد فرهنگی با ارزشهای بی ارزش!!
بعد از ان لحظه که تو نام "پستی" را زرنگی گذاشتی تا ابد هرکه دچار این رفتار شود سهم خرابکاری تو از ان رفتار در جهان پابرجاست!
1👌1
📚#داستان_کوتاه

سالها پیش حاکمی به یکی از فرماندهانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند به او خواهد بخشید.
همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد و به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت...
حتی وقتی گرسنه و خسته بود متوقف نمی شد، چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند...
وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشار های ناشی از سفر طولانی مدت داشت می مرد، از خودش پرسید: «چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را به پیمایم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم...»

این داستان شبیه سفر زندگی خودمان است. برای به دست آوردن ثروت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف شود غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم، مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم متوجه می شویم که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم، اما نمی توان آب رفته را به جوی باز گرداند. زندگی تنها پول در آوردن نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👏21
2025/08/31 21:41:01
Back to Top
HTML Embed Code: