Warning: mkdir(): No space left on device in /var/www/tgoop/post.php on line 37

Warning: file_put_contents(aCache/aDaily/post/rehrovan/--): Failed to open stream: No such file or directory in /var/www/tgoop/post.php on line 50
🌹رهروان دین🌹@rehrovan P.44204
REHROVAN Telegram 44204
🌹رهروان دین🌹
#چادر_فلسطینی ‹قسمت شانزدهم› - یعنی الان باید بیام؟! آخه مردِ مومن من هنوز حرفامو جمع‌وجور نکردم. - اشکالی نداره، قرار نیست که سخنرانی کنی فقط بگو که به امرِ خدا و... - باشه باشه فهمیدم خب بسم‌الله بریم... نزد یعقوب رفتیم. همراه با او گوشه‌ای را اختیار…
#چادر_فلسطینی

‹قسمت هفدهم›

از عمق وجود و با نهایت شور و شعف سپاسگزار پروردگار شدم: الحمدلله‌ حمدا کثیرا...
رو به احمد گفتم: خیالم از این موضوع راحت شد. خیلی ممنون برادرم، جزاک الله خیرا و جزای خیرت شهادت در راه خدا باشه ان‌شاءالله.

- این چه حرفیه هم‌سنگری! برادری برای همچین روزاییه، دیگه نمیشه که بذاری خاک بخوره‌ها!
- بازم جزاک الله.
- و ایاک داداش.
- پس‌فردا ان‌شاءالله مأموریت رو شروع می‌کنیم. یکم در مورد تحویل‌گیرنده توضیح بده.
- فلش رو باید به شخصی به نام «زید» تحویل بدیم. قسمتِ جنوبی شهر یه کافه هست، قراره اونجا ببینیمش. چهره‌شو دیدم. ان‌شاءالله اونجا مأموریت به اتمام می‌رسه.
- چرا کافه؟ به نظرم جای امنی نیست!
- کافه فقط یه کلکه! تو کافه اتاق مخفی وجود داره، اونجا می‌بینیمش. اما اون چیزی که مهمه حضور عادی ما تو شهره! با این موهای بلند و کلاه داد می‌زنیم که مجاهدیم. یه لباس خوب برات دارم.
- نکنه همون لباس مراکشیه رو میگی؟!
- چیه خب! شنلش موهاتو می‌پوشونه‌ که. می‌خوای برات کوتاهشون کنم؟
- دست به موهام زدی شهیدت میکنما.
خندان گفت: چی بهتر از شهیدی؟
از جایم بلند شدم، با یک جستی از پشت گرفتمش، بلندش کردم گفتم: بخون اشهدتو که شهیدت کردم.
- من هنوز یه مخبرو خفه نکردم تخفیف یه روزه بده.
رهایش کردم با کنجکاوی پرسیدم: مخبر کیه؟
- شعیب.
- آهان اون. فعلا اونو بایگانی کن. ماموریت که تموم شد واسه اون و بابای قاتلش دارم.
- بابای قاتلش؟
- به وقتش بهت میگم فعلا بریم تو که بازوهام یخ کرد.
- بریم.
وقتی که وارد خانه شدیم، احمد با سرعت وارد اتاق شد و با خنده گفت:
دیر رسیدی چاییت مال من.
با خنده آرام سرم را تکان دادم و گفتم: از دست تو احمد!
احمد داخل رفت، من هم با آرامش پشت‌ سرش راه افتادم. به اتاق صفیه که رسیدم، توقف کردم. نیم‌نگاهی به در انداختم. در دل گفتم:
پشت این در مجاهده‌ایه که دیگه برای منه. هنوز چشم‌های اشک‌بار و صدای لرزونش از یادم نمی‌ره؛ وقتی که از خوله و ام‌حرّام می‌گفت، چه زیبا بیان می‌کرد. از سنگر و شهیدها با چه ذوق و احساسی حرف می‌زد.
همان‌جا ایستاده بودم که ناگهان در باز شد. خشکم زد و شرمنده شدم. هر دو بی‌حرکت و با سکوت ایستاده بودیم. نمی‌دانستم چه حرفی برای توجیه این ایستادن بگویم.
سرم را پایین کردم تا بروم. دو قدمی که رفتم دوباره ایستادم. نگاهی به او کردم و گفتم:
مطمئنی می‌خوای مجاهده من باشی؟

***

"صفیه"

با شنیدن این حرف سرجایم میخکوب شدم. با دستپاچگی کلمات درهم برهم را در ذهنم مرتب می‌کردم.
خدایا چی جواب بدم؟ چی باید بگم؟
سر به زیر آهسته گفتم: هدف من رسیدن به خدا و سعادت همراهی با رسول اللهﷺ است؛ اونم به همراه شما. از میدان تا فوزالعظیم ان‌شاءالله.

***

"فائز"
خرسند از جوابش لبخندِ دندان‌نمایی زدم و گفتم: بارک الله فیک. الله حفظت کنه مجاهده بانو.
با گام‌های بلند به سمت اتاق راه افتادم. با حس‌وحالی تازه وارد اتاق شدم.
احمد با مزاح گفت: دوماد صفا آوردی.
- الله هدایتت کنه احمد... فردا...
- فردا چی داداش؟
- هیچی فقط الحمدلله.
- حیف که تو فائزی و هیچی نمیشه از دهان مبارکت بیرون کشید وگرنه ول‌کنت نمی‌شدم.
- گذشته از این‌ها، هیچی مشخص نیست که پس‌فردا زنده میام یا نه... باید با اجازه عمویعقوب با صفیه بخاطر شرایط و هر چیزی که پیش میاد حرف بزنم، سنگامو وا بِکنم تا برای هر چیزی آماده باشه...


ادامه دارد...
4



tgoop.com/rehrovan/44204
Create:
Last Update:

#چادر_فلسطینی

‹قسمت هفدهم›

از عمق وجود و با نهایت شور و شعف سپاسگزار پروردگار شدم: الحمدلله‌ حمدا کثیرا...
رو به احمد گفتم: خیالم از این موضوع راحت شد. خیلی ممنون برادرم، جزاک الله خیرا و جزای خیرت شهادت در راه خدا باشه ان‌شاءالله.

- این چه حرفیه هم‌سنگری! برادری برای همچین روزاییه، دیگه نمیشه که بذاری خاک بخوره‌ها!
- بازم جزاک الله.
- و ایاک داداش.
- پس‌فردا ان‌شاءالله مأموریت رو شروع می‌کنیم. یکم در مورد تحویل‌گیرنده توضیح بده.
- فلش رو باید به شخصی به نام «زید» تحویل بدیم. قسمتِ جنوبی شهر یه کافه هست، قراره اونجا ببینیمش. چهره‌شو دیدم. ان‌شاءالله اونجا مأموریت به اتمام می‌رسه.
- چرا کافه؟ به نظرم جای امنی نیست!
- کافه فقط یه کلکه! تو کافه اتاق مخفی وجود داره، اونجا می‌بینیمش. اما اون چیزی که مهمه حضور عادی ما تو شهره! با این موهای بلند و کلاه داد می‌زنیم که مجاهدیم. یه لباس خوب برات دارم.
- نکنه همون لباس مراکشیه رو میگی؟!
- چیه خب! شنلش موهاتو می‌پوشونه‌ که. می‌خوای برات کوتاهشون کنم؟
- دست به موهام زدی شهیدت میکنما.
خندان گفت: چی بهتر از شهیدی؟
از جایم بلند شدم، با یک جستی از پشت گرفتمش، بلندش کردم گفتم: بخون اشهدتو که شهیدت کردم.
- من هنوز یه مخبرو خفه نکردم تخفیف یه روزه بده.
رهایش کردم با کنجکاوی پرسیدم: مخبر کیه؟
- شعیب.
- آهان اون. فعلا اونو بایگانی کن. ماموریت که تموم شد واسه اون و بابای قاتلش دارم.
- بابای قاتلش؟
- به وقتش بهت میگم فعلا بریم تو که بازوهام یخ کرد.
- بریم.
وقتی که وارد خانه شدیم، احمد با سرعت وارد اتاق شد و با خنده گفت:
دیر رسیدی چاییت مال من.
با خنده آرام سرم را تکان دادم و گفتم: از دست تو احمد!
احمد داخل رفت، من هم با آرامش پشت‌ سرش راه افتادم. به اتاق صفیه که رسیدم، توقف کردم. نیم‌نگاهی به در انداختم. در دل گفتم:
پشت این در مجاهده‌ایه که دیگه برای منه. هنوز چشم‌های اشک‌بار و صدای لرزونش از یادم نمی‌ره؛ وقتی که از خوله و ام‌حرّام می‌گفت، چه زیبا بیان می‌کرد. از سنگر و شهیدها با چه ذوق و احساسی حرف می‌زد.
همان‌جا ایستاده بودم که ناگهان در باز شد. خشکم زد و شرمنده شدم. هر دو بی‌حرکت و با سکوت ایستاده بودیم. نمی‌دانستم چه حرفی برای توجیه این ایستادن بگویم.
سرم را پایین کردم تا بروم. دو قدمی که رفتم دوباره ایستادم. نگاهی به او کردم و گفتم:
مطمئنی می‌خوای مجاهده من باشی؟

***

"صفیه"

با شنیدن این حرف سرجایم میخکوب شدم. با دستپاچگی کلمات درهم برهم را در ذهنم مرتب می‌کردم.
خدایا چی جواب بدم؟ چی باید بگم؟
سر به زیر آهسته گفتم: هدف من رسیدن به خدا و سعادت همراهی با رسول اللهﷺ است؛ اونم به همراه شما. از میدان تا فوزالعظیم ان‌شاءالله.

***

"فائز"
خرسند از جوابش لبخندِ دندان‌نمایی زدم و گفتم: بارک الله فیک. الله حفظت کنه مجاهده بانو.
با گام‌های بلند به سمت اتاق راه افتادم. با حس‌وحالی تازه وارد اتاق شدم.
احمد با مزاح گفت: دوماد صفا آوردی.
- الله هدایتت کنه احمد... فردا...
- فردا چی داداش؟
- هیچی فقط الحمدلله.
- حیف که تو فائزی و هیچی نمیشه از دهان مبارکت بیرون کشید وگرنه ول‌کنت نمی‌شدم.
- گذشته از این‌ها، هیچی مشخص نیست که پس‌فردا زنده میام یا نه... باید با اجازه عمویعقوب با صفیه بخاطر شرایط و هر چیزی که پیش میاد حرف بزنم، سنگامو وا بِکنم تا برای هر چیزی آماده باشه...


ادامه دارد...

BY 🌹رهروان دین🌹


Share with your friend now:
tgoop.com/rehrovan/44204

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

It’s easy to create a Telegram channel via desktop app or mobile app (for Android and iOS): Select “New Channel” Choose quality over quantity. Remember that one high-quality post is better than five short publications of questionable value. Write your hashtags in the language of your target audience. How to Create a Private or Public Channel on Telegram?
from us


Telegram 🌹رهروان دین🌹
FROM American