tgoop.com/irajrezaie/2438
Last Update:
الهی!
ندانستم،
چون دانستم،
نتوانستم!
کمتر آدمی را میتوان سراغ گرفت که ایامِ شباب را پشت سر گذاشته باشد و در این سخن پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری، چیزی از حسبِ حال و وصفِ ایام رفتۀ عمر خود نیابد. در واقع سرشتِ غمانگیز و تراژیک زندگی، یک وجه نمایانش، همین است که توانایی و دانایی، و دانستن و توانستن توأمان، به ندرت، آن هم به مدد بخت و اقبال و دولت، کسی را حاصل میشود. آدم تا زمانی که جوان است و سرشار از اراده و آهنگِ زندگی و نیرو و نشاط حیات، دانش کافی برای هدایت و مدیریت جوانی، جهت باروری و شکوفایی هر چه بهتر عمر خود ندارد. غالبا انگار، این طور است که این یکی را وقتی به کف میآوری که آن یکی را از کف داده باشی. همین خصلت که گویی جزیی از طبیعت آدمیزادی است، باعث میشود تا زندگی در سالهای پایانی عمر انسان، گاهگاهی این همه تلخ و دریغآلود به نظر آید و با خسران و حسرت و اندوه همراه شود. دریغ و حسرتی که در این بیت، که گویندهاش را نمیدانم، طنین بلیغ و رسایی یافته است:
تا توانستم، ندانستم چه سود؟
چون بدانستم، توانستم نبود!
از همین رو است که آرزوی عمر دوباره، آرزوی دیرینه و مشترک ابنایِ بشر است. آن چنان که سعدی به زیبایی گفته:
مردِ خردمندِ هنرپیشه را / عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه اندوختن / با دگری تجربه بردن به کار!
با این حال، چندان هم جای دریغ و حسرت و افسوس نخواهد بود اگر ایام باقی مانده عمر را هماهنگ با طبیعت، به بیداری سپری سازیم و همزمان، این بیت مولانا را با خود زمزمه کنیم:
روزها گر رفت، گو، رو، باک نیست
تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست!
@irajrezaie
BY از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی
Share with your friend now:
tgoop.com/irajrezaie/2438