tgoop.com/ha_mim1377/4960
Last Update:
📭 ظهر یک روز تابستان برای خرید عمده به مرکز بار رفتیم ...
داشتیم اجناس رو بار میزدیم که یک پراید دورتر از ما (با فاصله ۲۰ متری از حجره که یک سربالایی خیلی تندی هم داشت) توقف کرد و کارکنان اونجا رو صدا زد که فلان جنس رو دارید یک کارتن برام بیارید ..
چند بار تکرار کرد و کسی بهش توجه نکرد و بار دیگر گفت آقا دارید یا نه.
جواب دادند؛ چقدر خودخواهی، حاضری نیستی تو این هوای گرم از ماشین پیاده بشی بیشعور. موندی تا بیاریم خدمتت! نداریم برو بسلامت!!
ازش پرسیدم چه جنسی رو میخوای تا برات بگیرم بیارم. بقیه گفتند طوری که شما تونستی پیاده بشی و بیایی، این آقا هم میتونه. گفتم شاید مشکلی داره نمیتونه پیاده بشه. گفتند از شما هم سالمتره، اگر جنس میخواد باید خودش بیاد ...
وقتی پیاده شد و چند قدمی با دو تا عصا حرکت کرد( یک جانباز با پروتز پا و عصا)، قیافه همه دیدنی بود و از رفتارشون شرمنده شدند، چون زود قضاوت کرده بودند.
... اما ایشون لبخندی زد و گفت؛ شما که از اوضاع من خبر نداشتید.
اگر ما از اوضاع و احوال هم اطلاع داشته باشیم (که معمولا هم نداریم) راحتتر با رفتار غیرمعمول هم کنار میآییم و حتی به هم کمک میکنیم.
کمپین مبارزه با بیشعوری
BY حسن مجیدیان

Share with your friend now:
tgoop.com/ha_mim1377/4960