tgoop.com/faghadkhada9/78552
Last Update:
#قسمت پایانی
📖سرگذشت کوثر
گفت مامان به فکرشم خیالت راحت فقط باید یه خورده به من زمان بدی گفتم پس کی دیر میشه دلم میخواد یه بار دیگه نوهدار بشم
گفت مامان تو رو خدا بیخیال دارم من پیر میشم تو به فکر نوهای گفتم آره به فکر اینم که بچه تو رو بغل کنم بچههای تو ولادن روهیچ وقت نتونستم بغل کنم ولی تو ازدواج کنی باز هم میتونی بچه دار شی یونس رو که نگاه می کردم کلی بهش افتخار میکردم یونس داشت روز به روزشباهت بیشتری به مراد پیدا میکرد انگار خود مراد جلوی من وایستاده بود
بهم گفت مامان چرا اینجوری منو نگاه میکنی گفتم هیچی همینجوری با هم به خونه برگشتیم همه منتظر ما بودن کمتر از دو ماه بعد خونه فروخته شدو یک قطعه زمین همون جا خریدم و به دهیاری اعلام کردم میخوام
اینجا یک درمانگاه درست کنم که مردم مجبور نشن پاشن برن شهراولش یه خورده بهمون نه گفتن ولی بعدش گفتن ما هم همکاری می کنیم شش ماه بعد کنار ساختمونی وایستادم که مدتهاآرزوش رو داشتم که اونجا را درست کنم تا بشه دعای خیری برای بچه هام و یک فاتحه موقع مرگ برای خودم اهالی هم همه اومدن و همه با هیجان کامل داشتن درباره اونجا حرف میزدن خیلی از تجهیزات اونجا را یونس هدیه داده بود و یاسین هم کمکش کرده بود هممون اونجا جمع شده بودیم
و بهنام از من خواهش کرد از تابلوی اونجا رو
نمایی کنم منم رو نمایی کردم تابلوی درمانگاه شهیدان مهدی و محمدومرادو....جلوی چشم هممشون نمایان شدفقط اون لحظه احساس کردم مهدی و محمد ومرادرومیبینم که دارن بهم لبخند میزنن و ازم تشکرمیکنن روبان رو بریدیم و همه شروع کردیم به دست زدن خیلی احساس خوب و قشنگی داشتم همون لحظه دستی روی شونم خورد و وقتی برگشتم راحله داشت بهم لبخند میزد و بهم گفت آبجی یک دنیا ازت ممنونم گفتم دختر خوب تودیگه نباید به من بگی آبجی من دیگه مادر تو هستم اینو که یادت نرفته فقط خندید و بهم گفت هنوز عادت نکردم بهت بگم مادر بغلش کردم و بوسیدمش گفتم رو سر من منت گذاشتی راحله بنده نوازی کردی که قبول کردی عروس من بشی سه ماهه رو ابرهام که تو زن یونس من شدی بهم
گفت تو خیلی بزرگی این حرف رو نزن گفتم من نوه میخوام راحله ها زودتر برام یک نوه بیاریدیونس جلو اومد و دست زنش رو گرفت یاسینو زنش با دختر کوچولوشون هم دست تو دست کنارمن اومدن و من نگاهی به خونواده یک دونه دخترم فاطمه انداختم و تک تک بغلشون کردم و ازشون تشکر کردم و خدا را برای داشتنشون شکر کردم سالها از اون روزها می گذره من همیشه خدا را
بابت داشتن این زندگیم و بچه هام شکر می کنم من سالها تو روستا زندگی کردم و الان هفت ساله به خاطر اینکه سنم بالا رفته و پیر شدهمکنار پسرم یونس و راحله دارم زندگی میکنم راحله مثل یک دختر واقعی منو تر و خشک میکنه خودش و یونس صاحب یک دختر و یک پسر شدن و واقعاخوشبختن یک زوج فوق العلاده هستن خدا را شکر خوشبختی همشون رو دیدم از عروس گلم
راحله جان ممنونم که وقت گذاشت و داستان
زندگی منو نوشت و براتون فرستاد
ممنون از همتون.
خب عزیزان این سرگذشت بسیارزیباوآموزنده هم به سررسیدامیدوارم که دوستش داشته باشین.
فقط یک نکته خدمت اون دسته عزیزان که همیشه خیلی عجله دارندوفوری میخوان به قسمت پایانی برسندیادآوری کنم که روزنامه نمیخایدبخونیدکه سریع سروتهش هم بیادوتموم بشه شماداریدداستان یک زندگی چندین ساله رومیخونیدباجزئیات وتاکامل گفته نشه که مفهومی نداره پس صبورباشیدوازاول تاآخرداستان مهربانانه رمان رابخونید
بزودی هم منتظررمان بعدی باشید😍
شب خوش حق یارتان
مدیرکانال حس خوب زیستن(رودی)
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
باپیام های دلگرم کنندتون درپی وی شادم کنیدوبهم انگیزه ادامه این راه رابدید😘❤️
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78552