tgoop.com/faghadkhada9/78550
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_95 ᪣ ꧁ه
قسمت نود و پنج
صبح زود بود که در خونه را محکم زدند،من که خیلی وقت بود بیدار شده بودم با سرعت از جا بلند شدم و قبل از اینکه کسی بخواد در را باز کنه ، داخل حیاط شدم و خودم را به در رساندم،پشت در، مارال به همراه زن عمو طیبه بود، با تعجب نگاهی به هر دوشون کردم و همانطور که سلام می کردم گفتم: چی شده زن عمو؟!زن عمو منو به کناری زد و گفت: هیچی چی می خواستی بشه، اومدم احوال بابات و مرجان را بگیرم و با زدن این حرف مستقیم به طرف اتاق رفت.منم می خواستم پشت سرش برم که مارال دستم را کشید طرف خودش و گفت: منیره! می دونی که زن عمو، زن فضولی هست، فکر می کنی الان بعد از اینهمه مدت که با روستایی ها هم داستان شده بود و پشت سر مرجان بیچاره حرف می زد، دلش به حال بابا و مرجان سوخته که صبح زود پاشه هو کشان بیاد اینجا احوال گیری؟!با حالت سوالی نگاهش کردم وگفتم: چی شده مگه؟! خبری شده؟!
مارال سری تکان داد و گفت: زن عمو را اینقدر ساده نبین این یه اژدهای هفت سری هست که دومی نداره، رفیق دزد و شریک قافله است، توی این مدت متوجه شدم با زنِ دایی عبدالله همچی جیک تو جیک شدن که نگو و خبرا را بهم اطلاع رسانی می کنن و اینهمه خبر از مرجان که پخش می شد توی روستا، زن دایی به گوش طیبه خانم می رسونده و زن عمو همچند تا میزاشته روش و به بقیه می گفته...سری از روی تاسف تکون دادم و گفتم: زن عمو خیلی نمک نشناس هست،خوب الان بگو چی شده؟!
مارال که انگار تازه یادش افتاده بود چه اتفاقی افتاده، گفت دیشب نصفه های شب تلفن زن عمو زنگ خورد، تماس را وصل کرد و آهسته از اتاق زد بیرون، تا بیرون رفت متوجه شدم احتمالا زن دایی هست، منم پشت سرش اومدم بیرون و گوش وایستادم،زن دایی انگار داشت از دایی و پسراش میگفت، گویا دایی یه پول قلمبه میده به قاضی و قاضی هم بی خیال حکم میشه و شایدم حکم را تغییر میده...هوفی کردم و گفتم: خدا ازشون نگذره، اون دنیا باید جواب بدن.مارال صداش را پایین تر آورد و گفت: همین تنها نیست که..انگار فردا عروسی نظام هست و زن دایی سپرده که طیبه این خبر را به گوش خانواده خودمون خصوصا مرجان برسونه و...دیگه چیزی از حرفهای مارال نمی فهمیدم همانطوری که بدو به طرف اتاق میرفتم گفتم: باید زودتر برم جلو زن عمو را بگیرم، مرجان نباید از عروسی نظام چیزی بفهمه که اگر بفهمه با این روحیه اش، نابود میشه..خودم را به اتاق رساندم، مادرم انگار مثل مجسمه خشک شده بود، پدرم هم توی فکر بود و حرفی نمیزد، نگاهم روی مرجان موند،خیلی سعی می کرد جلو اشک هاش را بگیره اما موفق نمی شد، انگار اشک ها خودشون عجله اومدن داشتند.دیگه کار از کار گذشته بود، زن عمو این زن وراج و پر حرف کار خودش را کرده بود، اصلا به زن عمو نگاه نکردم، چون ازش نفرت داشتم، به طرف مرجان رفتم و می خواستم کنارش بشینم که مرجان از جاش بلند شد و با همو صدای گرفته اش گفت: نظام خیلی نامرد هست، با وجود اونهمه تهمتی که بهم زد و کتک هایی که خودش و خانواده اش بهم زدند، من حتی یک لحظه بهش خیانت نکردم و تا آخرین لحظه هم دوستش داشتم، اما اون ...اون....نذاشت مهر طلاق نامه خشک بشه، فردا عروسی داره و....
#ادامه_دارد...
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78550