FAGHADKHADA9 Telegram 78546
#داستان مریم وعباس
#قسمت چهل


"نرگس"

مسیر خونه رو پیاده طی کردم .. یک ساعتی میشد ولی مجبور بودم .. هیچ وقت اینطور تو وضعیت مالی بد قرار نگرفته بودم ..
وارد کوچه که شدم موبایلم زنگ زد .. اسم مامان رو صفحه ی گوشیم افتاده بود .. باز باید قول الکی بهش میدادم ..
تماس رو برقرار کردم و برخلاف حال واقعیم ، با انرژی گفتم سلام به مامان مهربونم.. امروز حالت چطوره؟
مامان از دیروز بی حالتر جواب داد همونطورم نرگس .. چیکار کردی؟ تونستی پول جور کنی؟؟
کلافه گفتم مامان به صاحب کارم گفتم گفته یکی دو روز دیگه حتما یه وام درست و حسابی بهم میده که از این مخمصه در بیام ..
مامان نا امید گفت نرگس ، من اصلا پول ندارم .. به خاله ات هم گفتم ، گفت خودشون هم گرفتارند .. چند روز دیگه داروهامم تموم میشه ..
رسیدم جلوی در خونم .. صدام رو پایین تر آوردم و گفتم چشم ، چشم یکی دو روز دیگه صبر کنی برات فرستادم ..
مامان گفت یه تومنم بفرستی برام بسه این ماه...
آروم از پله ها بالا رفتم و گفتم چشم .. خیالت راحت من جورش میکنم ..
به طبقه ی سوم رسیدم .. در واقع نیم طبقه .. یه اتاق پونزده متری که کنارش یه آشپزخونه ی باریک، سه متری.. کنارش هم یه دستشویی و حمام کوچیک بود ..
برای همین یه ذره جا ماهی سیصد اجاره میدادم و حالا صاحبخونه چون به پول احتیاج داشت گفته بود امسال باید سه تومن بدم وگرنه اسبابم رو جمع کنم و برم جای دیگه ..
موضوعی که کابوس من بود .. دوباره با این پول کم باید از این بنگاه به اون بنگاه میرفتم و تا میشنیدند که یک زن تنهام هر کدوم واکنشی نشون میدادند که حس میکردم یه مجرمم...
دعا دعا میکردم پول جور بشه و یکسال دیگه بتونم اینجا بمونم ..
اینقدر خسته بودم که حتی مانتوم رو هم در نیاوردم و دراز کشیدم روی زمین ... پاهام رو تکیه دادم به دیوار و چشمهام رو بستم ..
تو دلم گفتم لعنت به روزی که پام رو گذاشتم تو این شهر .. لعنت بهت مرتضی .. لعنت به روزیکه پا تو زندگیم گذاشتی...
بی اختیار از گوشه ی چشمهام اشک روی صورتم سر خورد ..
دلم به حال خودم میسوخت وقتی یاد اولین روزی که به تهران اومدم افتادم ، چه ذوق و شوقی داشتم .. فکر میکردم الان همه ی دخترهای فامیل و همسایه از حسودی به من دق میکنند .. آه .. ولی از فردای همون روز فهمیدم تو چه چاهی افتادم...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
3😢1



tgoop.com/faghadkhada9/78546
Create:
Last Update:

#داستان مریم وعباس
#قسمت چهل


"نرگس"

مسیر خونه رو پیاده طی کردم .. یک ساعتی میشد ولی مجبور بودم .. هیچ وقت اینطور تو وضعیت مالی بد قرار نگرفته بودم ..
وارد کوچه که شدم موبایلم زنگ زد .. اسم مامان رو صفحه ی گوشیم افتاده بود .. باز باید قول الکی بهش میدادم ..
تماس رو برقرار کردم و برخلاف حال واقعیم ، با انرژی گفتم سلام به مامان مهربونم.. امروز حالت چطوره؟
مامان از دیروز بی حالتر جواب داد همونطورم نرگس .. چیکار کردی؟ تونستی پول جور کنی؟؟
کلافه گفتم مامان به صاحب کارم گفتم گفته یکی دو روز دیگه حتما یه وام درست و حسابی بهم میده که از این مخمصه در بیام ..
مامان نا امید گفت نرگس ، من اصلا پول ندارم .. به خاله ات هم گفتم ، گفت خودشون هم گرفتارند .. چند روز دیگه داروهامم تموم میشه ..
رسیدم جلوی در خونم .. صدام رو پایین تر آوردم و گفتم چشم ، چشم یکی دو روز دیگه صبر کنی برات فرستادم ..
مامان گفت یه تومنم بفرستی برام بسه این ماه...
آروم از پله ها بالا رفتم و گفتم چشم .. خیالت راحت من جورش میکنم ..
به طبقه ی سوم رسیدم .. در واقع نیم طبقه .. یه اتاق پونزده متری که کنارش یه آشپزخونه ی باریک، سه متری.. کنارش هم یه دستشویی و حمام کوچیک بود ..
برای همین یه ذره جا ماهی سیصد اجاره میدادم و حالا صاحبخونه چون به پول احتیاج داشت گفته بود امسال باید سه تومن بدم وگرنه اسبابم رو جمع کنم و برم جای دیگه ..
موضوعی که کابوس من بود .. دوباره با این پول کم باید از این بنگاه به اون بنگاه میرفتم و تا میشنیدند که یک زن تنهام هر کدوم واکنشی نشون میدادند که حس میکردم یه مجرمم...
دعا دعا میکردم پول جور بشه و یکسال دیگه بتونم اینجا بمونم ..
اینقدر خسته بودم که حتی مانتوم رو هم در نیاوردم و دراز کشیدم روی زمین ... پاهام رو تکیه دادم به دیوار و چشمهام رو بستم ..
تو دلم گفتم لعنت به روزی که پام رو گذاشتم تو این شهر .. لعنت بهت مرتضی .. لعنت به روزیکه پا تو زندگیم گذاشتی...
بی اختیار از گوشه ی چشمهام اشک روی صورتم سر خورد ..
دلم به حال خودم میسوخت وقتی یاد اولین روزی که به تهران اومدم افتادم ، چه ذوق و شوقی داشتم .. فکر میکردم الان همه ی دخترهای فامیل و همسایه از حسودی به من دق میکنند .. آه .. ولی از فردای همون روز فهمیدم تو چه چاهی افتادم...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9

BY الله رافراموش نکنید


Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78546

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

ZDNET RECOMMENDS 6How to manage your Telegram channel? How to Create a Private or Public Channel on Telegram? The group also hosted discussions on committing arson, Judge Hui said, including setting roadblocks on fire, hurling petrol bombs at police stations and teaching people to make such weapons. The conversation linked to arson went on for two to three months, Hui said. How to create a business channel on Telegram? (Tutorial)
from us


Telegram الله رافراموش نکنید
FROM American