tgoop.com/faghadkhada9/78495
Last Update:
💠 سرگذشت واقعی و تاثیرگذار با نام
#صابره
🈯️🗯
🔶 قسمت پنجم
... و آخر سر عمویم که معتاد بود و اهل هر خلافی، سرپرستی مرا پذیرفت البته به شرط اینکه هر کدام از دایی ها و عموها و خاله ها و عمه ها، هر ماه مبلغی به او بدهند!
«عموهاشم» سال ها بود که در تهران زندگی می کرد و هرازگاهی به کرمان می آمد. همه فامیل می دانستند که او معتاد است و سابقه خوبی هم ندارد و بارها به زندان افتاده اما برای اینکه مرا از سرشان باز کنند حضانتم را به او سپردند و من چون کسی را نداشتم همراهش به تهران آمدم.
تا به آن روز هرگز تهران را از نزدیک ندیده بودم. تصورم از پایتخت برج های بلند و خانه های زیبا و لوکس بود اما خانه اینگونه نبود. خانه، بهتر است بگویم دخمه او در کوچه پس کوچه های تنگ حاشیه شهر بود.
زن عمویم که زن مهربان و خوش اخلاقی بود، همین که مرا دید در آغوشم گرفت و گفت:
«آخه دخترم چرا با عموت اومدی؟ من سی ساله که با این مرد زندگی می کنم اما هیچ خیری ازش ندیدم. این خدا نشناس حتی در حق بچه هاش پدری نکرده چه برسه به تو. تنها چیزی که براش اهمیت داره فقط دود و دمه!»
دلم حسابی گرفته بود. با صدایی بغض آلود گفتم:
«می گی چیکار کنم زن عمو؟ مگه به اختیار خودم اومدم؟ هیچ کدوم از فامیل حاضر به نگهداری از من نبودن. درسته که عمو آدم حسابی نیست و خلافکاره اما هر چیه نسبت به دایی ها و خاله ها و عمه ها بهتره. لااقل به اندازه یک جو معرفت و جوون مردی تو وجودش هست که نخواست برادر زاده ش سرگردون و ویلون باشه!»
زن عمو حرف هایم را که شنید پوزخندی زد و گفت: «چی می گی دخترم؟ فکر می کنی دلش برای تو سوخته؟ این مرد تنها چیزی که سرش نمی شه وجدان و انسانیته. مطمئن باش برات نقشه داره.
این مرد بی وجدان گربه ایی نیست که محض رضای خدا موش بگیره!»
⏪ ادامه دارد ...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78495