FAGHADKHADA9 Telegram 78494
.
#چادر_فلسطینی

‹قسمت دوازدهم›

یک روز تا آمدن احمد و شروع مأموریت باقی مانده بود. اخباری که به دستمان رسیده بود، بیانگر اوضاع نامساعدِ فلسطین، حاکی از درگیری‌ شدید بین مردم و دولت بود. تمام ورودی‌های شهر تحت تدابیر امنیتی شدیدی قرار داشت؛ تقریبأ ورود من و احمد به شهرِ فلسطین سخت و ناممکن بود!
افکارم سخت مغشوش بود. باید فکری برای ورود به شهر می‌کردم.
رو به یعقوب گفتم:
با این اوضاع، چجوری می‌تونیم وارد شهر بشیم؟! ورودیها و خروجی‌ها تحت نظارتن.
- سخته، ولی یه‌جوری تو و دوستت رو وارد می‌کنم.
کنجکاوانه پرسیدم: چجوری؟
نفسی سر داد و گفت: شعیب دوستای دولتی داره. چون رشته خودش هم سیاسته، تو دانشگاه با این چیزا بیشتر سروکار داره. راحت بدون توقف با یه کارتِ مخصوص دولتی وارد شهر رفت‌وآمد می‌کنه.
باچشمانی گرد شده سراسیمه از جایم بلند شدم.
- عمو چی میگی؟ شعیب دولتیه؟! امّا... چِـ... چطور یعنی شما می‌خواستی منو...
در میان حرفم پرید.
- فائز صبر کن... نه، من نمی‌خوام تو رو تحویل دولت بدم، خودت فکر کن اگه من می‌خواستم تو رو تحویل بدم این‌ همه روز تو خونم نگه‌ات می‌داشتم و مداوات می‌کردم؟! اگه قصدم این بود، این خطر رو به جون می‌گرفتم؟! خب همون شب به سربازا تحویلت می‌دادم...
با شرمندگی بسیار نگاهم را پایین گرفتم و عذرخواهی کردم.
- ببخشید... یهو شوکّه‌ شدم... امّا شعیب! چطوری با اون رفت‌وآمد می‌کنین درحالی‌که می‌دونید با دولتی‌هایه؟ هر چند که خواهرزادتونم باشه!
با آهی عمیق گفت:
آه... فائز مجبورم... نمی‌تونم اعتراضی بکنم، اونم بخاطر صفیه...
با کلافگی پرسیدم:
- چرا؟ برای چی؟
- شعیب پا توی یه کفش کرده که صفیه رو می‌خواد. دستشم تو دولت بازه... تازه فهمیدم خواستگارهای قبلی صفیه، با تهدیدهای شعیب مواجه می‌شدن که منصرف برمی‌گشتن! مردم بخاطر جَووناشون از شعیب هراس دارن! من هیچ چاره‌ای جز تحمل و سکوت ندارم که اینم بخاطر صفیه‌ست...
- حتی اگه صفیه نخواد؟!
- حتی اگه صفیه نخواد! چون هیچ جَوون بادل‌وجرأتی ندیدم که صفیه رو بهش بسپرم تا در مقابل ظلم شعیب و دولتی‌ها ازش محافظت کنه... حقیقتی درباره پدر صفیه هست که کسی جز من نمی‌دونه حتی خود صفیه! با وجود این حقیقت، دلم خیلی می‌سوزه که صفیه رو به دست شعیب بسپرم!
- چه حقیقتی؟ چرا صفیه خبر نداره وقتی که به خودش مرتبطه؟!
- حالا که فکر می‌کنم آخر عمری ترس فایده‌ای نداره، هر چی شد بشه خدا کریمه.
- عمو فکرم رو متزلزل نکن خواهش می‌کنم بگو.
- تو مجاهد فی‌سبیل‌الله‌ای. تو این چند روز فهمیدم مردِ خدا بودن چه فضیلتیه! اونم همراه با تو فائزجان... اخلاق، مرام و معرفتت و مهم‌تر از همه ایمان و شجاعتت باعث شد از خودم بیشتر بهت اعتماد داشته باشم...
هر حرفش من را بیشتر متعجب می‌کرد. با سکوتی پر از سؤال به او گوش سپردم.
- پدر صفیه از مجاهدین و امیران فلسطین بود که هویتش توسط پدرِ شعیب پیش دولتی‌ها فاش شد. ناغافل، شب تو خونش به همراه همسر و پسر کوچیکش ترور شدن. نامردا به شهادت رسوندنشون... اون شب صفیه خونه نبود وگرنه اونو هم شهید می‌کردن. ولی تا الان هیچکی جز من نمی‌دونه مسبب شهادت پدرش، پدرِ شعیبه! چندین ساله بخاطر امنیت صفیه، پا تو خونه شعیب‌ اینا نذاشتم حتی با خواهر خدابیامرزمم خیلی هم‌صحبت نمی‌شدم... صفیه مجاهد زاده‌ست دلم می‌سوزه به غیر یه مجاهد به دستان کسی مثل شعیب و خونوادش بسپرمش. من از آرزوهای صفیه خبر دارم، الحمدلله افکاری مثل پدر و مادرش داره...
از حرف‌هایی که می‌شنیدم در ابتدا به اوج تعجب و سردرگمی رسیدم. باورش برایم سخت بود. بعد به تدریج به سمت خوشحالی نامفهومی رفتم...
باید تصمیمی برای این احساس نامفهموم می‌گرفتم. اول باید شجاعت به خرج می‌دادم، احساسم را به خودم معترف می‌شدم و بعد یعقوب را در جریان می‌گذاشتم که تصمیم‌هایی دارم؛ در کنار جهاد و شهادت، به‌اذن الله می‌خواهم همسفر مجاهده‌ای داشته باشم...
از میدان تا رسیدن به خدا‌...

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
1👍1



tgoop.com/faghadkhada9/78494
Create:
Last Update:

.
#چادر_فلسطینی

‹قسمت دوازدهم›

یک روز تا آمدن احمد و شروع مأموریت باقی مانده بود. اخباری که به دستمان رسیده بود، بیانگر اوضاع نامساعدِ فلسطین، حاکی از درگیری‌ شدید بین مردم و دولت بود. تمام ورودی‌های شهر تحت تدابیر امنیتی شدیدی قرار داشت؛ تقریبأ ورود من و احمد به شهرِ فلسطین سخت و ناممکن بود!
افکارم سخت مغشوش بود. باید فکری برای ورود به شهر می‌کردم.
رو به یعقوب گفتم:
با این اوضاع، چجوری می‌تونیم وارد شهر بشیم؟! ورودیها و خروجی‌ها تحت نظارتن.
- سخته، ولی یه‌جوری تو و دوستت رو وارد می‌کنم.
کنجکاوانه پرسیدم: چجوری؟
نفسی سر داد و گفت: شعیب دوستای دولتی داره. چون رشته خودش هم سیاسته، تو دانشگاه با این چیزا بیشتر سروکار داره. راحت بدون توقف با یه کارتِ مخصوص دولتی وارد شهر رفت‌وآمد می‌کنه.
باچشمانی گرد شده سراسیمه از جایم بلند شدم.
- عمو چی میگی؟ شعیب دولتیه؟! امّا... چِـ... چطور یعنی شما می‌خواستی منو...
در میان حرفم پرید.
- فائز صبر کن... نه، من نمی‌خوام تو رو تحویل دولت بدم، خودت فکر کن اگه من می‌خواستم تو رو تحویل بدم این‌ همه روز تو خونم نگه‌ات می‌داشتم و مداوات می‌کردم؟! اگه قصدم این بود، این خطر رو به جون می‌گرفتم؟! خب همون شب به سربازا تحویلت می‌دادم...
با شرمندگی بسیار نگاهم را پایین گرفتم و عذرخواهی کردم.
- ببخشید... یهو شوکّه‌ شدم... امّا شعیب! چطوری با اون رفت‌وآمد می‌کنین درحالی‌که می‌دونید با دولتی‌هایه؟ هر چند که خواهرزادتونم باشه!
با آهی عمیق گفت:
آه... فائز مجبورم... نمی‌تونم اعتراضی بکنم، اونم بخاطر صفیه...
با کلافگی پرسیدم:
- چرا؟ برای چی؟
- شعیب پا توی یه کفش کرده که صفیه رو می‌خواد. دستشم تو دولت بازه... تازه فهمیدم خواستگارهای قبلی صفیه، با تهدیدهای شعیب مواجه می‌شدن که منصرف برمی‌گشتن! مردم بخاطر جَووناشون از شعیب هراس دارن! من هیچ چاره‌ای جز تحمل و سکوت ندارم که اینم بخاطر صفیه‌ست...
- حتی اگه صفیه نخواد؟!
- حتی اگه صفیه نخواد! چون هیچ جَوون بادل‌وجرأتی ندیدم که صفیه رو بهش بسپرم تا در مقابل ظلم شعیب و دولتی‌ها ازش محافظت کنه... حقیقتی درباره پدر صفیه هست که کسی جز من نمی‌دونه حتی خود صفیه! با وجود این حقیقت، دلم خیلی می‌سوزه که صفیه رو به دست شعیب بسپرم!
- چه حقیقتی؟ چرا صفیه خبر نداره وقتی که به خودش مرتبطه؟!
- حالا که فکر می‌کنم آخر عمری ترس فایده‌ای نداره، هر چی شد بشه خدا کریمه.
- عمو فکرم رو متزلزل نکن خواهش می‌کنم بگو.
- تو مجاهد فی‌سبیل‌الله‌ای. تو این چند روز فهمیدم مردِ خدا بودن چه فضیلتیه! اونم همراه با تو فائزجان... اخلاق، مرام و معرفتت و مهم‌تر از همه ایمان و شجاعتت باعث شد از خودم بیشتر بهت اعتماد داشته باشم...
هر حرفش من را بیشتر متعجب می‌کرد. با سکوتی پر از سؤال به او گوش سپردم.
- پدر صفیه از مجاهدین و امیران فلسطین بود که هویتش توسط پدرِ شعیب پیش دولتی‌ها فاش شد. ناغافل، شب تو خونش به همراه همسر و پسر کوچیکش ترور شدن. نامردا به شهادت رسوندنشون... اون شب صفیه خونه نبود وگرنه اونو هم شهید می‌کردن. ولی تا الان هیچکی جز من نمی‌دونه مسبب شهادت پدرش، پدرِ شعیبه! چندین ساله بخاطر امنیت صفیه، پا تو خونه شعیب‌ اینا نذاشتم حتی با خواهر خدابیامرزمم خیلی هم‌صحبت نمی‌شدم... صفیه مجاهد زاده‌ست دلم می‌سوزه به غیر یه مجاهد به دستان کسی مثل شعیب و خونوادش بسپرمش. من از آرزوهای صفیه خبر دارم، الحمدلله افکاری مثل پدر و مادرش داره...
از حرف‌هایی که می‌شنیدم در ابتدا به اوج تعجب و سردرگمی رسیدم. باورش برایم سخت بود. بعد به تدریج به سمت خوشحالی نامفهومی رفتم...
باید تصمیمی برای این احساس نامفهموم می‌گرفتم. اول باید شجاعت به خرج می‌دادم، احساسم را به خودم معترف می‌شدم و بعد یعقوب را در جریان می‌گذاشتم که تصمیم‌هایی دارم؛ در کنار جهاد و شهادت، به‌اذن الله می‌خواهم همسفر مجاهده‌ای داشته باشم...
از میدان تا رسیدن به خدا‌...

ادامه دارد...الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9

BY الله رافراموش نکنید


Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78494

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Telegram channels enable users to broadcast messages to multiple users simultaneously. Like on social media, users need to subscribe to your channel to get access to your content published by one or more administrators. SUCK Channel Telegram The Standard Channel The public channel had more than 109,000 subscribers, Judge Hui said. Ng had the power to remove or amend the messages in the channel, but he “allowed them to exist.” Hashtags are a fast way to find the correct information on social media. To put your content out there, be sure to add hashtags to each post. We have two intelligent tips to give you:
from us


Telegram الله رافراموش نکنید
FROM American