tgoop.com/faghadkhada9/78010
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_26 ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و ششم
حالا سه تا بچه داشتم البته محبوبه و میثم از آب و گل در اومده بودن و تو هم تازه شش سالت بود و داشتیم یادت می دادیم که چطوری بری چشمه آب بیاری و گاهی اوقات سبزی بچینی و هیزم جمع کنی، اما بارداریم شده بود یه عامل برای اینکه تمام زحمت خانه بیافته رو دوش محبوبه، آخه به نظرم این دفعه با بقیه دفعات فرق می کرد، حال هیچ کاری نداشتم و از طرفی ویارم چند برابر شده و بود و هیچی که نبود بخورم اما همونی که هم که بود هنوز از گلوم پایین نرفته بالا می آوردمشون، پدرت هم که مثل همیشه به بهانه کارکردن به شهر رفته بود و اصلا نمی دانست من بیچاره با چه مصیبتی دست به گریبانم، هر چه شکمم بزرگتر میشد حسم به اینکه انگار این بارداری یه تفاوت اساسی با بقیه داره تقویت می شد، تا اینکه توی ماه هشتم بارداری، بهیاری که توی مرکز بهداشت بود، متوجه شد که صدای دو قلب را میشنوه و مژده داد که دوقلو باردارم.تا این حرف را مادرم زد، سرم را به عقب برگرداندم تا مرجان و مارال را ببینم که مادرم لبخندی زد و گفت: بچه ها حوصله شنیدن قصه غصه مادرشون را نداشتند خیلی وقته رفتن بیرون..با لبخند کمرنگی که روی لبام نشسته بود به چهره شکسته مادرم که ده سال پیرتر از سن واقعیش نشان میداد نگاه کردم وگفتم: خوب مرجان و مارال چه جوری به دنیا آمدن؟!
مادرم آهی کشید و گفت: چه جوری؟! به بدبختی... با کلی پیغام و پسغام برای بابات، از شهر کشوندمش توی روستا تا شاید روزهای آخر بارداری کمک حالم شود، وقتی هم درد زایمان اومد سراغم، دوباره طبق نظر زن عموم که هنوزم دخالتهاش توی زندگیم ادامه داشت، توی خونه دردهام را کشیدم، هرچی میگفتم بابا مسلمونا من دوقلو باردارم، باید بریم مرکز بهداشت، زن عموم خنده میزد و میگفت: خوب دو قلو هم مثل یه قل، فقط فرقش اینه درد را که میکشی همون درده منتها به جا یه بچه، دوتا به دنیا می آد.
اول شب درد زایمان اومد سراغم و دم دمهای صبح دیگه واقعا داشتم میمردم، مادرم و خاله ام زیر بازوهام را گرفتن و کشان کشان منو به مرکز بهداشت رسوندن.بهیار که تازه از خواب بیدار شده بود با دیدن من با اون وضعیت، فریادی کشید و بعد که معاینه ام کرد آب پاکی را ریخت روی دستمون و گفت: این زن لگنش تنگه، بچه ها روبه راه نیستن، از طرفی هر لحظه هم ممکنه به دنیا بیان، اگر اینجا باشن یا مادر میمیره یا بچه ها طوریشون میشه و گفت من مسولیت قبول نمی کنم و باید فوری ببرینش شهر...بابات می خواست از زیر بار شهر رفتن در بره چون اعتقادش این بود ارزش پول بیشتر از جون آدم هست، اما با داد و هواری که بهیار به پا کرد مجبور شد بره دنبال مش قاسم که ماشین داشت و یه گلیم پهن کردن بالای مزدای مش قاسم و من را خوابوندن پشت ماشین و مادرم و خاله ام هم کنارم بودن و بابات هم جلو نشست و بعد از چند ساعت رسیدیم شهر...اولین باری بود که شهر را از نزدیک میدیدم اما اینقدر درد داشتم که اصلا علاقه ای به کنکاش پیرامونم نداشتم.رسیدیم بیمارستان و یک راست منو بردن اتاق عمل و بیهوشم کردن، نمی دونم چقدر طول کشید اما با درد و سوزشی که زیر شکمم پیچید چشمام را باز کرد و مرجان و مارال را دو طرفم دیدم..بعد از به دنیا آمدن دوقلوها، دردها و مرض منم شروع شد و این مریضی که میبینی الان گریبانم را گرفته یادگار تولد دوقلوهاست، دکترا می گفتن چون دیر منو به شهر رسوندن، رحمم پاره شده و پایین افتاده، از نظر اونا بعد از شش ماه که از زایمانم میگذشت می بایست برم و سه تا عمل روی رحمم انجام بدن تا حال و روزم بهتر بشه، اما پدرت که دلش برای پولش بیشتر از زن و بچه اش میلرزید، هیچ وقت حاضر نشد که منو ببره و اون سه تا عملی را که دکترا میگفتن انجام بدم و اینم شده حال و روزم....
با شنیدن این حرف، بغض گلوم را فرو دادم و گفتم: مامان! بزار من برم مدرسه، قول میدم درس بخونم، معلما میگن میشه دکتر هم شد، خودم دکتر میشم و میام عملت می کنم تا خوب بشی...مادرم که انگار از رؤیاهای ناممکن من خنده اش گرفته بود گفت: دکتر بشی؟! نه مادر دکتر شدن مال شهری هاست نه مال ما بدبخت بیچاره ها، تو همینقدر که بتونی روی کاغذ را بخونی و اسم خودت را بنویسی کافیه...اخمهام را تو هم کشیدم و همونطور که بغض کرده بودم گفتم: مامان! تو رو خدا بزار من برم مدرسه، قول میدم از مدرسه اومدم مثل فرفره دورت بگردم و کارهات را بکنم.مادرم با دو دست صورت منو قاب گرفت و گفت: من سعی می کنم که بتونم بابات را راضی کنم که برگردی مدرسه، اما بابات لج کرده و وقتی هم لج می کنه فیل جلو دارش نیست....
#ادامه_دارد....
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78010