tgoop.com/faghadkhada9/78006
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هشتادم
روزِ دهمی بود که از فارغ شدنش میگذشت،کنارش نشستم و گیسوانِ ژولیده و درهم تنیده اشُ از هم باز کردم
و باملامت بهش گفتم
- دخترم میدونم سخته که نه ماه بارداریُ تحمل کنی ولی آخرِ سَر بچت مرده به دنیا بیاد میدونم وقتی سینهت پر از شیره اما بچهای نیست بخوره چطور دل آدم آتیش میگیره اما باید به زندگیت برگردی مگه ندیدی من چه بلا هایی سرم اومد؟ ولی اگه غمُ غصه رو پیشه میکردم که تو هم از دست میدادم! دخترتُ ببین گناهش چیه ؟هنوز دو سالشه! مادر میخوادهمون موقعه زینب تاتی کنان به طرفه آذر اومد
و لباسشُ بالا زدُ از سینه ی پر شیره آذر شروع به خوردن کرد. آذر شروع به گریه کرد و زینبُ به خودش فشرد
- ننه حق باتویه این چند وقت حسابی از بچم غافل شده ام حتما خواست خدا بوده که بچه ام زنده نمونده.
- آفرین دخترم بزار دخترت شیرتُ بخوره تا تو سینت غده نشه بعد بریم حموم آبی به تن بزنیم سر سجاده نمازم رو به خدا گفتم خدایا ازت میخوام کاری کنی سرنوشته دختر هام مثل من پر از غم نباشه و خوشبخت بشن، خدایا اگه میشه یه بچه به من بده هر چقدر خواستی به علی! من فقط یه پسر ازت میخوام دستِ منو بگیره و نزاره دوباره خون به جگر بشم. اونقدر گریه کردم تا سبک شدم،درسته خودمُ جلوی بچه ها محکم میگرفتم اما از داخل داغون بودم، وقتی نوه ی خودمُ مرده دیدم قلبم تکه تکه شده اما برای حفظ خودِ دخترم مجبور بودم لبخند بزنم و بگم حکمت خدا این بوده کم کم به فکر خرید خونه بودیم و با علی در به در دنبالِ یه خونه ی خوب میگشتیم علی میگفت زمین بگیریم خودمون روش خونه بسازیم ولی من معتقد بودم علی اگه زمین بگیره حالا حالا ها خونه روش نمیسازه، برای همین میگفتم باید یه خونه ی نوساز تو محله ی خوب بخریم.بعد اینکه کلی گشتیم و خونه ی نوساز که بفروشن پیدا نکردیم تو یه محله ی خوب یه قطعه زمین خریدیم
و علی شروع کرد بنا و کارگر آوردن و اتاق ساختن، دو تا اتاق تو در تو و یه اتاق بغلشون به عنوان مطبخ و یه گوشه از حیاطش یه اتاق واسه پسرها.دیگه
بقیه اش گذاشتیم وقتی پول دستمون آمد، یه حوض دایرهای قشنگم تو حیاط درست کردیم، حیاط بزرگی داره که جون میده واسه ی گل و گیاه و سبزی کاشتن! هر روز بعد از انجام کارهام با مهری میریم باغچهاشُ تکمیل میکنیم تا چند روز دیگه میشه اسباب کشی کنیم و از اجاره نشینی راحت بشیم.هر چند اکرم خانم فوق العاده مهربون و خوب بود و تو این چند سال که مستاجرش بودیم هیچوقت بدی ازش ندیدیم اما بالاخره راه رفتنیُ باید رفت آذر بعد از سقطش،دوباره باردار شد و یه پسر بدنیا آورد و شروع نشاط قبلیشم با به دنیا امدنِ رضا جون گرفت. احمد که خیلی خونه نبود و اکثرا در در حال ماموریت ولی همون تعداد روز های کمی که خونه میاومد مثل پروانه دورزن برِ بچه هاش میگشت و هیچوقت نشد آذر گله ای از وضعِ موجودش کنه تو این دو سه سالی که گذشت، امیر و عباس همش در حال کار بودن و هنوز پیشِ محمود نانوا بودن، و الحق که محمود نانوا خوب هواشون داشت و دستمزد خوبی بهشون میداد.چون عباس شاطر بود دستمزدش از امیر بیشتر بودبرای همین پولی هم که پس انداز کرده بود بیشتر بود،چند روزه دنبال زمینی گشتم که با پولِ پس اندازش براش بخرم
تا پشتیبانی بشه واسش، یه چند سال دیگه وقت زن گرفتنش میشه حداقل سرپناهی داشته باشه به خودش که هفته پیش گفتم کلی خوشحال شد و تند تند ازم تشکر کرد.با کمک علی امروز زمینِ خوبی یه محله پایین تر از خودمون پیدا کردمُ قباله اش به نام خود عباس زدمـ.حالا باید به فکر امیر باشم تا اونم بتونه هر چه زودتر زمینی بخره هوا تاریک شده بود اما علی هنوز به خونه نیومده بود، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و دلنگرونش شده بودم، یه ساعت دیگه هم گذشت و خبری ازش نشد شام بچه ها دادم و فرستادمشون بخوابن که صدای باز و بسته شدنِ در حیاط اومد
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/78006