FAGHADKHADA9 Telegram 77987
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادونهم

محمود نانوا کلی خوشحال شد که میتونه کاری برای من انجام بده و با کمال میل قبول کرد همین فردا بچه ها برن پیشش، ازش خواستم هر ماه حقوقشونُ به خودم بده تا براشون پس انداز کنم، واقعا هم تصمیم داشتم بیشترِ حقوقشونُ پس انداز کنم برای خودشون، تا وقتی بزرگ میشن کاسه چه کنم چه کنم دستشون نگیرن عباس و امیر از اینکه کار خوب و آینده داری براشون پیدا کردم کلی خوشحال شدن و قرار شد عباس که بزرگتره، شاطر بشه و امیر وَردستشون.محمود نانوا سر قولش بود و هر ماه دستمزد بچه ها رو به خودم میدادو من مقداریشونُ به خودشون میدادم تا چیزی میخوان بگیرن والباقیشُ براشون پس انداز میکردم روز ها خیلی عادی پشت سرهم میگذشتن تا اینکه یک روز آذر با شکمِ بزرگش سراسیمه به خونه آمد و با گریه و هیجان رو بهم گفت
- ننه ...ننه میدونی چی شده ؟یکی امروز به احمد گفته موسی پیدا شده تو یه روستای.....هست!!!باورت میشههه داداشم پیدا شده اسم موسی که آمدخون تو رگام یخ بست خدایااا یعنی میشه موسی سالم باشه آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه،موسی,کاش واقعا پیدا بشی.آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم،چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه، موسی, کاش واقعا پیدا بشی با تکونی که آذر بهم داد از عالم گذشته بیرون آمدم و به آذر گفتم
- باید هر چه زودتر بریم دنبالش، نمیشه که دست روی دست گذاشت.اونقدرهیجان داشتم که به اصلِ موضوع فکر نکردم که کی خبر آورده و چجوری آدرس ما رو پیدا کرده اما به خود موسی آدرس ما رو نداده ؟!!علی که آمدماجرا رو براش تعریف کردم و قرار شد روز بعد به اون روستا بریم تا موسی رو پیدا کنیم از سختی راه چیزی نگم بهتره از بس جاده‌ی خراب و سنگلاخی داشت باعث شد دل و روده مون بهم بپیچه،به روستا که رسیدیم سراغِ ریش سفید و کدخداش رفتیم و مشخصاتِ موسی رو بهشون دادیم.اما کدخدا گفت ما خیلی وقته که غریبه ای تو روستا ندیدیم و هرگز چنین مردی با این تعاریف ندیدم اما باز از اهالی میپرسم شما همین جا مقداری استراحت کنین و ناهار بخورین من تا ساعاتی دیگه میام پیشتون.روستای مهمان نوازی بودن و کدخدا بهمون جای خواب و غذا داد و پسرشو صدا کرد تا به دنبالِ موسی بگردن اما هیچکس مرد غریبه ای ندیده بود.کلافه بودم آخه چطور به ما گفتن اینجاس اما مردم میگن ما حدود چند ماهه غریبه‌ تو روستا ندیدم،علی که دید خیلی ناراحتم گفت شاید رفته باشه روستا های بغلی بیا بریم از اون جا هم اطلاعاتی به دست بیاریم،شاید اسم روستا اشتباهی بهمون گفتن با حرفهای علی کورسویی امید تو دلم جوانه زد.فردای روز بعد از کدخدا و خانواده اش بخاطر مهمان نوازیشون و کمکشون تشکر کردیم و به سمتِ روستای بعدی حرکت کردیم، هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که کدخدا گفت
- صبر کنین تا روستای بعد راه زیادیه
به گاریچیِ خودم گفتم شما رو به روستای بعدی ببره و دست خطی به کدخدای روستا نوشتم تا کمکتون کنه.کلی خوشحال شدیم و تشکر کردیم حقا که غریب نواز بودن، مطمئن شدم موسی اینجا نیست وگرنه حتما پیدا میشده اینم با چنین مردمانی.تا یک هفته کارِ من و علی شده بود از این روستا به اون روستا رفتن، ولی هیچ خبری نبود که نبود! علی که خسته شده بود و تا الانم بخاطر من گله نکرده بود لب باز کرد و با اخم و جدی گفت
- همین صبح بقچه ات جمع میکنی میریم شهر،خسته شدم از کار و زندگی موندم، تا الانم بخاطر تو پا به پات تو این بیغوله ها دنبالِ آدمی گشتم که وجود خارجی نداره دیگه بسه!آمدم حرفی بزنم
که دستش برد بالا و گفت
- نمیخوام حتی یک کلمه دیگه بشنوم تمام ناچار سکوت کردم و حرفی نزدم صبح زود ما با گاریچی به شهر برگشتیم بدون موسی.آذر و احمد وقتی قیافه ی خسته و ناراحت ما دیدن فهمیدن
که موسی رو پیدا نکردیم.کم کم همه چیز به فراموشی سپرده شد و روال عادی زندگیُ در پیش گرفتیم تا اینکه آذر دردش شروع شد و من فورا به بالینش رفتم، اما اینبار بخت با آذر یار نبود و نوه عزیزم مُرده به دنیا آمد و همه مونُ عزادار کرد، آذر مثل من محکم نبود و تا چند روز کارش گریه بود، اصلا غذا نمیخوردُ افسرده حال بود.

ادامه دارد...

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2😭1



tgoop.com/faghadkhada9/77987
Create:
Last Update:

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادونهم

محمود نانوا کلی خوشحال شد که میتونه کاری برای من انجام بده و با کمال میل قبول کرد همین فردا بچه ها برن پیشش، ازش خواستم هر ماه حقوقشونُ به خودم بده تا براشون پس انداز کنم، واقعا هم تصمیم داشتم بیشترِ حقوقشونُ پس انداز کنم برای خودشون، تا وقتی بزرگ میشن کاسه چه کنم چه کنم دستشون نگیرن عباس و امیر از اینکه کار خوب و آینده داری براشون پیدا کردم کلی خوشحال شدن و قرار شد عباس که بزرگتره، شاطر بشه و امیر وَردستشون.محمود نانوا سر قولش بود و هر ماه دستمزد بچه ها رو به خودم میدادو من مقداریشونُ به خودشون میدادم تا چیزی میخوان بگیرن والباقیشُ براشون پس انداز میکردم روز ها خیلی عادی پشت سرهم میگذشتن تا اینکه یک روز آذر با شکمِ بزرگش سراسیمه به خونه آمد و با گریه و هیجان رو بهم گفت
- ننه ...ننه میدونی چی شده ؟یکی امروز به احمد گفته موسی پیدا شده تو یه روستای.....هست!!!باورت میشههه داداشم پیدا شده اسم موسی که آمدخون تو رگام یخ بست خدایااا یعنی میشه موسی سالم باشه آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه،موسی,کاش واقعا پیدا بشی.آذر حرف میزد و من تو‌گذشته ها سیر میکردم،چه روز هایی که پشت سر گذاشتم باورم نمیشه، موسی, کاش واقعا پیدا بشی با تکونی که آذر بهم داد از عالم گذشته بیرون آمدم و به آذر گفتم
- باید هر چه زودتر بریم دنبالش، نمیشه که دست روی دست گذاشت.اونقدرهیجان داشتم که به اصلِ موضوع فکر نکردم که کی خبر آورده و چجوری آدرس ما رو پیدا کرده اما به خود موسی آدرس ما رو نداده ؟!!علی که آمدماجرا رو براش تعریف کردم و قرار شد روز بعد به اون روستا بریم تا موسی رو پیدا کنیم از سختی راه چیزی نگم بهتره از بس جاده‌ی خراب و سنگلاخی داشت باعث شد دل و روده مون بهم بپیچه،به روستا که رسیدیم سراغِ ریش سفید و کدخداش رفتیم و مشخصاتِ موسی رو بهشون دادیم.اما کدخدا گفت ما خیلی وقته که غریبه ای تو روستا ندیدیم و هرگز چنین مردی با این تعاریف ندیدم اما باز از اهالی میپرسم شما همین جا مقداری استراحت کنین و ناهار بخورین من تا ساعاتی دیگه میام پیشتون.روستای مهمان نوازی بودن و کدخدا بهمون جای خواب و غذا داد و پسرشو صدا کرد تا به دنبالِ موسی بگردن اما هیچکس مرد غریبه ای ندیده بود.کلافه بودم آخه چطور به ما گفتن اینجاس اما مردم میگن ما حدود چند ماهه غریبه‌ تو روستا ندیدم،علی که دید خیلی ناراحتم گفت شاید رفته باشه روستا های بغلی بیا بریم از اون جا هم اطلاعاتی به دست بیاریم،شاید اسم روستا اشتباهی بهمون گفتن با حرفهای علی کورسویی امید تو دلم جوانه زد.فردای روز بعد از کدخدا و خانواده اش بخاطر مهمان نوازیشون و کمکشون تشکر کردیم و به سمتِ روستای بعدی حرکت کردیم، هنوز از حیاط خارج نشده بودیم که کدخدا گفت
- صبر کنین تا روستای بعد راه زیادیه
به گاریچیِ خودم گفتم شما رو به روستای بعدی ببره و دست خطی به کدخدای روستا نوشتم تا کمکتون کنه.کلی خوشحال شدیم و تشکر کردیم حقا که غریب نواز بودن، مطمئن شدم موسی اینجا نیست وگرنه حتما پیدا میشده اینم با چنین مردمانی.تا یک هفته کارِ من و علی شده بود از این روستا به اون روستا رفتن، ولی هیچ خبری نبود که نبود! علی که خسته شده بود و تا الانم بخاطر من گله نکرده بود لب باز کرد و با اخم و جدی گفت
- همین صبح بقچه ات جمع میکنی میریم شهر،خسته شدم از کار و زندگی موندم، تا الانم بخاطر تو پا به پات تو این بیغوله ها دنبالِ آدمی گشتم که وجود خارجی نداره دیگه بسه!آمدم حرفی بزنم
که دستش برد بالا و گفت
- نمیخوام حتی یک کلمه دیگه بشنوم تمام ناچار سکوت کردم و حرفی نزدم صبح زود ما با گاریچی به شهر برگشتیم بدون موسی.آذر و احمد وقتی قیافه ی خسته و ناراحت ما دیدن فهمیدن
که موسی رو پیدا نکردیم.کم کم همه چیز به فراموشی سپرده شد و روال عادی زندگیُ در پیش گرفتیم تا اینکه آذر دردش شروع شد و من فورا به بالینش رفتم، اما اینبار بخت با آذر یار نبود و نوه عزیزم مُرده به دنیا آمد و همه مونُ عزادار کرد، آذر مثل من محکم نبود و تا چند روز کارش گریه بود، اصلا غذا نمیخوردُ افسرده حال بود.

ادامه دارد...

الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9

BY الله رافراموش نکنید


Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77987

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

With Bitcoin down 30% in the past week, some crypto traders have taken to Telegram to “voice” their feelings. fire bomb molotov November 18 Dylan Hollingsworth yau ma tei Concise To edit your name or bio, click the Menu icon and select “Manage Channel.” Telegram desktop app: In the upper left corner, click the Menu icon (the one with three lines). Select “New Channel” from the drop-down menu.
from us


Telegram الله رافراموش نکنید
FROM American