tgoop.com/faghadkhada9/77986
Last Update:
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادوهشتم
متعجب و عصبی پرسیدم
- یعنی قائد پولِ مزدتونم ازتون میگرفت برای خودش ؟امیر و عباس سرشون تکون دادن که از عصبانیت میخواستم منفجر بشم عباس آهسته گفت عمه هنوز خیلی چیزها مونده اما اینجا نمیشه تعریف کرد.سری تکون دادم و حرفشُ تایید کردم،دوست داشتم برم تف کنم تو صورتشون اما میترسیدم لجبازی کنه و بچهها رو بهم نده و بهونه تراشی کنه برای همین مجبور شدم فعلا دندون سر جگر بزارم.وسایل اندکِ بچهها که همون چند دست لباسی بود خودم این چند وقته براشون خریده بودم رو جمع کردم و رو به قائد که بالا سرمون ایستاده بود گفتم- میخوام ازت تشکر کنم بابت زحماتی که واسه ی بچه ها کشیدی، اما هر چی فکر کردم جمله ی مناسبی پیدا نکردم پس واگذارت میکنم به خدا، تا خودِ خدا به اندازه ی زحماتت بهت جزا و خیر بده یه نیشخندی هم بهش زدم و دست بچه ها رو گرفتمُ از اونجا بیرون آمدیم.امیر تا خونه همش لی لی میکرد اما عباس توخودش بود و حرفی نمیزد. به خونه که رسیدیم بچهها از دیدن خونه و حیاط با صفاش کلی ذوق کردن و عباسم بالاخره یخش باز شد.مهری با سر صدای ما به حیاط آمد که امیر ناخودآگاه از زبونش پرید و گفت
- عمه چه دختر نازی داری.خندیدم و آهسته گوششُ پیچوندم و گفتم
- عه عه جلو خودم چش چرونیِ بچمو میکنی امیرم میخندید و میگفت: ببخش عمه غلط کردم خیلیم زشتههه.حقیقتش مهری خیلی زیبا بود و تو این سن کمش ورد زبون همه بود، موهاش کامل بورِمایل به طلایی هستن و پوستش مثل برف سفیدِ با چشمانی میشی رنگ و لب و دهنِ کوچک رو به پسر ها گفتم خوب بریم اتاقتونُ نشونتون بدم،بچه ها از دیدن اتاق مرتب و تمییزشون خیلی ذوق کردن و مدام ازم تشکر میکردن. تو اتاقشون یه قالیِ کوچک پهن کرده بودم
و دو سه تا پشتی همه رو گوشه ی دیوار کنار هم مرتب چیده بودم، لحاف و تشک هاشونم یه گوشه اتاق بود با یه یخدان که لباس هاشونُ داخلش بزارن، عباس به چمدونِ آبی رنگ کنار یخدان اشاره کرد و گفت
- عمه اون چیه ؟لبخندی زدم و گفتم داخلش خوراکی گذاشتم مثل آبنبات، نخود و کشمش، گردو که وقتی گرسنتون شد ازشون بخورید امیر گفت: واییی عمه دستت دردنکنه
- تعارف بسه پاشین بریم ناهار بخوریم، از گشنگی تلف شدیم.راستی تو طاقچه هم یه فانوس و چند تا شمع هست شب خاستین روشنشون کنید.با لبخند و خنده ناهارُ دور هم خوردیم و من به اتاق رفتم
تا کمی استراحت کنم.شب علی با روی خندون و بشاش به خونه آمد وبلافاصله بساط کباب آماده کرد. کنار گوشم در حالی که کباب ها باد میزد گفت نمیدونی امروز چی شد بچه ها نیومده برکتُ همراه خودشون آوردن،اصلا باورم نمیشه صاحبکارِ بد عنقم امروز کلی بیشتر از حقوقم بهم پول داد و بهتر از اون یه پست بالاتر تو کارخونه!!! ...بهم دادماه صنم همه اینا از وجود تو و بچه هاست با لبخند به علی نگاه کردم که چقدر قلب مهربونی داره که اجازه داده بچهها پیشمون بمونن و کلی هم تحویلشون گرفته.آذر و احمد از اینکه ما بچه ها رو پیش خودمون آورده بودیم خیلی خوشحال بودند و کلی تشویقمون کردن،
بخصوص احمد یکی دو ماه که شد،عباس وقتی از بیرون آمدم به کنارم آمدوگفت
- عمه میشه برم بیرون دنبال کار! راستش من که دیگه دنبالِ مکتب و درس نمیرم حداقل کار بکنم چیزی یاد بگیرم چقدر تو خونه بشینم دیدم حرفش درسته بهش گفتم بزار خودم برات یه کاری چیزی پیدا میکنم.وسط حرفم پریدُ گفت
- ,عمه امیرم میخواد کار کنه یه جایی پیدا کن با هم باشیم که من هواشُ داشته باشم لبخندی زدم و گفتم چشم وروجک حالا برو من برم کار دارم.روز بعد مستقیم پیش محمود نانوا رفتم، اول صبح بود و خلوت محمود نانوا منُ که دید شناخت و سریع آمد پیشم
- سلام همشیره،هنوز پخت نداریم، شوما برو من خودم میفرستم هر چقدر بخوای درب خونتون....
- سلام،دست شما دردنکنه اما واسه نون نیومدم محمود نانوا با اون هیکل درشتش و سبیل های از بناگوش در رفته اش که بیشتر شبیه قصاب بود تا نانوا چشمانش ریز کرد و پرسید
- چیزی شده همشیره؟آروم و با متانت گفتم چند روز پیش از خانمتون شنیدم دنبال یه شاطر و یه وردست هستین میشه برادرزاده های منو قبول کنید؟میدونستم نه نمیگه چون چند وقت پیش وقتی پسرش بیمار شد و طبیبهای شهر نتونستن درمانش کنن پیش من آمد و من خیلی راحت مداواش کردم.همون روز ازم خواست هر وقت کاری چیزی داشتم
مدیونم اگه بهش نگم،و چه فرصتی بهتر برای اینکه جبران کنه!! .
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77986