tgoop.com/faghadkhada9/77984
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_24 ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و چهارم
مادرم را دیدم با دیدن من همانطور که به صورتش میزد جلو آمد.نزدیکش شدم،مادرم دستهایش را از هم باز کرد و گفت: چی شده حلیمه؟! کو بچه ات؟! چرا با این حال روز آمدی؟!آنقدر حالم بود که نمی توانستم به سوالاتش جواب بدم، خودم را در آغوش مادر انداختم و همانطور که هق هق می کردم از حال رفتم.مادرم حلیمه به اینجای حرفش که رسید، با سر انگشتان دستش اشک های گونه ام را پاک کرد و گفت: دیدی منیره؟! دیدی زندگی من سخت تر از زندگی محبوبه هست.دماغم را بالا کشیدم و گفتم: مامان سخت تر نیست، مثل هم هست،محبوبه هم مثل تو نمیاد بگه چه بر سرش میارن، شاید اونا هم بدتر از مامان بزرگ باشن و بعد با حالت سوالی گفتم: اصلا چرا باید وضع دخترا اینجور باشه؟! اون از زمان قدیم شما، اینم از زمان حالای ما...مامان لبخند تلخی زد و گفت: منیره، تو مثل یک زن پخته حرف میزنی، خیلی فهمیده ای، جلوی پدرت و بقیه اقوام اینجور حرف نزنی که میگن وقت شوهر دادنش هست و بعد نفسش را محکم بیرون داد وگفت:من بهت قول میدم که نذارم دخترام مثل خودم سیاه بخت بشن، تا جایی بتونم کمک می کنم که حیف نشین..خنده ای روی لبم نشاندم و گفتم: حالا بقیه داستان را بگو، قهر کردی اومدی چی شد؟!مادر دوباره خیره به نقطه ای نامعلوم روی دیوار شد و گفت: این فرار من، مثل توپ توی روستا صدا کرد و مردم یک کلاغ چل کلاغ کردند، هرکسی طبق اون ذهنیت خودش یه دروغ میساخت و شاخ و برگش می داد و پخش می کرد.همون روز دم غروب،عمو و زن عمو به بهانه آوردن میثم اومدن خونه ما،از طرفی من به مادرم گفتم که زن عمو چه تهمتی به من زده و الحق که مادرم تمام قد برای دفاع از من به پاخاست و با کلام تند و اتشینش ،زن عمو را از این حرفی که زده بود پشیمان کرد و آخرش دیگه عمو و بابا با هم صحبت کردن و نتیجه اش برگشت من به خانه عمو شد،با این تفاوت که حالا همه میدانستند من باردارم...
زن عمو دیگه اون حرف زشت را روی زبانش نیاورد اما انگار هنوز به پاک بودن من ایمان نداشت و گاهی طعنه و متلک میزد که قلبم را به درد می آورد.بعد از اون موضوع،کلی پیغام و پسغام به شهر دادن تا پدرت به روستا بیاد و یه سرکشی از ما کنه، حتی عموت هم رفت دنبال بابات و اون هم توی شهر ماندگار شد و پیغام داده بود که اسحاق سخت سرگرم کار هست و توی شهر خوب میشه پول درآورد پس منم موندم.خلاصه بابات همون شهر موند و نشون به این نشون که ماه نه بارداری ام بودم، سنگین شده بودم، پا به ماه بودم و دیگه مثل سابق نمی تونستم کارهای خانه را بکنم اما اگر شده خودم را میبایست به خاک بکشم و نان را بپزم و غذا هم آماده کنم، توی همین روزا بود که پدرت بالاخره پیداش شد و من فکر می کردم با دست پر آمده و حالا پول و پله ای بهم زده...اسحاق آمد، اما دست خالی، با اینکه می دانست بچه ای به راه دارم حتی تکه ای لباس کوچک هم برای توراهی اش نیاورد و وقتی ازش پرسیدم که اینهمه مدت توی شهر کار کردی کو پولی که آوردی گفت: خوب کار کردم، خرج شهرنشینی زیاد است، هر چه کار کردم بیش از خورد و خوراک و جای خوابم نشد، من ساده هم باور کردم، اما بعدها دسته های پول را داخل جیبش دیدم ولی به روی خودم نیاوردم.
میثم طفلی، زمانی که پدرش را دید در نگاه اول او را نشناخت و با او غریبگی می کرد و چند ساعت گذشت تا با بابات اخت شد.دو سه روز از آمدن پدرت می گذشت که حالم دگرگون شد و علائم زایمان آشکار شد.از اول صبح که تشت خمیر ور آمد و می خواستم نان را به تنور بچسپانم، دردی شدید در جانم پیچید و هر چه می گذشت درد شدید تر میشد.سمیه به خانه پدرم رفت و مادرم هراسان خودش را به من رساند و دم دم های ظهر به دنبال ماما رخساره رفتند و ماما با کلی ناز و نوز به خانه ما آمد و تا چشمش به حال و روز من افتاد رو به پدرت گفت: آقا اسحاق، زن تو خوش زا نیست، تازه خیلی شانس آورد که سر بچه اولش از دنیا نرفت، از من میشنوی همین الان ماشین بگیر و زنت را برسان به شهر تا خودش و بچه اش تلف نشن.اسحاق نگاهی به چهره رنگ پریده من کرد و می خواست حرفی بزند که زن عمو به میان حرفش دوید و گفت: واه واه مگه ما زمان قدیم چه جور بچه به دنیا می آوردیم این ناز و ادها چیه؟!ماما رخساره چشماش را ریز کرد وگفت: چی می گی تو؟! منو که می بینی سر زائیدن تمام زنهای روستا رفتم، تجربه ام زیاده،میگم بچه این زن سر به راه نیست، عروس میرزا ممد را یادتون رفته چی شد؟! در این هنگام اسحاق از جا بلند شد و گفت:اگر بخوام ببرمش شهر کلی باید پول خرجش کنم، ارزش پول بیشتر از جون هست چون من جون کندم تا یه چیزی دستم را بگیره...ماما رخساره از شنیدین این حرف بی منطق سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت: از ما گفتن، دیگه بعدش نگین چکار کرد و..خلاصه،...من
#ادامه_دارد..الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77984