tgoop.com/faghadkhada9/77982
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_23 ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و سوم
قره قروت خوردن مزه اش به این بود که لیس بزنی،اما من اینقدر عطش خوردن داشتم که با دندان هایم تکه تکه قره قروت می کندم و تند تند فرو میدادم، اما نمی دانستم صبح زود با این وضع و شکم خالی، خوردن قره قروت کار دستم میده.پای تپه شنی رسیدم، چند تا بوته سبزی آشی به چشمم خورد که همه شون زرد کرده بودند، باید سبزی هایی که رنگ و روشون تازه بود می چیدم، یک هو دردی شدید توی شکمم پیچید،حالم دست خودم نبود،می خواستم برگردم خونه اما دست خالی نمیشد.نفهمیدم چی چیدم، هر چی جلو چشمم می آمد از شدت بدحالی از ریشه می کندم و با خاک و خولش میریختم داخل سبد، یه تیکه از قره قروت مونده بود، دیگه میلی بهش نداشتم، گذاشتمش ته سبد زیر سبزی ها، میخواستم برم از تپه بالا تا سبزی بهتری بچینم که یک هو موجی به شکمم فشار آورد و در اثر این فشار هرچی که خورده بودم بالا آوردم.نشستم زمین و شروع کردم به عق زدن، از بس که عق زدم میثم هم بیدار شد، حالا صدای گریه میثم که تا انتهای گوشم می پیچید هم شده بود قوز بالا قوز..با کمری خو خودم را به تکه چوب رسوندم و از چوب به عنوان عصا استفاده کردم، تکیه دادم به چوب و کمرم را راست کردم که متوجه شدم پشت روسری و لباسم خیس شده، دست کشیدم ....اوه خدای من، میثم هم بدجور بالا آورده بود...دیگه توان سبزی چیدن نداشتم، سبد را به دست گرفتم و با حالی نزار درحالیکه میثم از شدت گریه غش رفته بود به سمت خانه امدم.نفس زنان خودم را به خانه رساندم و هنوز از سکوی سیمانی بالا نرفته بودم که دوباره هجوم آبی تلخ و بدمزه به دهانم باعث شد همانجا پایین سکو بنشینم و شروع کنم به عق زدن و صدای فریاد میثم هم بلند شد.
در همین هنگام زن عمو و سمیه و اسماعیل از اتاق بیرون آمدند، زن عمو به طرفم امد و همانطور که میثم را از پشتم باز می کرد و به دست سمیه میداد گفت: اوه اوه اوه، چه خبره اینجا، شما مادر و پسر چی خوردین که هر دوتاتون اینجور بالا میارین.نمی توانستم جوابش را بدم و فقط با دست اشاره کردم که میثم را ساکت کنند.زن عمو و سمیه مشغول میثم شدند و من هم خودم به طرف سکو کشاندم و بی حال سرم را به آن تکیه دادم، خیلی بی حال تر از آن بودم که توان باز نگه داشتن چشمانم را داشته باشم، چشمانم روی هم آمد، درست است چیزی نمیدیدم اما صداهای اطرافم را می شنیدم.نمی دانم چه به میثم دادند که میثم ساکت شد و شنیدم که زن عمو به سمیه گفت: بچه را ببر داخل اتاق، بزار ببینم این دختره چی چیده؟! شاید یه سبزی سمی چیده و خودش خورده و به بچه هم داده که این حال شدند و صدای قدم هایش را میشنیدم که به من نزدیک میشد.از زیر چشم اطرافم را نگاه کردم، زن عمو داشت سبزی های داخل سبد را وارسی می کرد و با برداشتن هر سبزی فحشی نثارم میکرد و می گفت: دختره فلان فلان شده، این آشغالا چی هستن چیدی؟! ناگهان در حین اینکه بلند بلند حرف میزد، ساکت شد و بعد از آهی کشدار گفت:هعی....این چیه؟!
چشمام را کاملا باز کردم و تا نصف قره قروت را در دست زن عمو دیدم پشتم لرزید...زن عمو که انگار رکبی سخت خورده باشد با قره قروتی که در مشتش میفشرد نزدیکم شد و همانطور که لگدش را حواله ام می کرد گفت: ای مورماز دزددد، پس این قره قروت و کشک ها را تو میدزدی و بعد قهقه ای عصبی سرداد وگفت: خدایا شکرررت، چه خوب دزد را رسوا می کنی، پس مال دزدی خوردین که اینجور خودت و پسرت از گلوتون...و دوباره لگدی دیگر حواله کرد و گفت: راستش را بگو تا حالا چقدر از اینا دزدیدی؟!
بدنم از استرس به لرزه افتاده بود، همانطور که دستم را سپر سرم می کردم که مشت گره کرده زن عمو به سرم نخورد بریده بریده گفتم: ب...ب..بخدا من هیچوقت از وسایل شما برنداشتم، امروز اولین بارم بود، به خدا تهوع داشتم ،دلم یه چیز ترش می خواست.زن عمو بار دیگه فحشی نثارم کرد و گفت: واه واه واه تهوع داشتی؟! هوست کرده بود؟! یکدفعه بگو ویار داشتم و ویارانه می خواستم...سرم را از شرم پایین انداختم و گفتم: را...راستش ویار دارم..در این هنگام زن عمو با دو دست بر سرش کوبید وگفت: خاک بر سرم!!! ویار!!! اونم زنی که چند ماه هست شوهر به خود ندیده...این حرف زن عمو مانند پتکی بود که بر سرم فرود امد و بار دیگر باران اشک چشمانم باریدن گرفت.حالم بد بود، حرفهای نیشدار زن عمو حالم را بدتر می کرد، دیگه طاقتم طاق شده بود، از جا بلند شدم، بی آنکه نگاهی به زن عمو کنم و یا چیزی بهش بگم،با دو و به سرعت به سمت راهی رفتم که به خانه پدرم می رسید.از چشمها و دماغ و دهانم آب بیرون می زد،اصلا توجه به مردم فضولی که با تعجب من را بهم نشان می دادند و دم گوش هم پچ پچ می کردند، نمی کردم.نمی دانم فاصله خانه عمو تا خانه خودمان که همیشه یک ربع بود را چه جور با این سرعت طی کردم.نزدیک خانه خودمان بودم که،
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77982