tgoop.com/faghadkhada9/77980
Last Update:
🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊⛳️🥊
🥊⛳️🥊⛳️
#برشی_از_یک_زندگی
ه꧂ ᪣ #صبر_تلخ_22 ᪣ ꧁ه
قسمت بیست و دوم
عمو قدش را راست گرفت و گفت:میدونم، من گفتم که اون اتاق خوبی نیست،اما میثم خیلی گریه میکنه،خواب را از همه ما گرفته.باید شما یه اتاق برا خودتون بسازین و بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت: چطوره اتاق بغل آغل را خالی کنید هر چی وسیله تو انباری هست بریزین اونجا و شما تا ساخته شدن اتاقتون میتونین اونجا باشین.خیلی ذوق زده شدم، اتاق انباری که بغل نشیمن بود خیلی بهتر از اون اتاق کنار اغل بود برای همین ناخوداگاه خم شدم دست عمو را بوسیدم و گفتم: خیلی ممنون عمو، اینطوری بهتره و می خواستم بیام سمت خانه و این حرف را به بقیه بگم که عمو صدام زد و گفت: فعلا هیچی نگو، بزار خودم بیام بگم، میترسم تو بگی، زن عموت لج کنه و....خنده ریزی کردم و چشمی گفتم و خودم را داخل اتاق رساندم و میثم را که تازه از خواب بیدار شده بود در آغوش گرفتم.بالاخره منم مستقل شدم و اتاق انباری عمو شد خانه ما،اما قرار شد پدرت. توی فرصت مناسب چند اتاق جدید توی زمینی که پشت خانه عمو بود بسازه تا ما هم مستقل باشیم و هم در عین حال کنار خانواده عموت باشم و طبق روال این یک سال ریز و درشت کارهای خانه بر عهده من بود.اما همینکه ما جابه جا شدیم انگار پدرت یادش رفت که چه قولی داده و باید خونه بسازه، میثم شش هفت ماهی بیشتر نداشت که پدرت به بهانه کار به شهر رفت و من تنهاتر از قبل در خانه عمو ماندم.با رفتن اسحاق تازه فهمیدم چه نعمتی را از دست دادم چون زن عمو از نبود اسحاق که انگار پشت سر،طرف منو داشت استفاده کرد و علاوه بر کارهای خانه، جمع کردن هیزم، چیدن سبزی های کوهی و شستن لباس های تمام اعضای خانواده و خیلی از کارهایی که الان یادم رفته را به عهده من گذاشت.صبح ها قبل از خروسخوان بیدار میشدم مثل یک ادم آهنی شروع به کار می کردم، خمیر می کردم، تنور را آتش می کردم نان می پختم و چای درست می کردم، جاخواب ها را جمع می کردم و سفره پهن می کردم و... وقتی هم فارغ از این کارا میشدم، میثم را میبستم به پشتم و میرفتم کوه و سبزی کوهی جمع می کردم.
از رفتن پدرت دو ماهی می گذشت و خبری ازش نبود و من تازه فهمیده بودم که باز حامله ام اونم با وجود بچه کوچکی مثل میثم،نه روم میشد به کسی بگم و نه کسی را داشتم که بهش بگم، میثم مدام اسهال بود و ناآرامی می کرد و من نمی دونستم این حالت به خاطر شیری هست که میخوره و علتش بارداری منه...مادرم آهی بلند کشید و ادامه داد...حالم خیلی بد بود، دلم از همه چیز بهم می خورد اشتهای هیچی نداشتم، گاهی اوقات دلم می خواست یه چیز ترش مزه مثل به تیکه پنیر یا یه ذره قره قروت بخورم تا جگرم حال بیاد، اما زن عمو همیشه کشک و پنیر و قره قروت ها را یه جا دور از چشم من پنهان می کرد یا خودشون می خوردن یا وقتی زیاد میشد میرفت به غلام عباس پیله ور روستا می فروخت و پولش هم برای خودش ذخیره می کرد.یه روز صبح زود از خواب بیدار شدم، میثم بی قراری می کرد، دست گذاشتم روی پیشانیش داغ بود، مثل همیشه کمی شیر بهش دادم و یه تیکه نان خشک هم توی مشتش فرو کردم تا بمکه و آروم بگیره و بعد بستمش به کمرم، زن عمو و بچه هاش هوس آش کرده بودند و به منم امر کردن تا برم از کوه سبزی آشی بچینم، حالم بد بود، دنیا دور سرم می چرخید و از همه بدتر حالت تهوعی بود که انگار صبح زود فوران می کرد، باید یه چیز ترش می خوردم، دلم یه چیز ترش می خواست.چند روزی زن عمو را زیر نظر گرفته بودم و متوجه شدم که قره قروت و کشک ها را داخل پارچه میپیچه و توی ظرفی پشت تنور پنهان می کنه.به بهانه اینکه ببینم دبه کنار تنور آب داره یا نه وارد اتاقکی که با چوب و برگ درختها روی تنور ساخته بودند و یه در چوبی هم داشت، شدم، نگاهی بیرون کردم، کسی نبود، همانطور که نگاهم به در اتاق چوبی بود دستم را بردم محفظه ای که پشت تنور بود و مستقیم رفت توی مفروشو(یک نوع بقچه) و بدون اینکه کنکاش کنم اولین تیکه قره قروتی را به دستم اومد برداشتم.
قره قروت را که اندازه یه نارنگی بود توی مشتم فشردم، از بوی ترشی که در مشامم پیچید دهنم پر از آب شد.سریع سبدی که کنارم گذاشته بودم برداشتم و مثل یک دزد که میترسه در حین دزدی گیر بیافته از در اتاق زدم بیرون..بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم با سرعت به سمت کوه حرکت کردم، میثم طفلکی که عادت داشت پشت من می خوابید، گردنش شل شده بود و خوابیده بود.یه ذره از خونه که فاصله گرفتم مشتی که قره قروت داخلش بود را آوردم بالا و اول با تمام قوا بوش کردم و بعد مثل یک گرسنه قحطی زده شروع به خوردن کردم...
#ادامه_دارد..
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77980