tgoop.com/faghadkhada9/77976
Last Update:
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد سی و هفت
منصور فوری نزدیک شد، دست او را گرفت و گفت بهار، اینقدر کودکانه رفتار نکن بگذار حرف بزنیم. بگذار راهی پیدا کنیم.
بهار نگاه سردی به دستش انداخت، بازویش را با قاطعیت از میان انگشتان او بیرون آورد و با صدایی آرام اما بی رحم گفت دیگر چیزی برای گفتن نمانده، منصور.
سپس با قدم های بلند از خانه بیرون شد. منصور گیج و مات، با چشمان خشک به در خیره ماند. لحظه ای بعد، خود را به پنجره رساند و از پشت پرده دید که موتر مامای بهار مقابل دروازه ایستاده است. بهار، با سری پایین گرفته، از خانه بیرون شد و بدون هیچ برگشتن، سوار شد و رفت و منصور فقط ایستاده بود، مثل مردی که تکیه گاهش را از دست داده باشد.
لحظاتی بعد، سکوت خانه شکست.
منصور با فریادی خفه، گلدان روی میز را برداشت و محکم به زمین کوبید. صدای شکستنش مثل استخوانی بود که در دلش ترک برداشت. تابلوی روی دیوار را از جا کند و با خشمی کورکورانه به سوی میز شیشه ای پرتاب کرد. صدای خرد شدن شیشه، اطاق را پر کرد. ظرف چند دقیقه، همه چیز در هم ریخت؛ کتاب ها، قاب عکس ها، همه چیز زیر دست و پای خشمش تکه تکه شد.
دستش به شیشهٔ شکسته گیر کرد. خراش عمیقی برداشت. نفس نفس زنان به دستِ خون آلودش نگاه کرد. اشک در چشمانش جمع شد، اما نریخت. فقط با صدایی بم، از لابلای دندان های فشرده اش غرید لعنت به شیطان… لعنت به من…
نیم ساعت گذشته بود که موتر مقابل اپارتمان ایستاد. صدای ترمزِ نرم موتر دل بهار را لرزاند. با چشمانی خسته و دستی که لبۀ بکس را محکم گرفته بود، آهسته سر بلند کرد. مامایش نگاهی نگران به او انداخت و با لحنی نرم گفت تو خوب هستی، بهار جان؟
بهار لبخندی کمرنگ و بی رمق زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن اندوه بود تا نشانۀ آرامش. آرام گفت بلی، ماما جان خوب هستم.
مامایش، با همان مهربانی همیشگی اش، دستی بر شانه اش نهاد و گفت پس بیا پیاده شو دخترم، خانم مامایت بی صبرانه منتظر تو است.
با هم از موتر پیاده شدند و از پله ها بالا رفتند. صدای قدم های شان در راهرو پیچید. مامای بهار زنگ در را فشار داد. لحظه ای بعد، دروازه به آرامی باز شد و خانمی خوش رو و گرم چهره، با چادری گلدار، در چارچوب در ظاهر شد. با دیدن بهار، چشمانش برق زد و با مهربانی گفت خوش آمدی، بهار جان. چقدر دلم برایت تنگ شده بود.
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه فردا شب ان شاءالله
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77976