tgoop.com/faghadkhada9/77975
Last Update:
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: صد و سی و شش
چشمان منصور پر از اشک شد نفسش در گلو شکست، قطره ای آرام از چشمش فرو چکید. جلو رفت. با صدای لرزان گفت تو را به خدا این حرف ها را نزن من دوستت دارم. نه از سر ترحم، نه از دلسوزی. به خدا قسم، به آن پروردگاری که از دل و نیت های انسان باخبر است، هیچ زنی جز تو در دلم نیست. هیچکس جز تو در ذهنم نمی چرخد. تو نه یک زن تو تمام زندگی منی.
نزدیک تر آمد. بغض در گلویش زخم میزد ادامه داد تو با آن نگاه پر از سکوت، با آن لبخند خسته و نجیب آمدی و تمام معیارهای دروغینی را که در ذهنم ساخته بودم، ویران کردی. آری، شاید در جوانی، در خامی، گمان می کردم زیبایی یعنی فلان رنگ مو، یا آرایش پر زرق و برق. اما تو…تو با تمام سادگی ات، معنای زیبایی واقعی را فریاد زدی تو شدی دلیلی برای بازسازی یک مرد، نه یک خاطرۀ فراموش شده.
نگاهش به گیتار شکسته افتاد. لحظه ای مکث کرد و گفت وقتی گیتار را دیدم فقط چند لحظه گذشته ام از کنارم رد شد. نه با حسرت، نه با دلتنگی. فقط مثل نسیمی که بگذرد و دیگر برنگردد.
بهار با پوزخندی تلخ به سوی منصور دید و گفت من دیگر خام این حرف هایت نمی شوم، منصور. من همه چیز را با چشمان خودم دیدم دیگر نیازی نیست به زحمت بیفتی و دروغ ببافی.
نفسِ کوتاهش را با بغض بیرون داد و بی آنکه منتظر پاسخ بماند، لب بسته گفت شب بخیر.
داخل اطاق خواب رفت دروازه را پشت سرش بست. صدای بسته شدن در، در سکوت خانه طنین انداخت.
منصور همان جا ماند، نگاهش به دروازهٔ بسته خیره. با آهی عمیق دستی به موهایش کشید و خودش را با خستگی روی مبل انداخت. شب را تا سحر با چشم های باز به سقف دوخت؛ دلش آشفته تر از همیشه، ذهنش گم شده در میان خاطرات و سکوت ها بود.
صبحگاه، با صدای باز شدن دروازه از خواب پرید. پلک های خسته اش را بالا زد و به سوی در دید. بهار، با چشمان پف آلود و لباس هایی که آمادهٔ رفتن بودند، ایستاده بود.
منصور برخاست، با صدای خسته و اندوهناک پرسید بهار کجا میروی؟
بهار بی آنکه مکث کند، گفت به مامایم تماس گرفتم. دنبالم می آید میخواهم یک مدت خانه اش بروم.
چشمان منصور گرد شد، نگران و ملتمسانه گفت اینگونه نکن، بهار. چرا هم خودت و هم مرا جزا میدهی؟
مرا ببخش من هیچوقت نخواستم آزارَت بدهم قسم به خدا نمی خواستم… ولی نمیدانم چرا هر بار همه چیز از دستم میرود…
صدای زنگ موبایل، هر دو را به سوی موبایل کشاند. بهار تماس را پاسخ داد، و بعد از چند لحظه گفت بلی، ماما جان. حالا میایم.
تماس را قطع کرد. بکس اش را برداشت و بی حس گفت خداحافظ.
ادامه دارد
BY الله رافراموش نکنید
Share with your friend now:
tgoop.com/faghadkhada9/77975