tgoop.com/ehsanmohammadi95/8995
Last Update:
✅ این مردم نازنین...
✍ احسان محمدی
وسط دو پُخت سرش خلوت بود. گپ زدیم. گفت:
- چند تا؟
+ دو تا کافیه.
↙️ روی پیشخوان نان داشت ولی رفت از کنار تنور، چند نان را زیر و رو کرد، دو تا را جدا کرد، آورد و دستم داد. بعد شاید از چشمهایم خواند که «فرق نان اینجا و اونجا چیه؟» که گفت:
- داستان حضرت ابراهیم رو شنیدی؟ میگن وقتی حضرت ابراهیم رو انداختن تو آتش، آفتابپرست رفت چوب خشک آورد ریخت رو آتش، قورباغه رفت با دهنش آب آورد. بعد رو کرد به ابراهیم گفت: من میدونم با این آب، آتش خاموش نمیشه، فقط خواستم دوستیم رو ثابت کنم. حالا این نونا با اونا فرق نداره زیاد، من خواستم دوستیم رو ثابت کنم!
↙️ چقدر حرفش دلنشین و آموختنی بود. تشکر کردم که این مثال را یادم داد. گفتم میشه ازت عکس بگیرم؟ خندید گفت بگیر ولی اگه میدونستم میخوای عکس بگیری خوشتیپ میکردم.
بعد شوخی همیشگیاش را تکرار کرد: رفتی تلویزیون از من هم بگو!
📺 اگر عمری بود روزی برنامهای میسازم در مورد همین مردم نازنین و معمولی کوچه و بازار. نه ستارهها، سلبریتیها، جنجالیها، تو خالیها ...
🖋 @ehsanmohammadi95
BY روزنوشتهای احسان محمدی

Share with your friend now:
tgoop.com/ehsanmohammadi95/8995