مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
#سعدی_شیرازی
@asharmolana.
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
#سعدی_شیرازی
@asharmolana.
❤17💔7🕊3
❤33👍1
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد
#مولانا
@asharmolana.
از رحمت و فضل اوش امداد رسد
کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب
تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد
#مولانا
@asharmolana.
❤27
مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد🫠
#حافظ_شیرازی
@asharmolana.
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد🫠
#حافظ_شیرازی
@asharmolana.
❤18🕊8
در بگشا کآمد خامی دگر
پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده
همره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز
هر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسل
ای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سرا
آمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سَنام سر گردون روی
بر تو قضا راست سنامی دگر
ای ز تو صد کام دلم یافته
میطلبد دل ز تو کامی دگر
ای رخ و رخسار تو رومی دگر
ای سر زلفین تو شامی دگر
سوی چنان روم و چنان شام رو
تا ببری دولت رامی دگر
لطف تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دگر
هر سحری سر نهدت آفتاب
گوید بپذیر غلامی دگر
بر تو و برگرد تو هر کس که هست
دم به دم از عرش سلامی دگر
بیسخنی ره رو راه تو را
در غم و شادیست پیامی دگر
این غم و شادی چو زمام دلند
ناقه حق راست زمامی دگر
شاد زمانی که ببندم دهن
بشنوم از روح کلامی دگر
رخت از این سوی بدان سو کشم
بنگرم آن سوی نظامی دگر
عیش جهان گردد بر من حرام
بینم من بیت حرامی دگر
طرفه که چون خنب تنم بشکند
یابد این باده قوامی دگر
توبه مکن زین که شدم ناتمام
بعد شدن هست تمامی دگر
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دگر
#مولانا
@asharmolana.
پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده
همره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز
هر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسل
ای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سرا
آمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سَنام سر گردون روی
بر تو قضا راست سنامی دگر
ای ز تو صد کام دلم یافته
میطلبد دل ز تو کامی دگر
ای رخ و رخسار تو رومی دگر
ای سر زلفین تو شامی دگر
سوی چنان روم و چنان شام رو
تا ببری دولت رامی دگر
لطف تو عام آمد چون آفتاب
گیر مرا نیز تو عامی دگر
هر سحری سر نهدت آفتاب
گوید بپذیر غلامی دگر
بر تو و برگرد تو هر کس که هست
دم به دم از عرش سلامی دگر
بیسخنی ره رو راه تو را
در غم و شادیست پیامی دگر
این غم و شادی چو زمام دلند
ناقه حق راست زمامی دگر
شاد زمانی که ببندم دهن
بشنوم از روح کلامی دگر
رخت از این سوی بدان سو کشم
بنگرم آن سوی نظامی دگر
عیش جهان گردد بر من حرام
بینم من بیت حرامی دگر
طرفه که چون خنب تنم بشکند
یابد این باده قوامی دگر
توبه مکن زین که شدم ناتمام
بعد شدن هست تمامی دگر
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر
یک دو سه میم و دو سه لامی دگر
#مولانا
@asharmolana.
❤8❤🔥3
دل من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کِه ماند به کِه ماند به کِه ماند به کِه ماند؟
#مولانا
@asharmolana.
به کِه ماند به کِه ماند به کِه ماند به کِه ماند؟
#مولانا
@asharmolana.
❤23❤🔥3👍3
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو؛ همخانه شو.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
آن گوشوارِ شاهدان، همصحبتِ عارض شده؛
آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو.
چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانهیِ شیرین ما،
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو.
تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛
چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو.
اندیشهات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛
ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو.
قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دلهای ما.
مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو.
بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛
کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو.
گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را.
دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو.
گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه.
ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو.
تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟
تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو.
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها.
هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو.
یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی،
یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو.
ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟
نطق زبان را ترک کن؛ بیچانه شو، بیچانه شو
#مولانا
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،
وآنگه بیا با عاشقان همخانه شو؛ همخانه شو.
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها،
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛ مستانه شو.
آن گوشوارِ شاهدان، همصحبتِ عارض شده؛
آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو.
چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانهیِ شیرین ما،
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو.
تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛
چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو.
اندیشهات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛
ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو.
قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دلهای ما.
مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو.
بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛
کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو.
گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را.
دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو.
گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه.
ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو.
تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟
تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو.
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها.
هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو.
یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی،
یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو.
ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟
نطق زبان را ترک کن؛ بیچانه شو، بیچانه شو
#مولانا
❤16❤🔥3😍3
دیو اگر عاشق شود، هم گویْ بُرد
جبرئیلی گشت و، آن دیوی بِمُرد
#مثنوی_مولانا دفتر ششم
📘حتی اگر انسانی که خاصیت دیوی منذهنی دارد هم عاشق حق شود، گوی سیادت حقیقی را درخواهد رُبود، جبرئیلصفت خواهد شد و خویِ شیطانی در او از بین خواهد رفت. بنابراین راه برای همه باز است، هرکس میتواند با شناسایی در این لحظه مرکزش را عدم کند.
#مولانا
@asharmolana.
جبرئیلی گشت و، آن دیوی بِمُرد
#مثنوی_مولانا دفتر ششم
📘حتی اگر انسانی که خاصیت دیوی منذهنی دارد هم عاشق حق شود، گوی سیادت حقیقی را درخواهد رُبود، جبرئیلصفت خواهد شد و خویِ شیطانی در او از بین خواهد رفت. بنابراین راه برای همه باز است، هرکس میتواند با شناسایی در این لحظه مرکزش را عدم کند.
#مولانا
@asharmolana.
❤16💔1
آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشر
قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر
باغ فردوسست گلبرگش نخوانم یا بهار
جان شیرینست خورشیدش نگویم یا قمر
آخر ای سرو روان بر ما گذر کن یک زمان
آخر ای آرام جان در ما نظر کن یک نظر
#سعدی_شیرازی
@asharmolana.
قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر
باغ فردوسست گلبرگش نخوانم یا بهار
جان شیرینست خورشیدش نگویم یا قمر
آخر ای سرو روان بر ما گذر کن یک زمان
آخر ای آرام جان در ما نظر کن یک نظر
#سعدی_شیرازی
@asharmolana.
❤23❤🔥6👏1
روزی در بغداد مجلس وعظ غوث الاعظم شیخ عبدالقادر رح گرم بود.
مردم از اطراف و اکناف گرد آمده بودند.
ناگاه مردی عرب که به شدت دشمن اهل طریقت بود، برخاست و با صدای بلند گفت:
«ای عبدالقادر! این همه ادعا که میکنی کرامت داری، علم داری، فیض داری، اگر راست میگویی همینجا در برابر این همه خلق چیزی از غیب بگو، وگرنه بدان که تو مردی دروغگویی بیش نیستی!»
مجلس در هم ریخت. بسیاری ترسیدند که فتنهای درگیرد.
غوث الاعظم با آرامش سر برداشت و فرمود:
«ای مرد! پیش از آنکه زبانت به دشنام باز کنی، بنگر در جیب راستت چه داری.»
مرد حیران دست در جیب کرد و دید که کیسهای زر در آن است! در حالیکه سوگند میخورد که صبحگاه چیزی در جیبش نبود. رنگ از رخسارش پرید.
حضرت ادامه داد:
«این زر را چه خواهی کرد؟»
مرد گفت: «به خدا قسم نمیدانم از کجا آمد.»
حضرت فرمود:
«این همان فضل خداست که در مجلس اولیای او جاری است. اگر زر را شناختی، پس صاحب زر را نیز بشناس.»
مرد عرب به پای حضرت افتاد و گریهکنان گفت:
«تا همین ساعت من دشمن تو بودم، اکنون میدانم که دشمنی با تو، دشمنی با حقیقت است.»
از آن پس او یکی از مخلصترین مریدان غوث الاعظم شد و این واقعه در بغداد چنان جنجالی برانگیخت که روزها در بازار و مسجدها همه از آن حکایت می کردند
@asharmolana.
مردم از اطراف و اکناف گرد آمده بودند.
ناگاه مردی عرب که به شدت دشمن اهل طریقت بود، برخاست و با صدای بلند گفت:
«ای عبدالقادر! این همه ادعا که میکنی کرامت داری، علم داری، فیض داری، اگر راست میگویی همینجا در برابر این همه خلق چیزی از غیب بگو، وگرنه بدان که تو مردی دروغگویی بیش نیستی!»
مجلس در هم ریخت. بسیاری ترسیدند که فتنهای درگیرد.
غوث الاعظم با آرامش سر برداشت و فرمود:
«ای مرد! پیش از آنکه زبانت به دشنام باز کنی، بنگر در جیب راستت چه داری.»
مرد حیران دست در جیب کرد و دید که کیسهای زر در آن است! در حالیکه سوگند میخورد که صبحگاه چیزی در جیبش نبود. رنگ از رخسارش پرید.
حضرت ادامه داد:
«این زر را چه خواهی کرد؟»
مرد گفت: «به خدا قسم نمیدانم از کجا آمد.»
حضرت فرمود:
«این همان فضل خداست که در مجلس اولیای او جاری است. اگر زر را شناختی، پس صاحب زر را نیز بشناس.»
مرد عرب به پای حضرت افتاد و گریهکنان گفت:
«تا همین ساعت من دشمن تو بودم، اکنون میدانم که دشمنی با تو، دشمنی با حقیقت است.»
از آن پس او یکی از مخلصترین مریدان غوث الاعظم شد و این واقعه در بغداد چنان جنجالی برانگیخت که روزها در بازار و مسجدها همه از آن حکایت می کردند
@asharmolana.
❤20
صلوات بر پیامبر مهربان مان حضرت محمد ﷺ
اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
@asharmolana
اللَّهُــمَّ ᷂صَلِّ ᷂وَسَـــلِّمْ ᷂وَبَارِك ᷂على ᷂نَبِيِّنَـــا ᷂مُحمَّد ﷺ❤️
@asharmolana
❤45
ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم
گلشن همیگوید مرا کاین نافه چون دزدیدهای
من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
#مولانا
@asharmolana.
خورشید او را ذرهام این رقص از او آموختم
گلشن همیگوید مرا کاین نافه چون دزدیدهای
من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
#مولانا
@asharmolana.
❤13