tgoop.com/asharmolana/10333
Last Update:
روزی در بغداد مجلس وعظ غوث الاعظم شیخ عبدالقادر رح گرم بود.
مردم از اطراف و اکناف گرد آمده بودند.
ناگاه مردی عرب که به شدت دشمن اهل طریقت بود، برخاست و با صدای بلند گفت:
«ای عبدالقادر! این همه ادعا که میکنی کرامت داری، علم داری، فیض داری، اگر راست میگویی همینجا در برابر این همه خلق چیزی از غیب بگو، وگرنه بدان که تو مردی دروغگویی بیش نیستی!»
مجلس در هم ریخت. بسیاری ترسیدند که فتنهای درگیرد.
غوث الاعظم با آرامش سر برداشت و فرمود:
«ای مرد! پیش از آنکه زبانت به دشنام باز کنی، بنگر در جیب راستت چه داری.»
مرد حیران دست در جیب کرد و دید که کیسهای زر در آن است! در حالیکه سوگند میخورد که صبحگاه چیزی در جیبش نبود. رنگ از رخسارش پرید.
حضرت ادامه داد:
«این زر را چه خواهی کرد؟»
مرد گفت: «به خدا قسم نمیدانم از کجا آمد.»
حضرت فرمود:
«این همان فضل خداست که در مجلس اولیای او جاری است. اگر زر را شناختی، پس صاحب زر را نیز بشناس.»
مرد عرب به پای حضرت افتاد و گریهکنان گفت:
«تا همین ساعت من دشمن تو بودم، اکنون میدانم که دشمنی با تو، دشمنی با حقیقت است.»
از آن پس او یکی از مخلصترین مریدان غوث الاعظم شد و این واقعه در بغداد چنان جنجالی برانگیخت که روزها در بازار و مسجدها همه از آن حکایت می کردند
@asharmolana.
BY اشعار مولانا ♡

Share with your friend now:
tgoop.com/asharmolana/10333