tgoop.com/Existentialistt/4973
Last Update:
...
غرق کارش شده است، زیاده از حد غرق کارش شده است، سریع میبافد، سریع و دقیق میبافد، چشم از میل بافتنیاش برنمیدارد، مانند یک اَبَر کامپیوتر کارش را انجام میدهد، کاموا که تمام میشود بدون آنکه چشم از آن بردارد برای برداشتن کاموای بعدی، مانند یک نابینا ابتدا به اشتباه قیچی را لمس میکند، سپس زمین را و بعد کاموا را و پس از آن بدون هیچ وقفهای به بافتن ادامه میدهد، او آنقدر در نقش خود فرو رفته که هویت و وجود خود را جدای از میل بافتنیاش نمیبیند، تا هنگامی که بهپایان کار نزدیک میشود، اما پایان کار را برابر با پایان زندگی خودش میداند، پس حالا برای حفظ هویت خودش از وجودش مایه میگذارد، بافتن نباید تمام شود، چون او و بافتن از هم جدا نیستند، آنها درهمآمیختهاند، پس او مصرانه به بافتن ادامه میدهد تا وقتی که به نابودی خود نزدیک میشود، آنگاه لحظۀ آگاهی فرا میرسد، لحظۀ باشکوه رها کردن میلههایی که او را به بند کشیده بودند، اکنون هنگام رهایی است، رسیدن به احساس شعف به خود رسیدن.... اما دیری نمیپاید که درخشانترین پیام انیمیشن ظاهر میشود، «انسان دچار فراموشی میشود، او همیشه فراموش میکند، برای همین اشتباهاتش را آنقدر تکرار میکند تا نابود شود.» آن جمله آلبرکامو را به یاد آوردم که میگفت: «بزرگترین خطای انسان در این است که فکر میکند آمده است روی زمین تا کاری انجام دهد.»
.
.
سارتر برای توصیف وضعیت چنین فردی از واژه فرانسوی mauvais foi استفاده میکند؛ میتوانیم این واژه را به خودفریبی یا فراموشی خود ترجمه کنیم، مانند کسی که به خود دروغ میگوید و دروغ خود را باور میکند، مانند فردی که با شغل، هنر، رشته ورزشی، حرفهٔ خود و... آنقدر یکی میشود و تا جایی پیش میرود که وجود مستقل خودش را از دست میدهد، من روانشناسم، پزشکم، نقاشم، فوتبالیستم، سربازم، تودهایام و مارکسیستم و اگزیستانسیالیستم و... گویی او همان نقشی است که بر عهده گرفته، او انسانبودگی خویش را از یاد برده است؛ در حالی که سارتر انسان را موجودی آگاه نسبت به وضعیت خویش میداند، این آگاهی باید به جدایی انسان از نقشهایش بیانجامد، اگر این امر رخ ندهد تبدیل به امری خطرناک میشود، در مورد این زن و کاموا و نقشهای کوچکتر شاید آسیب فقط متوجه خود فرد باشد اما در ابعاد بزرگ و با مسئولیتهای اجتماعی مهمتر، فجایع و جنایات انسانی جبرانناپذیر کم نبودند، جنایتکاران و جلادان بزرگی که خود را مأمور و معذور خواندند، چون جدای از نقش خویش نبودند...
.
.
متن: #عباس_ناظری
@Existentialistt
BY Existentialist
Share with your friend now:
tgoop.com/Existentialistt/4973