tgoop.com/BookPhill/1455
Create:
Last Update:
Last Update:
لیلی و مجنون
قسمت پنجم
سلطان سریر صبحخیزان
سر خیل سپاه اشکریزان
پادشاه آدم های بی خواب بود و سردسته سپاه گریه کنان.
مُتْواری راه دلنوازی
زنجیری کوی عشقبازی
(متواری: پنهان شده و عزلت گزیده)
قانون مغنیّان بغداد
بیّاع معاملان فریاد
(قانون: نوعی ساز، بیاع: دلال خرید و فروش)
طبال نفیرِ آهنینکوس
رهبان کلیسیای افسوس
مانند طبلی که بر آن می کوبند عشقش را فریاد می کشید اما همانند راهبه های کلیسا از دنیا بریده بود.
جادوی نهفته، دیوِ پیدا
هاروت مشوشانِ شیدا
مانند کسی شده بود که دچار سحر و جادو شده و به دیو مبدل گشته.
کیخسرو بیکلاه و بیتخت
دلخوشکنِ صدهزار بیرخت
در عاشقی مانند خسروی بی تاج و تخت بود و عاجزان از دیدن او دلشان خوش می شد که از آنها هم بدبخت تری هست.
مجنون غریب دلشکسته
دریای ز جوش نانشسته
یاری دو سه داشت دلرمیده
چون او همه واقعهرسیده
دوستانی داشت که مانند خودش عاشق بودند.
با آن دو سه یار هر سحرگاه
رفتی به طواف کوی آن ماه
هر صبح با دوستانش به طواف کوی لیلی می رفتند.
بیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلی
هر کس که جز این سخن گشادی
نشنودی و پاسخش ندادی
آن کوه که نجد بود نامش
لیلی به قبیله هم مقامش
مجنون در کوهی به نام نجد سکونت داشت و در نزدیکی قبیله لیلی بود.
از آتش عشق و دود اندوه
ساکن نشدی مگر بر آن کوه
بر کوه شدی و میزدی دست
افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید برکشیدی
بیخود شده سو به سو دویدی
(نشید: نوعی آواز بدون موسیقی)
بلند بلند آواز می خواند و این سو و آن سو می رفت.
وآنگه مژه را پر آب کردی
با باد صبا خطاب کردی
کای باد صبا به صبح برخیز
در دامن زلف لیلی آویز
گو آن که به باد داده توست
بر خاک ره اوفتاده توست
به لیلی بگو کسی که بخاطر تو زندگی اش را به باد داده بر خاک راه تو افتاده است.
از باد صبا دم تو جوید
با خاک زمین غم تو گوید
بادی بفرستش از دیارت
خاکیش بده به یادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد
نه باد که خاک هم نیرزد
وآن کس که نه جان به تو سپارد
آن به که ز غصه جان برآرد
هر کس که تو را می بیند و عاشقت نمی شود از خاک کمتر است و همان بهتر از غصه بمیرد.
گر آتش عشق تو نبودی
سیلاب غمت مرا ربودی
اگر آتش عشق تو نبود سیلاب اشک من را غرق می کرد.
ور آب دو دیده نیستی یار
دل سوختی آتش غمت زار
و اگر این سیلاب اشک نبود، آتش غمت مرا می سوزاند.
خورشید که او جهانفروز است
از آه پرآتشم به سوز است
ای شمع نهانخانه جان
پروانه خویش را مرنجان
جادو چشم تو بست خوابم
تا گشت چنین جگر کبابم
جادوی چشم تو خواب را از من ربوده و جگرم را چنین کباب کرده.
ای درد و غم تو راحتِ دل
هم مرهم و هم جراحت دل
قند است لب تو گر توانی
از وی قدری به من رسانی
کآشفتگی مرا در این بند
معجونِ مفرح آمد آن قند
هم چشم بدی رسید ناگاه
کز چشم تو اوفتادم ای ماه
چشممان زدند که من از چشمان تو افتادم.
بس میوه آبدار چالاک
کز چشم بد اوفتاد بر خاک
چه بسیار میوه های رسیده بر درخت که در اثر چشم زخم بر خاک افتادند...
✏️بابک مصطفوی
@bookphill
#سه_شنبه_های_گنجوی
#برش_کتاب
#لیلی_و_مجنون_به_نثر_روان
#شعر
BY BookPhill
Share with your friend now:
tgoop.com/BookPhill/1455