ARAKIBASS Telegram 19782
Forwarded from اتچ بات
#خاطره

سال ِ انقلاب، برف زیادی در اراک بارید. پارو ها را برداشتیم و به بالای بام رفتیم. آن موقع، خانه مان ابتدای خیابان جهانگیری بود.
چشمانم را می بندم و خیابان های اراک ِ سال ۵۷ را تجسم می کنم:
صبح ها کامیون ها پر می شد از طرفداران شاه. عصرها کامیون ها پر می شد از مخالفان شاه.

سر خیابان قائم مقام، مغازه ای بود که همه چیز داشت. از عکس شاه بگیر تا لیوان سفالی.
یک روز صبح، دور از چشم بابا، به آن مغازه رفتم. عکس شاه را خریدم. سوار یکی از کامیون ها شدم. "جاوید شاه" می گفتم.

سال ِ انقلاب، برف زیادی بارید. بالای بام بودم. دست هام یخ زده بود. بالای بام، چای نبود. همیشه در بالاها، چای و چیزهای خوشمزه نیست.

یک روز عصر، دور از چشم بابا، به همان مغازه رفتم. این بار عکس رهبر انقلاب را خریدم. سوار کامیون شدم. "مرگ بر شاه" گفتم.

یک روز عصر، تلفن زنگ خورد. جواب دادم. صدای  خشنی گفت"ای طاغوتی ها ! امشب می ریزیم خونه تونو آتیش می زنیم!"

ترسیدم. پناه بردم به مامان. مامان سر نماز بود. چادر سفیدش را محکم گرفتم.
مامان، طاغوتی ها را معنی کرد. گفت چون بابات تو ژاندارمری کار می کنه به ما میگن طاغوتی.

شب شد. عکس شاه، زیر فرش بود، کنار ِ عکس رهبر انقلاب. هر دو عکس، زیر گلهای قالی خوابیده بودند.

شب، ماجرای تلفن را به بابا گفتم. بابا آن موقع ها خیلی قوی بود. چهارشانه و محکم. هر روز ، ریش هایش را می تراشید. هر روز کفش هایش را واکس می زد. ولی، وقتی حرف من را شنید به گلهای قالی نگاه کرد و سکوت کرد. چند لحظه نگاه کرد. شاید چند دقیقه. شاید شش ماه. شاید تا حالا....

سال ِ انقلاب، هوا خیلی سرد بود. برف زیادی بارید.
آخر ِشب همه خوابیدند. ولی من خوابم نمی برد. به پنجره ی آشپزخونه نگاه می کردم. احساس می کردم آدمهای انقلابی  لابد خیلی زرنگ هستند. فکر می کردم  یهو از پنجره می ریزند تو خونه و کبریت می کشند به خانه و زندگی.
چشمان بابا و مامان بسته بود.
با چشمان ِ باز ، به سقف و پنجره نگاه می کردم.
صبح شد. بابا گفت بچه ها نترسید.
بابا با لباس های نظامی اش، در ِخانه را باز کرد و رفت. مامان به بابا نگاه کرد. ما در سال اول انقلاب، خیلی تنها بودیم، شاید چون خیلی طاغوتی بودیم.

سال ِ انقلاب، همدم ما برف بود و آدمک های برفی...آدمک هایی که خیلی خیلی،  زود  آب می شدند...

📝 #رضا_مهدوی_هزاوه
📸 #استاد_جمالزاده

@ArakiBass



tgoop.com/ArakiBass/19782
Create:
Last Update:

#خاطره

سال ِ انقلاب، برف زیادی در اراک بارید. پارو ها را برداشتیم و به بالای بام رفتیم. آن موقع، خانه مان ابتدای خیابان جهانگیری بود.
چشمانم را می بندم و خیابان های اراک ِ سال ۵۷ را تجسم می کنم:
صبح ها کامیون ها پر می شد از طرفداران شاه. عصرها کامیون ها پر می شد از مخالفان شاه.

سر خیابان قائم مقام، مغازه ای بود که همه چیز داشت. از عکس شاه بگیر تا لیوان سفالی.
یک روز صبح، دور از چشم بابا، به آن مغازه رفتم. عکس شاه را خریدم. سوار یکی از کامیون ها شدم. "جاوید شاه" می گفتم.

سال ِ انقلاب، برف زیادی بارید. بالای بام بودم. دست هام یخ زده بود. بالای بام، چای نبود. همیشه در بالاها، چای و چیزهای خوشمزه نیست.

یک روز عصر، دور از چشم بابا، به همان مغازه رفتم. این بار عکس رهبر انقلاب را خریدم. سوار کامیون شدم. "مرگ بر شاه" گفتم.

یک روز عصر، تلفن زنگ خورد. جواب دادم. صدای  خشنی گفت"ای طاغوتی ها ! امشب می ریزیم خونه تونو آتیش می زنیم!"

ترسیدم. پناه بردم به مامان. مامان سر نماز بود. چادر سفیدش را محکم گرفتم.
مامان، طاغوتی ها را معنی کرد. گفت چون بابات تو ژاندارمری کار می کنه به ما میگن طاغوتی.

شب شد. عکس شاه، زیر فرش بود، کنار ِ عکس رهبر انقلاب. هر دو عکس، زیر گلهای قالی خوابیده بودند.

شب، ماجرای تلفن را به بابا گفتم. بابا آن موقع ها خیلی قوی بود. چهارشانه و محکم. هر روز ، ریش هایش را می تراشید. هر روز کفش هایش را واکس می زد. ولی، وقتی حرف من را شنید به گلهای قالی نگاه کرد و سکوت کرد. چند لحظه نگاه کرد. شاید چند دقیقه. شاید شش ماه. شاید تا حالا....

سال ِ انقلاب، هوا خیلی سرد بود. برف زیادی بارید.
آخر ِشب همه خوابیدند. ولی من خوابم نمی برد. به پنجره ی آشپزخونه نگاه می کردم. احساس می کردم آدمهای انقلابی  لابد خیلی زرنگ هستند. فکر می کردم  یهو از پنجره می ریزند تو خونه و کبریت می کشند به خانه و زندگی.
چشمان بابا و مامان بسته بود.
با چشمان ِ باز ، به سقف و پنجره نگاه می کردم.
صبح شد. بابا گفت بچه ها نترسید.
بابا با لباس های نظامی اش، در ِخانه را باز کرد و رفت. مامان به بابا نگاه کرد. ما در سال اول انقلاب، خیلی تنها بودیم، شاید چون خیلی طاغوتی بودیم.

سال ِ انقلاب، همدم ما برف بود و آدمک های برفی...آدمک هایی که خیلی خیلی،  زود  آب می شدند...

📝 #رضا_مهدوی_هزاوه
📸 #استاد_جمالزاده

@ArakiBass

BY اراکی باس...؟




Share with your friend now:
tgoop.com/ArakiBass/19782

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

There have been several contributions to the group with members posting voice notes of screaming, yelling, groaning, and wailing in different rhythms and pitches. Calling out the “degenerate” community or the crypto obsessives that engage in high-risk trading, Co-founder of NFT renting protocol Rentable World emiliano.eth shared this group on his Twitter. He wrote: “hey degen, are you stressed? Just let it out all out. Voice only tg channel for screaming”. Co-founder of NFT renting protocol Rentable World emiliano.eth shared the group Tuesday morning on Twitter, calling out the "degenerate" community, or crypto obsessives that engage in high-risk trading. Hui said the messages, which included urging the disruption of airport operations, were attempts to incite followers to make use of poisonous, corrosive or flammable substances to vandalize police vehicles, and also called on others to make weapons to harm police. Administrators 4How to customize a Telegram channel?
from us


Telegram اراکی باس...؟
FROM American