tgoop.com/rehrovan/44047
Last Update:
☆☆
#داستان : واقعی نرگس
#قسمت : قسمت سوم
#عنوان : در انتظارعشق 🖤💔
همه چیز برایم مثل یک خواب معلوم میشد فکر میکردم که زمین برایم جا نمیدهد حرف های عبدالله یک به یک به قلبم خیلی تاثیر کرده بود اصلا نمیتانستم درک کنم که چرا این قسم برایم گفت
وقتی که طرف او نگاه میکردم دلم خون گریه میکرد چشم هایم پر از اشک شد دیگر نتوانستم آنجا باشم و او حالت عبدالله را بیبینم اصلا لبخندی به لب نداشت
از اتاق بیرون شدم با این حرکتم مادرم همه شان تعجب کردن اما مادر عبدالله گفت بگذار دختر است درک میکنم آسان نیست بالاخره قرار است خانه پدرش را ترک کرده بخیر بیاید خانه ما
رفتم اتاق تا توان داشتم گریه کردم قلبم به حد پر بود که اصلا نفهمیدم گریه کردم دعا کردم به دربار خداوندم که قسمت من را خوب کند آینده من را خوب کند
اصلا خودم نفهمیدم که چی قرار است سر من بیاید هیج از آینده ام خبری نداشتم آخر کی خبر دارد از آینده نامعلوم خود که من نفری دومی میبودم که خبر میداشتم
خیلی ترس داشتم که بالاخره چی خواهد شد آینده من با عبدالله
توکل به خداوند کردم گفتم آن شالله که همه خوب میشود فقط قلبم را به یک جمله که عبدالله برایم گفته بود تسلی داده بودم که برایم گفت از آینده خبری ندارم شاید قسمی که حالی است او وقت نباشد فقط این حرفش میتوانست قلبمم را آرام کند
من عاشق او شده بودم نه میتوانستم که جدا شوم این پیوند را از بین ببرم نه میتوانستم همرایش باشم سر دو راهی قرار گرفته بودم یک سو قلبم یک سو عقلم
همیشه قلب لعنتی کار خود را میکند گاهی به آتش ترا میندازه گاهی هم به آب
همین قسم گریه میکردم که خانم برادرم آمد گفت نرگس بیا خسرانت میرود پیش آنها خدا حافظی کن
دید که گریه میکنم آمد من را در آغوش گرفت او هم گریه کرد گفت آن شالله خوشبخت شوی
گریه نکن خوش باش بیا برویم پایین حالی مادر جان قهر میشود اصلا دوست نداشتم بروم پایین بالاخره رفتم اشک هایم را پاک کردم
که همه شان منتظر من بودن همرای همگی شان خدا حافظی کردم
عبدالله فقط یک خدا حافظی سرد همرایم کرد رفت حتی طرفم ندید به اندازه سر سوزن برایم ارزش نداد
خودم با این حرکتش خیلی خجالت کشیدم پیش فامیلم پیش خانم های برادرم
قسمی رفتار کرد گویا من خودم رفته باشم به خواستگاري او
باز هم چیزی نگفتم فقط در قلبم انداختم پس خدا حافظی کردن رفتن
قلبم قرار نداشت بعد از رفتن اونا مادرم گریه کرد خانم برادرم گفت مادر جان چرا گریه میکنی برایش دعا کن آن شالله خوشبخت شود دختر همین است بالاخره باید برود بیبین من هم خانه شما آمدم تا آخر که نمیشد دختر باشد خانه پدر اگر باشد هم باید حرف همگی را بشنود
چند دقعه همرای مادرم شان نشستم
بعدش رفتم اتاقم
همین قسم به فکر بودم موهایم را باز کرده بودم میخواستم که چوتی کنم که خواهرم آمد
گفت نرگس اصلا فکرم نشد فقط همین قسم دیده میرفتم بس و به حرف های عبدالله فکر میکردم که چطور برایم این قسم گفت
که رویا به پشتم زد گفت دختر چی شده چرا این قسم به فکر رفتی چی شده ترا بعد از حرف زدن همرای عبدالله چرا این قسم شدی تو چیزی گفته که تو ناراحت شدی
خواستم برای خواهرم بگویم اما نتوانستم چی قسم میگفتم آخر این خیلی جالب بود اگر میگفتم هم خواهرم میگفت که مجبور نیستی او را بگیری
بعدش حرف عبدالله به گوش مادر و پدرم میرسید
چیزی نگفتم گفتم نمیدانم یک قسم شدیم دلم گرفته فقط دوست دارم گریه کنم بس
رویا گفت جان خواهرم میدانم خیره که چرا این قسم شدی اما باور کن خوشبخت هستی که خداوند این قسم خسران در قسمت تو کرده و این قسم شوهر مقبول و تحصیل کرده هر دختر همین قسم میخواهد
باش بیبینم که در قسمت من چی میباشد گفتم آن شالله در قسمت تو بهتر از من باشد کسی باشد که دوستت داشته باشد
رویا من را در آغوش گرفت بوسید
یکبار گفتم خوب حالی بیا موهایم را چوتی کن که بروم نمازم را بخوانم که نماز دیگر هم ماند از پیشم خندید موهایم را چوتی کرد بعدش من هم رفتم نمازم را خواندم
از شیرینی دادن من درست دو هفته گذشته بود در این مدت فامیل عبدالله خیلی میامدن تصمیم گرفتن که عروسی را زود کنن چند ماه بعد
واقعن خوشحال نبودم چون من میخواستم همین قسم نامزد باشیم تا شاید این قسم بیشتر یکی دیگر خود را بشناسم اما پدر عبدالله عجله به عروسی داشت
پدرم هم چیزی نگفت در مقابل حرف های آنها
دو هفته سه هفته گذشته بود از نامزدی من
البته نامزدی از دید فامیلم و دیگران بود از دید هیچی نبود جز درد و اشک که من میریختم
در این مدت عبدالله آمدن که چی حتی برایم زنگ نزده بود حتی یک پیام خالی هم نداده بود برایم
BY 🌹رهروان دین🌹
Share with your friend now:
tgoop.com/rehrovan/44047
