قرآن از شما شخصیت متفاوتی میساز، شخصیتی کاملاً متفاوت.
محال است که شما وقت و تلاش خود را صرف قرآن کنید و اثری از آن نبینید.
محال است که عادتهای بدتان مثل گذشته باقی بمانند.
محال است که برکت قرآن را در وجود و اخلاق خود احساس نکنید.
حتی در سختیها میبینید که تسلیم و رضایت، به عادت زندگیتان تبدیل شده و چنان آرامشی بر دلتان مینشیند که گویا هیچگاه آسیبی به شما نرسیده است! ❤️
@jannat_adn8 ♥️🦋
محال است که شما وقت و تلاش خود را صرف قرآن کنید و اثری از آن نبینید.
محال است که عادتهای بدتان مثل گذشته باقی بمانند.
محال است که برکت قرآن را در وجود و اخلاق خود احساس نکنید.
حتی در سختیها میبینید که تسلیم و رضایت، به عادت زندگیتان تبدیل شده و چنان آرامشی بر دلتان مینشیند که گویا هیچگاه آسیبی به شما نرسیده است! ❤️
✍️ د. ادهم شرقاوی
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤15🕊1
خدایا..
گاهی آنقدر خسته ام که حتی دعا کردن هم برایم سخت میشود نه اینکه دیگر تو را نخواهم ،
فقط دیگر توان ندارم ، نه برای صبر نه برای امید ،نه حتی برای دلگرم شدن به آینده ای که نمیدانم کی خواهد آمد .
بعضی روز ها ناخواسته دلم از تو گلایه مند میشود، باخودم میگویم اگر دوستم داشتی اینطور نمیشد،اگر دوستم داشتی این همه گریه نمیکردم،این همه دردم نمیگرفت..
می دانم این حرف ها بی انصافی ست ،میدانم تو همیشه کنارمی حتی وقتی که از تو دور میشوم اما چه کنم ؟
دلم ساده است ...زود دلگیر میشود،
وگاهی پشت سکوتت را نمیفهمد.
خدایا...
من هنوز همان بنده ای کوچکم ؛با همه ناتوانی ها و تردید هایش ، همانی که بعد از هر خشم ،هر اشک ،باز هم فقط تورا میخواهد،فقط تورا صدا میزند..
مرا ببخش اگر گاهی حرفی زدم که در شأن عشق تو نبود،
اگر از حکمتت دلسرد شدم ،
اگر کودکانه قهر کردم
تو خوب میدانی در عمق دلم هنوز فقط به تو پناه دارم
بازهم مرا در آغوش بگیر ،
مرا با مهربانی ات آرام کن ،
و در دلم آن نور محکم "اطمينان به تو " را دوباره زنده کن ...
@jannat_adn8 ♥️🦋
گاهی آنقدر خسته ام که حتی دعا کردن هم برایم سخت میشود نه اینکه دیگر تو را نخواهم ،
فقط دیگر توان ندارم ، نه برای صبر نه برای امید ،نه حتی برای دلگرم شدن به آینده ای که نمیدانم کی خواهد آمد .
بعضی روز ها ناخواسته دلم از تو گلایه مند میشود، باخودم میگویم اگر دوستم داشتی اینطور نمیشد،اگر دوستم داشتی این همه گریه نمیکردم،این همه دردم نمیگرفت..
می دانم این حرف ها بی انصافی ست ،میدانم تو همیشه کنارمی حتی وقتی که از تو دور میشوم اما چه کنم ؟
دلم ساده است ...زود دلگیر میشود،
وگاهی پشت سکوتت را نمیفهمد.
خدایا...
من هنوز همان بنده ای کوچکم ؛با همه ناتوانی ها و تردید هایش ، همانی که بعد از هر خشم ،هر اشک ،باز هم فقط تورا میخواهد،فقط تورا صدا میزند..
مرا ببخش اگر گاهی حرفی زدم که در شأن عشق تو نبود،
اگر از حکمتت دلسرد شدم ،
اگر کودکانه قهر کردم
تو خوب میدانی در عمق دلم هنوز فقط به تو پناه دارم
بازهم مرا در آغوش بگیر ،
مرا با مهربانی ات آرام کن ،
و در دلم آن نور محکم "اطمينان به تو " را دوباره زنده کن ...
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤9😢2🕊1😭1
داستان رویارویی عتبه بن عامر جُهَنی...
در زمان خلافت عمر بن خطاب (رضی الله عنه)، مسلمانان برای فتح سرزمینهای روم حرکت کردند. یکی از فرماندهان این لشکر، عتبه بن عامر بود که پیامبر صلی الله علیه وسلم او را به سبب دانش، تقوا و شجاعتش بسیار گرامی میداشت.
در یکی از این لشکرکشیها به سرزمین روم، شهر مصر (که آن زمان تحت سلطه امپراتوری روم شرقی بود)، در معرض فتح مسلمانان قرار گرفت. عتبه بن عامر رضی الله عنه یکی از سرداران لشکر اسلام بود که از سوی خلیفه عمر رضیاللهعنه مأمور فتح مصر و مناطقی از شام شده بود.
🦁 ماجرای شیرهای رومی
در روایتی آمده است که رومیان حیلهای به کار بردند تا لشکر اسلام را متوقف کنند. آنها دو شیر درنده را که بهشدت تربیتشده و وحشی بودند، در میدان نبرد رها کردند تا مسلمانان را بترسانند و صفوف آنان را به هم بزنند.
وقتی شیرها به سوی لشکر اسلام آمدند، بسیاری از جنگجویان از شدت ترس عقبنشینی کردند. شیرها عظیمالجثه و وحشی بودند و با غرشی هولناک به صفوف نزدیک میشدند. سکوت سنگینی بر اردوگاه اسلام حاکم شد.
در این هنگام، عتبه بن عامر (رضی الله عنه) با شجاعت بینظیر برخاست، در حالی که شمشیرش را در دست داشت، به سمت شیرها رفت.
او با توکل کامل بر الله گفت:
> اللهُ أَكْبَر، نَاصِرُ مَنْ نَصَرَهُ، وَمُذِلُّ مَنْ خَذَلَهُ.
(خداوند بزرگ است؛ یاور کسی است که دینش را یاری کند، و خوار کننده کسی است که او را خوار سازد.)
⚔️ مقابله با شیرها
عتبه با اطمینان و آرامش به یکی از شیرها نزدیک شد. با یک ضرب شمشیر، سر شیر اول را جدا کرد. شیر دوم با غرشی وحشیانه به سمت او پرید، ولی عتبه عقب نرفت و با مهارت و سرعت، شمشیر را بر گردن آن فرود آورد و آن را نیز از پا درآورد.
این صحنه چنان شکوه و هیبتی داشت که دل رومیان را لرزاند. سربازان رومی که فکر میکردند با رها کردن شیرها ترس در دل مسلمانان میافکنند، خود دچار وحشت شدند. مسلمانان با دیدن این صحنه روحیهای تازه یافتند و با تکبیر، به سمت دشمن هجوم بردند.
🌟 نتیجه نبرد
این کرامت و شجاعت بینظیر عتبه بن عامر باعث شد لشکر اسلام در آن نبرد به پیروزی برسد. این واقعه، نهتنها دلیری او را ثابت کرد، بلکه نشان داد چگونه توکل بر خدا و ایمان راسخ میتواند در برابر هر خطری—حتی شیرهای درنده—پیروز گردد.
منابع داستان
این داستان عمدتاً در کتابهای تاریخی و سیره مربوط به فتح مصر و جنگهای صدر اسلام ذکر شده است.
برخی منابع مهم:
تاریخ طبری (تاریخ الرسل والملوک)
سیره ابن هشام (سیره النبی)
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤11👍1🕊1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
این شش نام از الله را در دعای خود فراموش نکنید ۱.المجیب(آنکه پاسخ میدهد) زمانی که به کمک شدید نیاز دارید در اضطراب یا تحت فشار شدیدی قرار دارید به نام المجیب دعا کنید،پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمودند خداوند حیاء و سخاوتمند است او شرم میکند که دست دراز شده…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این نشانه ای است از جانب خدا برای شما
خداوند کسی است که در یک چشم بهم زدن میتواند غم و اندوه شما را به شادی تبدیل کند ،فقط به او توکل کنید ...
نگذارید دلتان با افکار زیاد خونین شود،نگرانی هایتان را به خدا بسپارید،خداوند تک تک سلول های بدنت را اداره میکند او این را نیز اداره خواهد کرد،خداوند آنجاست...
درست مثل غروب خورشید،پایان زندگی ات زیبا خواهد بود،یکتایی خداوند میتواند تمام زندگی شما و تمام استرس های شما را تغییر دهد دعا کنید...
خدا آنجاست هر لحظه هر ثانیه هر روز، تو هرگز تنها نیستی
💌این پست رو بفرستید برای کسی که بهش نیاز داره...
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤8🥰3🕊1😍1
إن العبد إذا كثرت ذنوبه وكثرت عيوبه، فأقبل على الله في مواسم الطاعات تائبًا فإن الله لا يخيبه.
🔸 «هرگاه بندهای گناهان بسیار و عیوب فراوان داشته باشد، اما در ایام بندگی و طاعت با دلی توبهکار به سوی خداوند بازگردد، خداوند هرگز او را ناامید نمیسازد.»
@jannat_adn8 ♥️🦋
🔸 «هرگاه بندهای گناهان بسیار و عیوب فراوان داشته باشد، اما در ایام بندگی و طاعت با دلی توبهکار به سوی خداوند بازگردد، خداوند هرگز او را ناامید نمیسازد.»
✍الشيخ محمد مختار الشنقيطي
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤11🕊1
آیا میخواهی همسرت تو را حفظ کند، عرض و ناموست را نگهدارد، فرزندانت را حفظ کند و خودت نیز اولین شخص زندگیاش باشی؟!
بسیار ساده است، در مورد دختران مردم از خداوند بترسید و به هیچوجه با هیچ دختری هیچ نوع رابطهای نداشته باشید.
@jannat_adn8 ♥️🦋
بسیار ساده است، در مورد دختران مردم از خداوند بترسید و به هیچوجه با هیچ دختری هیچ نوع رابطهای نداشته باشید.
❀ دکتر أسامه زیدان
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤11👍7🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اثر نیکِ از خود به جا بگذار 🌸✨
گاهی فاصله بین گناه و بخشش،
فقط یک صدای آرام است که میگوید:
«عبدی، برگرد…»
و تو دوباره متولد میشوی.
@jannat_adn8 ♥️🦋
گاهی فاصله بین گناه و بخشش،
فقط یک صدای آرام است که میگوید:
«عبدی، برگرد…»
و تو دوباره متولد میشوی.
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤15❤🔥1🥰1🕊1
وَلا تَيأَسوا مِن رَوحِ الله))
یعقوب علیهالسلام این را
در اولین نشانهی آسودگی که بوی یوسف را
استشمام کرد و پیراهنش را به سویش انداختند نگفت؛ بلکه این را زمانی گفت که چشمانش سفید شده بود و اندوهش به اوج خود رسیده بود !
اعتماد به خدا و امید واقعی
در اوج رنج و در زیر فشار سختیهاست.
@jannat_adn8 ♥️🦋
یعقوب علیهالسلام این را
در اولین نشانهی آسودگی که بوی یوسف را
استشمام کرد و پیراهنش را به سویش انداختند نگفت؛ بلکه این را زمانی گفت که چشمانش سفید شده بود و اندوهش به اوج خود رسیده بود !
اعتماد به خدا و امید واقعی
در اوج رنج و در زیر فشار سختیهاست.
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤15❤🔥1🕊1
#حدیث_شریف
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ : " يَوَدُّ أَهْلُ الْعَافِيَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حِينَ يُعْطَى أَهْلُ الْبَلَاءِ الثَّوَابَ لَوْ أَنَّ جُلُودَهُمْ كَانَتْ قُرِضَتْ فِي الدُّنْيَا بِالْمَقَارِيضِ ".سنن الترمذي 2402
پیامبرﷺ فرمودند: اهل آسایش در روز قیامت وقتی که پاداش های اهل گروهی که در دنیا دچار بلا و مصیبت می شدند را مشاهده می نمایند، آرزو می کنند که کاش در دنیا با قیچی پوست هایشان تکه و پاره می شد.
@jannat_adn8 ♥️🦋
پاداش اهل بلا و مصیبت
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ﷺ : " يَوَدُّ أَهْلُ الْعَافِيَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حِينَ يُعْطَى أَهْلُ الْبَلَاءِ الثَّوَابَ لَوْ أَنَّ جُلُودَهُمْ كَانَتْ قُرِضَتْ فِي الدُّنْيَا بِالْمَقَارِيضِ ".سنن الترمذي 2402
پیامبرﷺ فرمودند: اهل آسایش در روز قیامت وقتی که پاداش های اهل گروهی که در دنیا دچار بلا و مصیبت می شدند را مشاهده می نمایند، آرزو می کنند که کاش در دنیا با قیچی پوست هایشان تکه و پاره می شد.
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤4🕊2😭1
همه چیز دست خداست!
پس انسان عاقل رابطهاش را با خدا درست میکند
و خدا رابطهی چیزهای اطرافش را با او درست میکند و امور زندگیاش را به بهترین شکل سامان میدهد.
@jannat_adn8 ♥️🦋
پس انسان عاقل رابطهاش را با خدا درست میکند
و خدا رابطهی چیزهای اطرافش را با او درست میکند و امور زندگیاش را به بهترین شکل سامان میدهد.
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در تاریکی سحر، کودکی با قلبی پر از ایمان به سوی مسجد میرفت…
اما ناگهان با حملهای روبرو شد.
در آن لحظه ترسناک، تنها چیزی که فریاد زد:
“أشهد أن لا إله إلا الله”
و این فریاد توحید، چنان قدرتی داشت که حتی مهاجمان ایستادند…
@jannat_adn8 ♥️🦋
اما ناگهان با حملهای روبرو شد.
در آن لحظه ترسناک، تنها چیزی که فریاد زد:
“أشهد أن لا إله إلا الله”
و این فریاد توحید، چنان قدرتی داشت که حتی مهاجمان ایستادند…
این است قدرت کلمهی لا اله الا الله
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤🔥10❤5😭4🔥1
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست
#قسمت_اول
✍🏼سلام علیکم و رحمت الله و برکاته خدمت تمامی خواهرن و برادرانم
من شیون هستم و میخواهم به امید خدا سرگذشت #هدایت برادرم براتون بگم ، تا بدانیم که هیچ وقت برای #توبه دیر نیست حتی اگر مثل برادر من #کمونیست باشید... بله کمونیست برادرم یک آدم #بی_دین بود...
👌🏼اول میخواهم از خانوادم بگم که بدانید چه خانواده داریم... ما 4 فرزند هستیم اول خواهر بزرگم که #ازدواج کرده و تو یه شهر دیگه ست بعد برادرم و من و برادر کوچکم ، پدر و مادرم به حمد خدا #نماز میخوندن ولی زیاد از دین نمیدونستن به قول پدرم نماز ما از روی #عادت هست نه از روی #عبادت
ولی در عین حال خانواده #شاد و خیلی #صمیمی بودیم پدر مادرم واقعا #عاشق هم بودن به حدی که تمام طایفه میگفتن که دارن برای هم #فیلم بازی میکنن پدرم هر موقه که از سر کار میامد مادرم هرچی دستش بود میزاشت زمین و میرفت #استقبال پدرم و خیلی صمیمی باهم خوش بش میکردن طوری که انگار پدرم #مسافرت طولانی بوده و برادرم اگر خونه بود به شوخی میگفت : دست مادر منو میگیری؟ زمینت بزنم پیرمرد...
پدرم میگفت به تو چه پدر سوخته زن خودمه تو چیکاره ای و با هم #شوخی میکردن از یه طرف که هر دوتاشون قلقلکی بودن مادرم هر دوتاشون رو #قلقلک میداد و با هم شوخی میکردیم طوری میخندیدیم که گاه گاهی همسایه ها میگفتن شما همیشه به چی میخندید!؟
و این شوخی ها صمیمیت ما رو چند برابر کرده بود و ناگفته نماند که #احترام زیادی برای بزرگترها قائل بودیم به طوری که پدرم میگفت تو طایفه ما اگر بزرگ طایفه بگه که زنتو طلاق بده کسی حق #اعتراض نداره
و این احترام به جای خودش خیلی خوب نیست...
💫👈🏼و اما #سرگذشت زندگی برادرم...
✍🏼برادرم 16سال داشت و خیلی #علاقه به #کتاب خواندن داشت بیشتر کتاباش راجب #کمونیستی یا #روانشناسی بود و روزبروز تو دنیای بی دینی فرو میرفت و کسی اعتراض نمیکرد و چیزی بهش نمیگفتن...
چون توی #اخلاق و #ورزش آدم #موفقی بود خیلی #مودب و #خوش_رفتار بود و تو ورزش کمربند سیاه کاراته #کیوکوشین داشت و تا حالا کسی پوشتش رو به زمین نزده بود و این #افتخار پدر و عموم بود که همه جا پوزش رو میزدن که کسی تو طایفه نمیتونه پشت #احسان ما رو زمین بزنه ، و از هیچ چیزی کم نداشت #ماشین #پول #لباس های #مد روز...
😔از کتابهایی که میخوند #کفرگویش روزبروز بیشتر میشد، تا اینکه یه شب پدرم خونه نبود و یکی از فامیلای ما فوت کرده بود و مادرم گفت که باید بری #خاکسپاری برادرم میگفت نمیرم حوصله ندارم مرده که مرده به من چه روحش آزاد شده رفته...
ولی مادرم گفت که عیبه باید با جای پدرت بری ناچار رفت #شب دیر وقت بود هنوز نیومده بود که مادرم به عموم زنگ زد که احسان چرا نیومده؟ عموم به پسر عموم گفت احسان کجا هست اونم گفت که #سر_خاک گفته حوصله ندارم من میرم خونه تو تاریکی شب تنهای رفته نمیدونم الان کجاهست...
شب خیلی دیر بود ساعت 3 نصف شب بود که یکی زنگ در زود با لگد میزد به در #فریاد میزد در باز کن در باز کن زود باش درو باز کن....
با مادرم رفتیم حیاط مادرم گفت کیه؟ احسان گفت مادر درو باز کن منم زود باش امدن زود باش ، درو باز کردیم با عجله آمد تو در بست سر تا پاش گلی بود مادرم گفت چی شده چیزی نگفت دوید تو خونه گفت درببند الان میان صورتش عرق کرده بود #پرده هارو کشید...
✍🏼مادرم گفت چی شده چرا اینطوری میکنی گفت چیزی نمیدونم چشماش زده بود بیرون نمیتونست بشینه به هر گوشه میرفت میگفت الان میان چیکار کنم؟ مادر کمکم کن من داشتم میترسیدم مادرم براش آب آورد گفت بخور گفت ولم کن آب چی الان میان...
بد جوری ترسیده بود مادرم بزور بهش آب داد گفت بشین نشست به هر گوشه نگاه میکرد مادرم #بغلش کرده گفت چی شده کی دنبالت کرده پسرم چرا اینطور میکنی...؟
👈🏼گفت مادر منو میبرن #جهنم میدونم الان میان منو میبرن برادرم اصلا اهل ترس نبود چون بیش از سنش #شجاع و نترس بود و عموم چند دفعه روش #شرط بسته بود ولی وقتی نگاش میکردم ترس رو تو وجودش میدیدم آنقدر ترسیده بود که اصلا #پلک نمیزد همش به این اون طرف نگاه میکرد ، مادرم گفت این چه حرفیه پسرم بخدا همیشه برات #دعا میکنم گفت مادرم خدا کجا هست؟ میخوام ازش بخوام بهم فرصت بده آخه هزار تا آرزو دارم...
مادرم به پدرم زنگ زدم گفت احسان ترسیده زود بیا پدرم گفت آخه این موقع شب؟ مادرم گفت بخدا راست میگم شوخی چیه پدرم گفت آخه احسان و ترس! چی داری میگی مادر گفت بیا با خودش حرف بزن گوشی رو گذاشت رو بلندگو برادرم گفت پدر کجایی زود بیا هر چی میخوان بهشون بده زود بیا پدرم گفت چیشد پسرم گفت پدر دارم میمیرم آمدن دنبالم منو میبرن جهنم زود بیا...
پدرم به مادرم گفت این پسر چرا داره هزیون میگه مادرم گفت نمیدونم فلانی به رحمت خدا رفته امشب به جای تو فرستادمش سر خاک الان اومده...
#ادامه_دارد_ان_شاءالله
#قسمت_اول
✍🏼سلام علیکم و رحمت الله و برکاته خدمت تمامی خواهرن و برادرانم
من شیون هستم و میخواهم به امید خدا سرگذشت #هدایت برادرم براتون بگم ، تا بدانیم که هیچ وقت برای #توبه دیر نیست حتی اگر مثل برادر من #کمونیست باشید... بله کمونیست برادرم یک آدم #بی_دین بود...
👌🏼اول میخواهم از خانوادم بگم که بدانید چه خانواده داریم... ما 4 فرزند هستیم اول خواهر بزرگم که #ازدواج کرده و تو یه شهر دیگه ست بعد برادرم و من و برادر کوچکم ، پدر و مادرم به حمد خدا #نماز میخوندن ولی زیاد از دین نمیدونستن به قول پدرم نماز ما از روی #عادت هست نه از روی #عبادت
ولی در عین حال خانواده #شاد و خیلی #صمیمی بودیم پدر مادرم واقعا #عاشق هم بودن به حدی که تمام طایفه میگفتن که دارن برای هم #فیلم بازی میکنن پدرم هر موقه که از سر کار میامد مادرم هرچی دستش بود میزاشت زمین و میرفت #استقبال پدرم و خیلی صمیمی باهم خوش بش میکردن طوری که انگار پدرم #مسافرت طولانی بوده و برادرم اگر خونه بود به شوخی میگفت : دست مادر منو میگیری؟ زمینت بزنم پیرمرد...
پدرم میگفت به تو چه پدر سوخته زن خودمه تو چیکاره ای و با هم #شوخی میکردن از یه طرف که هر دوتاشون قلقلکی بودن مادرم هر دوتاشون رو #قلقلک میداد و با هم شوخی میکردیم طوری میخندیدیم که گاه گاهی همسایه ها میگفتن شما همیشه به چی میخندید!؟
و این شوخی ها صمیمیت ما رو چند برابر کرده بود و ناگفته نماند که #احترام زیادی برای بزرگترها قائل بودیم به طوری که پدرم میگفت تو طایفه ما اگر بزرگ طایفه بگه که زنتو طلاق بده کسی حق #اعتراض نداره
و این احترام به جای خودش خیلی خوب نیست...
💫👈🏼و اما #سرگذشت زندگی برادرم...
✍🏼برادرم 16سال داشت و خیلی #علاقه به #کتاب خواندن داشت بیشتر کتاباش راجب #کمونیستی یا #روانشناسی بود و روزبروز تو دنیای بی دینی فرو میرفت و کسی اعتراض نمیکرد و چیزی بهش نمیگفتن...
چون توی #اخلاق و #ورزش آدم #موفقی بود خیلی #مودب و #خوش_رفتار بود و تو ورزش کمربند سیاه کاراته #کیوکوشین داشت و تا حالا کسی پوشتش رو به زمین نزده بود و این #افتخار پدر و عموم بود که همه جا پوزش رو میزدن که کسی تو طایفه نمیتونه پشت #احسان ما رو زمین بزنه ، و از هیچ چیزی کم نداشت #ماشین #پول #لباس های #مد روز...
😔از کتابهایی که میخوند #کفرگویش روزبروز بیشتر میشد، تا اینکه یه شب پدرم خونه نبود و یکی از فامیلای ما فوت کرده بود و مادرم گفت که باید بری #خاکسپاری برادرم میگفت نمیرم حوصله ندارم مرده که مرده به من چه روحش آزاد شده رفته...
ولی مادرم گفت که عیبه باید با جای پدرت بری ناچار رفت #شب دیر وقت بود هنوز نیومده بود که مادرم به عموم زنگ زد که احسان چرا نیومده؟ عموم به پسر عموم گفت احسان کجا هست اونم گفت که #سر_خاک گفته حوصله ندارم من میرم خونه تو تاریکی شب تنهای رفته نمیدونم الان کجاهست...
شب خیلی دیر بود ساعت 3 نصف شب بود که یکی زنگ در زود با لگد میزد به در #فریاد میزد در باز کن در باز کن زود باش درو باز کن....
با مادرم رفتیم حیاط مادرم گفت کیه؟ احسان گفت مادر درو باز کن منم زود باش امدن زود باش ، درو باز کردیم با عجله آمد تو در بست سر تا پاش گلی بود مادرم گفت چی شده چیزی نگفت دوید تو خونه گفت درببند الان میان صورتش عرق کرده بود #پرده هارو کشید...
✍🏼مادرم گفت چی شده چرا اینطوری میکنی گفت چیزی نمیدونم چشماش زده بود بیرون نمیتونست بشینه به هر گوشه میرفت میگفت الان میان چیکار کنم؟ مادر کمکم کن من داشتم میترسیدم مادرم براش آب آورد گفت بخور گفت ولم کن آب چی الان میان...
بد جوری ترسیده بود مادرم بزور بهش آب داد گفت بشین نشست به هر گوشه نگاه میکرد مادرم #بغلش کرده گفت چی شده کی دنبالت کرده پسرم چرا اینطور میکنی...؟
👈🏼گفت مادر منو میبرن #جهنم میدونم الان میان منو میبرن برادرم اصلا اهل ترس نبود چون بیش از سنش #شجاع و نترس بود و عموم چند دفعه روش #شرط بسته بود ولی وقتی نگاش میکردم ترس رو تو وجودش میدیدم آنقدر ترسیده بود که اصلا #پلک نمیزد همش به این اون طرف نگاه میکرد ، مادرم گفت این چه حرفیه پسرم بخدا همیشه برات #دعا میکنم گفت مادرم خدا کجا هست؟ میخوام ازش بخوام بهم فرصت بده آخه هزار تا آرزو دارم...
مادرم به پدرم زنگ زدم گفت احسان ترسیده زود بیا پدرم گفت آخه این موقع شب؟ مادرم گفت بخدا راست میگم شوخی چیه پدرم گفت آخه احسان و ترس! چی داری میگی مادر گفت بیا با خودش حرف بزن گوشی رو گذاشت رو بلندگو برادرم گفت پدر کجایی زود بیا هر چی میخوان بهشون بده زود بیا پدرم گفت چیشد پسرم گفت پدر دارم میمیرم آمدن دنبالم منو میبرن جهنم زود بیا...
پدرم به مادرم گفت این پسر چرا داره هزیون میگه مادرم گفت نمیدونم فلانی به رحمت خدا رفته امشب به جای تو فرستادمش سر خاک الان اومده...
#ادامه_دارد_ان_شاءالله
❤7🕊1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست #قسمت_اول ✍🏼سلام علیکم و رحمت الله و برکاته خدمت تمامی خواهرن و برادرانم من شیون هستم و میخواهم به امید خدا سرگذشت #هدایت برادرم براتون بگم ، تا بدانیم که هیچ وقت برای #توبه دیر نیست حتی اگر مثل برادر من #کمونیست باشید... بله کمونیست…
#تا_خدا_فاصله_ای_نیست
#قسمت_دوم
پدرم گفت براش آیه الکرسی بخونید ان شاءالله که چیزی نیست مادرم گفت کی میای گفت تا آخر هفته کار دارم اگه شد زودتر میام
مادرم شروع کرد به خوندن آیه الکرسی وقتی میخوند برادرم داشت آروم تر میشد گفت مادر این چی بود؟ دوباره برام بخون چشماش رو بست کم کم داشت اروم میشد گفت دوباره بخون چند بار براش خوند بعد گفت مادر من اگر بمیرم میرم جهنم درسته مادرم گفت فکر بد نکن خدا نکنه بمیری هزار تا آرزو دارم برات باید برات زن بگیرم بچه دار بشی تو هنوز جوونی ، خدا صاحب رحم و بخششه گفت مادر اگر یکی به پدر یا من #توهین کنه چیکار میکنی گفت ازش ناراحت میشم باهاش دعوا میکنم.
😔گفت پس مادر چطور #خدا منو میبخشه من که همیشه #کفر گفتم همیشه ازش #بد گفتم تازه من که چیزی ندارم منو ببخشه نه #نماز نه #روزه هیچی ندارم میدونم من میرم جهنم...
گفت مادر تا حالا جهنم رو دیدی ؟ گفت نه پسرم کسی ندیده... گفت مادر ولی امشب من دیدم یه گوششو به جون تو قسم دروغ نمیگم دیدم
مادرم گفت سعی کن بخوابی فکر بد نکن این قدر ترسیده بودم که داشتم نفس نفس میزدم
مادرم داشت دل داریش میداد که چیزی نیست برات دعا میکنم از #بهشت براش میگفت برادرم گفت مادر چرا داری اینار و میگی من که اهل جهنمم... تا صبح نخوابیدیم وقت نماز #صبح مادرم نماز خوند برادرم بهش نگاه میکرد چشم ازش بر نمیداشت...
صبح برادرم هنوز میترسید بره بیرون بهم گفت میتونی برام اونی که شب مادر برام خوند بخونی گفتم زیاد بلد نیستم گفت میتونی برام گیر بیاری رفتم بیرون یه #کتابخونه مذهبی پیدا کردم گفتم آیه الکرسی میخوام یه سی دی پر کردم از قرآن آیه الکرسی براش بردم خونه...
وقتی بردم خونه براش گذاشتم فقط گوش میداد چیزی نمیگفت انگار داشت ازش #خوشش میومد گفت میدونی داره چی میگه گفتم نه گفت کم کم #استرسش کمتر میشد چند روزی از خونه بیرون نمیرفته بود فقط به #قران گوش میداد میخوابید وقتی قرآن خاموش میکردم از خواب میپرید میگفت چرا خاموش کردی؟
میترسید انگار باصدای قرآن #اروم میشد شبا پیش مادرم میخوابید انگار دیگه هیچ #جرئتی براش نمونده بود...
👌🏼تا روز صبح جمعه که پدرم از #سفر برگشت پدرم و که دید گفت چرا #دیر کردی اومده بودن منو ببرن... پدرم گفت کی کجا؟ گفت نمیدونم هرچی میخوان بهشون بده دست از سرم بردارن...
پدرم گفت کسی حق پسرمو نداره باهاش #شوخی میکرد
کمکم وقت نماز #ظهر آمد که اذان گفتن وقتی ماموستا شروع کرد به #خطبه برادرم گفت پدر این چی داره میگه
پدرم گفت پسرم امروز جمعه هست همانطور که یه گوشی رو باید شارژ کرد باید #ایمان مسلمانها رو هم #شارژ کرد...
پدرم گفت دوست داری با هم بریم؟ گفت یعنی میشه ؟ گفت چرا نمیشه بیا بریم ، تو حیاط #وضو گرفتن بعد گفت پدر تو برو من نمیام مادرم گفت چرا توهم همراه پدرت برو گفت مادر میگن #مسجد خونه خدا هست درسته گفت اره پسرم گفت پس چطور برم وقتی که من از خدا این همه بد گفتم آنجا منو راه نمیدن....😔
مادرم گفت نه پسرم تو برو کسی چیزی نمیگه تازه تو که #پشیمانی به زور رفت وقتی برگشت داشت میخندید بعد چند روز #خنده ی برادرم را دیدم گفت مادر جان بیا برات تعریف کنم خیلی #زیبا بود پنجره های بزرگ نوردهی زیاد سقف بزرگ انگار اولین باره رفته بود مسجد... مادرم گفت قوربونت برم الاهی نمازم خوندی گفت نه دوست ندارم گفت چرا دوست نداری؟ گفت مادر من نمیتونم پیشونیم که بالاترین نقطه بدنم هست بزنم زمین اینو دوست ندارم
👌🏼مادرم گفت پسرم ما پیشونیمو نو برای خدا به زمین میزنیم این بخشی از نماز هست و #غرورمان را تنها برای خدا میشکنیم....
✍🏼نماز #عصر بود که مادرم نماز میخوند برادرم کنارش ایستاد درست حرکات نماز انجام میداد ولی #سجده نمیکرد تا رکعت آخر که مادرم رفت سجده اول برادرم کنارش نشسته بود مادرم دوباره رفت سجده که برادرم یواش یواش رفت سجده انگار چیزی نمیزاشت بره ولی بلاخره رفت مادرم سرشو آورد بالا رفت و التحیات ولی برادرم هنوز تو سجده بود که صدای #گریش آمد تعجب کردم از زمان بچه گی نشده بود گریه ی برادرمو بشنوم #باورم نمیشد خیلی گریه کرد مادرم سلام داد گفت پسرم بلند شو گفت مادر چه #حس_خوبی بود نمیدونم چرا گریم گرفت واقعا که نماز چه خوبه گفت اره پسرم همیشه نمازتو بخون بدون که خدا دوست داره که بندش نماز بخونه...
گفت #مادر بهم یاد میدی بلد نیستم مادرم شروع کرد به یاد دادن نماز به برادرم،
🔸بهم گفت میتونی یه کتاب نماز برام گیر بیاری صبح رفتم کتاب خانه کتاب نماز کوچکی گرفتم آوردم تا ظهر تمام کتاب خوند و گفت مادر میتونم برم مسجد؟ گفت اره پسرم برو...
وقتی رفت مادرم گفت خدایا بچم ببخش و راه درست بهش نشون بده وقتی از مسجد برگشت گفت : مادر نماز خوندم تو مسجد کی دوباره اذان میگن برم مسجد؟ خلاصه برادرم شروع کرد به نماز خوندن...
#ان_شاءالله_ادامه_دارد
@jannat_adn8 ♥️🦋
#قسمت_دوم
پدرم گفت براش آیه الکرسی بخونید ان شاءالله که چیزی نیست مادرم گفت کی میای گفت تا آخر هفته کار دارم اگه شد زودتر میام
مادرم شروع کرد به خوندن آیه الکرسی وقتی میخوند برادرم داشت آروم تر میشد گفت مادر این چی بود؟ دوباره برام بخون چشماش رو بست کم کم داشت اروم میشد گفت دوباره بخون چند بار براش خوند بعد گفت مادر من اگر بمیرم میرم جهنم درسته مادرم گفت فکر بد نکن خدا نکنه بمیری هزار تا آرزو دارم برات باید برات زن بگیرم بچه دار بشی تو هنوز جوونی ، خدا صاحب رحم و بخششه گفت مادر اگر یکی به پدر یا من #توهین کنه چیکار میکنی گفت ازش ناراحت میشم باهاش دعوا میکنم.
😔گفت پس مادر چطور #خدا منو میبخشه من که همیشه #کفر گفتم همیشه ازش #بد گفتم تازه من که چیزی ندارم منو ببخشه نه #نماز نه #روزه هیچی ندارم میدونم من میرم جهنم...
گفت مادر تا حالا جهنم رو دیدی ؟ گفت نه پسرم کسی ندیده... گفت مادر ولی امشب من دیدم یه گوششو به جون تو قسم دروغ نمیگم دیدم
مادرم گفت سعی کن بخوابی فکر بد نکن این قدر ترسیده بودم که داشتم نفس نفس میزدم
مادرم داشت دل داریش میداد که چیزی نیست برات دعا میکنم از #بهشت براش میگفت برادرم گفت مادر چرا داری اینار و میگی من که اهل جهنمم... تا صبح نخوابیدیم وقت نماز #صبح مادرم نماز خوند برادرم بهش نگاه میکرد چشم ازش بر نمیداشت...
صبح برادرم هنوز میترسید بره بیرون بهم گفت میتونی برام اونی که شب مادر برام خوند بخونی گفتم زیاد بلد نیستم گفت میتونی برام گیر بیاری رفتم بیرون یه #کتابخونه مذهبی پیدا کردم گفتم آیه الکرسی میخوام یه سی دی پر کردم از قرآن آیه الکرسی براش بردم خونه...
وقتی بردم خونه براش گذاشتم فقط گوش میداد چیزی نمیگفت انگار داشت ازش #خوشش میومد گفت میدونی داره چی میگه گفتم نه گفت کم کم #استرسش کمتر میشد چند روزی از خونه بیرون نمیرفته بود فقط به #قران گوش میداد میخوابید وقتی قرآن خاموش میکردم از خواب میپرید میگفت چرا خاموش کردی؟
میترسید انگار باصدای قرآن #اروم میشد شبا پیش مادرم میخوابید انگار دیگه هیچ #جرئتی براش نمونده بود...
👌🏼تا روز صبح جمعه که پدرم از #سفر برگشت پدرم و که دید گفت چرا #دیر کردی اومده بودن منو ببرن... پدرم گفت کی کجا؟ گفت نمیدونم هرچی میخوان بهشون بده دست از سرم بردارن...
پدرم گفت کسی حق پسرمو نداره باهاش #شوخی میکرد
کمکم وقت نماز #ظهر آمد که اذان گفتن وقتی ماموستا شروع کرد به #خطبه برادرم گفت پدر این چی داره میگه
پدرم گفت پسرم امروز جمعه هست همانطور که یه گوشی رو باید شارژ کرد باید #ایمان مسلمانها رو هم #شارژ کرد...
پدرم گفت دوست داری با هم بریم؟ گفت یعنی میشه ؟ گفت چرا نمیشه بیا بریم ، تو حیاط #وضو گرفتن بعد گفت پدر تو برو من نمیام مادرم گفت چرا توهم همراه پدرت برو گفت مادر میگن #مسجد خونه خدا هست درسته گفت اره پسرم گفت پس چطور برم وقتی که من از خدا این همه بد گفتم آنجا منو راه نمیدن....😔
مادرم گفت نه پسرم تو برو کسی چیزی نمیگه تازه تو که #پشیمانی به زور رفت وقتی برگشت داشت میخندید بعد چند روز #خنده ی برادرم را دیدم گفت مادر جان بیا برات تعریف کنم خیلی #زیبا بود پنجره های بزرگ نوردهی زیاد سقف بزرگ انگار اولین باره رفته بود مسجد... مادرم گفت قوربونت برم الاهی نمازم خوندی گفت نه دوست ندارم گفت چرا دوست نداری؟ گفت مادر من نمیتونم پیشونیم که بالاترین نقطه بدنم هست بزنم زمین اینو دوست ندارم
👌🏼مادرم گفت پسرم ما پیشونیمو نو برای خدا به زمین میزنیم این بخشی از نماز هست و #غرورمان را تنها برای خدا میشکنیم....
✍🏼نماز #عصر بود که مادرم نماز میخوند برادرم کنارش ایستاد درست حرکات نماز انجام میداد ولی #سجده نمیکرد تا رکعت آخر که مادرم رفت سجده اول برادرم کنارش نشسته بود مادرم دوباره رفت سجده که برادرم یواش یواش رفت سجده انگار چیزی نمیزاشت بره ولی بلاخره رفت مادرم سرشو آورد بالا رفت و التحیات ولی برادرم هنوز تو سجده بود که صدای #گریش آمد تعجب کردم از زمان بچه گی نشده بود گریه ی برادرمو بشنوم #باورم نمیشد خیلی گریه کرد مادرم سلام داد گفت پسرم بلند شو گفت مادر چه #حس_خوبی بود نمیدونم چرا گریم گرفت واقعا که نماز چه خوبه گفت اره پسرم همیشه نمازتو بخون بدون که خدا دوست داره که بندش نماز بخونه...
گفت #مادر بهم یاد میدی بلد نیستم مادرم شروع کرد به یاد دادن نماز به برادرم،
🔸بهم گفت میتونی یه کتاب نماز برام گیر بیاری صبح رفتم کتاب خانه کتاب نماز کوچکی گرفتم آوردم تا ظهر تمام کتاب خوند و گفت مادر میتونم برم مسجد؟ گفت اره پسرم برو...
وقتی رفت مادرم گفت خدایا بچم ببخش و راه درست بهش نشون بده وقتی از مسجد برگشت گفت : مادر نماز خوندم تو مسجد کی دوباره اذان میگن برم مسجد؟ خلاصه برادرم شروع کرد به نماز خوندن...
#ان_شاءالله_ادامه_دارد
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤8👍1🕊1
جَنَّـٰتُ عَـــدْنٍ||🇵🇸
این نشانه ای است از جانب خدا برای شما خداوند کسی است که در یک چشم بهم زدن میتواند غم و اندوه شما را به شادی تبدیل کند ،فقط به او توکل کنید ... نگذارید دلتان با افکار زیاد خونین شود،نگرانی هایتان را به خدا بسپارید،خداوند تک تک سلول های بدنت را اداره میکند…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکستن دل 💔
درد شکستن دل آزار دهنده است،اما الله هرگز درد تو را هدر نمیدهد..
شکستن دل درد دارد اما گاهی اوقات الله دل تو را میشکند تا روح تورا نجات دهد،
تو دل خود را به شخص اشتباهی دادی.
بیش از حد عاشق شدی،بیش از حد اعتماد کردی ،و حالا شکسته ای...
تو شب ها گریه میکنی ،همه چیز را دوباره در ذهن خود مرور میکنی ،پرسش میکنی چرا این اتفاق برای من افتاد؟؟
اما شکستن دل هرگز مجازات نبود،در واقع این یک رحمت از طرف الله بود ،چون گاهی اوقات الله کسی را از زندگی ات دور میکند ،قبل از آنکه آن شخص آخرتت را نابود کند
تو عشق را دیدی ،اما الله حواس پرتی او را نسبت به تو دیدی،تو آینده را دیدی اما الله گمراهی را دید،الله دل تورا برای آزار دادن نمیشکند،الله دل تو را میشکند تا دوباره تو را بسازد
و دل شکسته را جز الله کسی نمیتواند شفا دهد، الله (الجبار)هست کسی که ترمیم میکند،حتی قطعاتی که فکر میکردی غیرقابل ترمیم هستند
تو به پایان دادن از کسانی که رفتن نیاز نداری،تو به ارتباط با کسی نیاز داری که بماند،تو یک نفر را از دست دادی ،اما شاید از طریق آن از دست دادن ربّ خود را پیدا کردی..
هر دعای که در درد میکنی ،هر اشکی که در سجده میریزی،هرشب سکوتی که در یادآوری او میگذرد،این ها بی توجه نمی ماند
الله به دل های شکسته نزدیکتر از آن است که ما فکرش را بکنیم[بی تردید بعد از هرسختی آسانی است.] از کسی که به تو آسیب زده رها شو ،به کسی که تورا شفا میدهد بچسب ،او برای دل تو چیز بزرگتری در نظر دارد..
اگر این پست قلبت را آرام کرد این را با کسی که در حال شفا یافتن است به اشتراک بگذار،بیایید یکدیگر را یادآوری کنیم که"الله هیچ گاه دلی را نمیکند مگر اینکه آن را قوی تر میکند"
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤8🕊3😭3👍1🍓1
اللهم لا تقطع القرآن من قلوبنا ولا من بيوتنا
واجعله ميراثًا لنا في أولادنا من بعدنا
رزقني الله واياكم حفظ القرآن والعمل به
یااللّه، قرآن را از قلبها و خانههای ما جدا مکن. آن را برای ما و فرزندانمان پس از ما به میراث بگذار. اللّه متعال به من و شما توفیق حفظ قرآن و عمل به آن را عطا فرماید.
@jannat_adn8 🌿🌸
واجعله ميراثًا لنا في أولادنا من بعدنا
رزقني الله واياكم حفظ القرآن والعمل به
یااللّه، قرآن را از قلبها و خانههای ما جدا مکن. آن را برای ما و فرزندانمان پس از ما به میراث بگذار. اللّه متعال به من و شما توفیق حفظ قرآن و عمل به آن را عطا فرماید.
@jannat_adn8 🌿🌸
❤8❤🔥1🕊1
امیرالمومنین عمر بن خطاب رضیاللهعنه فرموده است:
«دختران خود را مجبور به ازدواج با مردانی نکنید که به دلشان نمینشیند و از ظاهر مناسبی برخوردار نیستند؛ زیرا آنان آنچه را دوست دارند که شما دوست میدارید».
@jannat_adn8 ♥️🦋
«دختران خود را مجبور به ازدواج با مردانی نکنید که به دلشان نمینشیند و از ظاهر مناسبی برخوردار نیستند؛ زیرا آنان آنچه را دوست دارند که شما دوست میدارید».
❀ مصنف ابن أبي شيبة؛ ۴/۹۴
@jannat_adn8 ♥️🦋
❤9❤🔥1😢1🕊1