tgoop.com/FreeInternetMaster4/5717
Last Update:
عزیزه : آرزو تو بشین بچیم مه چای ره دم کده باز صدایت میکنم بیا ببر
آرزو : نی مادر بانین مه میرم دم میکنم نو از جایم بلند شدم که مادرم گفت
عزیزه : آرزو بشین بچیم مه میرم دم میکنم بیزو کار ندارم
آرزو : با اشاره مره فهماند که یعنی بشینم
مه هم شیشتم چپ بودم که الطاف شروع کد
الطاف : یعنی مه تا سوال نکنم نی جواب میتی و نی گپ میزنی؟؟؟
آرزو : خو چیزی یادم نمیایه که پرسان کنم یعنی چیزی به گفتن نیست
الطاف : چطو نیست تا امروز مره صحی شناختی که چی کار میکنم....پهنتون خواندیم نخواندیم اگر خواندیم چی ره خواندیم یعنی ده باره نامزادت معلومات داری؟ اگر کدام روز کسی پرسان کنه میگی مه خبر ندارم همتو.....
چند ماه شد از نامزادی ما آرزو؟؟؟؟؟
آرزو : راستی هم خبر نداشتم که چی کار میکنه یک میفهمیدم که پهنتون خوانده و خلاص ای که کدام رشته ره خوانده و کجا کار میکنه اصلاً خبر ندارم
آرزو : میفهمم پهنتون ره خلاص کدی مگم نمیفهمم چی ره خواندی
الطاف : کجا اقدر گپ میزنیم که وقت به ای چیز ها بانه جای ای چیزهاره خو جنگ پر میکنه
آرزو : کتره گفت توبه
الطاف : مه اقتصاد خواندیم حالی هم به وزارت اقتصاد کار میکنم غیر ازو پهنتون کاردان هم میرم و انگلیسی میخوانم چهار دیگر تا شش شام
— راستی خبر شده بودم که امسال سال آخر مکتب ات بود چند ماه دگه مانده بود که مکتب ره خلاص کنی ولی ایلا کدی یعنی پدرت دگه نماند که بری
آرزو : باز هم او روز شوم یادم آمد اذیت کدن بچای موتر ، غالمغال کدن امیر ، لت کوب کدن عمر ، نماندنم به مکتب از طرف پدرم ، گریه ها و عذر کردن های مه پیش پدرم شان دانه دانه تمامش به یادم آمدن و گریه ام گرفت که از چشم الطاف دور نماند
(الطاف)
با وجود که از نرفتنش به مکتب خبر داشتم و افرا برم گفته بود ولی خواستم از زبان خودش بشنوم که دیدم چشم هایش پر از اشک شد پرسیدم
الطاف : آرزو گریه میکنی؟
— آرزو با چشمای اشکی گفت
آرزو : مهم است؟
الطاف : البته که مهم است تو نامزادم استی باید از هر کارت خبر باشم حتی باید بفهمم که چی خوشحال ات ساخته و چی ناراحت ات میکنه باید درد های ما بین هم تقسیم باشه بگو چرا گریه میکنی؟
آرزو : هیچ روزی که پدرم مره مکتب نماند یادم آمد گریه ام گرفت
الطاف : تا مه چیزی بگویم که خاله عزیزه دروازه ره تک تک زده صدا کد
عزیزه : آرزو بیا بچیم یکبار
(آرزو)
آرزو : اشکهای مه پاک کدم رفتم دهلیز
عزیزه : بیگی بچیم چای ره ببر
آرزو : هیچ چیز نگفتم چای ره گرفتم آمدم اتاق و برش چای انداخته پیش رویش ماندم
شیشته بودم که گفت
الطاف : خو میشنوم بگو
آرزو : چی ره بگویم؟
الطاف : دلیل مکتب نرفتن ته چرا پدرت نماند که مکتب بری او هم ده حالی که فقط چند ماه ات مانده بود فکر میکنم گپ جدی بوده باشه
آرزو : ها یعنی اصلاً گناه مه نبود و مه ناحق محروم شدم از مکتب رفتن ولی فکر میکنم که تو شاید از دلیل نرفتم به مکتب خبر باشی چون به افرا گفته بودم شاید برت گفته باشه
الطاف : نی نی یعنی بعد از نامزادی فقط همقدر یاد کد که نمیری دگه چیزی نگفت دلت جم
آرزو : پیش خود گفتم حتماً افرا همه چیز ره برت گفته که اتو وارخطا شدی چطو بر تو نمیگه
آرزو : ماه میزان بود از راه مکتب خانه می آمدم که چند نفر آزارم میدادن یکیش میخواست مره به زور به موتر بالا کنه که همو وقت امیر ماره دید با بچا جنگ کده مره خانه بورد همو روز پدرم و عمر هم خانه بودن با وجود که گناه مه نبود ولی عمر مره لت کوب کد پدرم امیر هم مره هر چی گفتن هر چی برشان گفتم که گناه مه نیست ولی کسی باورم نکد سر خواهر و دختر خود که پیش چشم شان کلان شده و تربیه شده خودشان بودم باورم نکردن...
پیش شان عذر کدم که مره مکتب بانن ولی کو دل رحم......هنوز جگرخونی مکتب خلاص نشده بود که یک شوک دگه خوردم او هم خبر به نام هم بودن ما و نامزاد شدنم....
آرزو های بزرگ داشتم ولی نماندن....میخواستم درس خوانده هم به خود هم به فامیلم نشان بتم که دخترا هم میتانن به جای برسن ولی نماندن...
آرزو های به دل داشتم که وقتی پهنتون ره خوانده صاحب وظیفه شدم برآورده شان کنم ولی نماندن....
و مه بخاطر به دست آوردن حقم پیش پدرم دست دراز کده و حقم ره گدایی کدم ولی باز هم ندادن....کی بخاطر گرفتن حق خود پیش کسی دست دراز میکنه..... چرا مردا از حقوق شان استفاده کده ولی دخترا بخاطر گرفتن حق خود پشش هر کس رفته دست دراز کنن.....همی است انصاف؟؟؟؟؟
هر گپ که از دهنم خارج میشد با گریه همراه بود امروز گپهای که سال ها به دلم عقده شده بود تمامش ره گفته و راحت شدم
الطاف : یعنی زیاد دلت درد کده؟
آرزو : یعنی نکنه اگر تو بجای مه میبودی چی میکدی اصلاً شما مردا یکبار خوده به جای ما قرار بتین باز میفهمین که دختر بودن چقدر سخت است او هم ده ای سرزمین...
BY نت رایگان 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓⚡
Share with your friend now:
tgoop.com/FreeInternetMaster4/5717
